۲۹تیر ۱۳۸۷ (۱۷۵)
ضمن تشکر از امیریاشار نسل سومی
۳۰ تیر ۱۳۸۶ (۱۲۶) 
۳۱ تیر ۱۳۸۵ (۷۷)
بخوانید
۱ امرداد ۱۳۸۴ (۲۸)
بخوانید
پیش در آمد
سلام. با توجه به کامنت های بدون نام هفته گذشته آقای رضایی یادداشتی روز جمعه گذاشتند که لازم دانستم مجددا در اینجا آن را ارائه دهم:
سلام. هر بار که به این وبلاگ سر میزنم، کیف میکنم که خوانندگانی اینقدر دقیق و پیگیر و پایه داریم. معمولا هم نکاتی را که میبینم یادداشت میکنم تا به دوستانم منتقل بکنم و استفاده بکنیم. این بار اما به نظرم رسید که باید کاری بیشتر از یادداشت شخصی انجام بدهم ... مطالبی است که بعضی دوستان دیگر درباره نبود اسم ایمان جلیلی عزیزم در فهرست نوشتهاند و گله از نوع واکنش این دوستان. من نمیدانم که دوستان واقعا عقیده دارند من و دوستانم تا آخر عمر باید در همین مجله بمانیم و هر فرصت پیشرفت و آزمون و خطایی را بر خود حرام کنیم و هیچ برنامه دیگری برای زندگی خود نداشته باشیم، یا نه، این فقط به خاطر نحوه طرح سوال و اعتراضشان است؟ بجز ایمان، دوستان دیگری هم بودهاند که همکاریشان با ما کمتر شده و احتمالا - به حکم جوانی و جویندگی همکاران - باز هم این اتفاق خواهد افتاد. اما این نه به معنای خداحافظی همیشگی رفیقی است و نه به معنای افت نشریه. همیشه دوستان جدیدی هستند که میآیند و کار را به خوبی همان قبلیها و حتی بهتر انجام میدهند. این که رفقای بدون نام از نبود ایمان ناراحتند، دلیل نمیشود که به باقی همکاران مجله توهین بشود؟ میشود؟ از همه عجیبتر حرفی است که درباره محمد جباری طرح شده. من ِ بنده به واسطه محبتی که همین عزیزان بدون نام به این کمترین داشتهاند، باید عرض کنم که جباری عزیزم در حال حاضر بیشتر از همه ما در «همشهری جوان» ماندن مجله نقش دارد و طرح این قبیل حرفها کمال بیانصافی است. نکنید رفقای من، نکنید.
در همین راستای بالایی ما نیز (به قول رویداد در هفته ای ها) من بعد از این نه تنها کامنت های بدون نام را در وبلاگ بازتاب نمی دهیم که آن ها را از صحنه نظرات حذف خواهیم نمود. مگر دوستان آشنایی همچون آبجی کوچیکه خاک انداز و چند نفر دیگر!
ضمن اینکه باز هم متذکر می شوم اولین خواننده وبلاگ که نظری مرتبط با مجله داده باشد را دعوت می کنیم به دادن یک گوی به انتخاب خودش به بهترین صفحه این شماره.
من میگم...
اگر دقت کرده باشید در روز پنج شنبه هفته گذشته سرکار خانم هدی ایزدی این یادداشت را در بخش نظرات قرار داده بودند:
سلام عرض شد. خوشحال می شم صفحه چهره در هفته را بیشتر ببینید تا من بتونم اشکالات صفحه را رفع کنم....
برای همین از شما دوستان دعوت می کنم این هفته هر چه می خواهد دل تنگتان در مورد این دو صفحه بگوید بفرمایید. مطمئن باشید نظرات شما دوستان در صورتی می تواند بهترین کارآیی را داشته باشد که بصورت جز به جز و با دلیل و منطق کافی و تا حد امکان به همراه راهکار باشد. امیدوارم به خاطر احترامی که خانم ایزدی برای ما خواننده ها قائل شدند این قسمت بدون نظر نماند.
ابوالفضل ناظمی :به نظر من بوجود آمدن هر قسمتي در مجله بايد علت ايجاد خودش را توجيه كند و فكر مي كنم اين دو صفحه توانسته به نوبه خود اين مهم را ثابت كند اما بايد ديد صفحات رويداد در ازاي اين فضايي كه بعد از جدا شدن ستون چهره هاي هفته به آنها داده شده است چه كار مثبتي كرده اند؟ اصلا كاري كرده اند؟!
اما خود صفحه چهره در هفته با اينكه در آغاز كار قرار دارد بايد اعتراف كنم توانسته خودش را جا بيندازد به طوري كه خواننده به تك تك منتخبين اين صفحه با تامل نگاه كند ضمن اينكه انتخاب افراد در زمينه هاي مختلف (ورزشي فرهنگي سياسي هنري و ...) از نقاط قوت ديگر اين صفحه است. هر چند بايد قبول كرد كه براي اينكه به نقاط آرماني خود برسد خيلي جاي كار دارد اما براي يك صفحه نو پا تا الان كه خوب بوده است.
هادی: به نظر من چهره هفته داره کم کم جا میفته . خوب هست ولی جا داره خوبتر بشه . فقط مهمترین ایرادی که داره اینه که بعضی مطالب بوی کهنگی میدن به طور مثال همین قضیه فوت مرحوم شکیبایی که اگر بخواد تو صفحه رویداد در هفته شماره بعد کار بشه دیگه بعد از یک هفته کهنه شده . منظورم رو که می فهمید خانم ایزدی !!! ( هر چند باید واسه هنرمند بزرگی مثل ایشون چند صفحه نوشته بشه تا حق مطلب ادا بشه که مطمئنم بچه های تحریریه به فکر هستند . )
نظرات خوانندگان (گاهی خلاصه شده)
در راستای سر و سامان دادن به این قسمت چند نکته را لازم دانستم که متذکر شوم:
۱. نظراتتان در مورد مطالب بصورت جز به جز باشد و از کلی گویی تا حد امکان بپرهیزید. این به آن معنی است که شما به عنوان خواننده وقتی بعد از خواندن مطلبی ضعف یا قوتی در آن می بینید با ذکر آن نقطه ضعف یا قوت و ارائه دلیل و راهکار نظر بدهید (چی شد!)
۲. بچه های خوبی باشید و از ایجاد جوهای مسموم و این ها خودداری کنید.
۳. هی ننشینید و منتظر معجزه باشید. بهتر شدن مجله وابسته به نظرات شما خوانندگان است. اما بعضی ها تکیه کلامشان این شده که مجله به نظرات توجهی نمی کند بعد که می پرسی چند بار نظر دادی می گویند من بیشتر نظرات بقیه را می خوانم (این جمله ام مثل حرف زدن رئیس جمهور شد!)
نقداغ
من هویج پخته! این زنگ انشا دارم!
گوی ها و تمشک ها
موضوع انشا: جلسه پنج شنبه شب خود را چگونه گذراندید؟
ما در ساعت ۲۱ و ۴۵ دقیقه شب پنج شنبه کانکت شدیم و به امید جلسه ای پر از آدم دکه خودمان را باز کردیم. در همین زمان چند نفر از بچه ها (هادی و حسین جعفریان و علیرضا) آمده بودند. ما هم برای اینکه بقیه بیایند ابتدای جلسه را به گپ زدن پرداختیم تا اینکه کمی بعد حامد و یکی از نویسنده های مجله هم به جمع ما پیوستند و ما جلسه را شروع کردیم. بعد از آن هم فریبا شریفی زاغچه و نهایتا مرجان داودی هم به جمع ما پیوست. ما جلسه مان را تا ۳۰ دقیقه بامداد فردای آن روز ادامه دادیم. راستی عطیه آل حسینی هم که گفته بود نمی تواند بیاید نظر خود را بصورت یک عدد فایل پی دی اف به دست ما رساند که می توانید در پست قبل رویت بنمایید. از همه دوستانی که به جلسه آمدند تشکر می کنم.
ما از این جلسه نتیجه می گیریم که:
۱. وقتی مامانه به بچه اش شیر نمی ده ما چرا دایه عزیزتر از مادر بشیم؟
۲. وقتی قرار نیست خود بچه هه به فکر شیر خودش باشه مگه پاریکال کله مان را گاز گرفته که نصف شبی بچه هه را بيدار كنيم و شيرش بديم؟
۳. غیر از یک نفر هیچ کدام از اعضای مجله قدم رنجه نفرمودند. هرچند بعضی عذر موجه داشتند اما در عوض بعضی از نویسندگان هم بودند که همان ساعت وبلاگ خود را به روز کردند!!!
۴. توبه کار شدم.
در آخر فایل این جلسه آماده است که به خواهندگان خواهم رساند.
این هفته چندین مطلب بودند که واقعا لایق گوی گرفتن بودند ولی باز هم چون یک گوی بیشتر نباید بدهیم ضمن تشکر از آقای بارنجی به خاطر گزارش کوهدشت گوی را تقدیم می کنیم به صفحه جهان که اگر ۶۸ صفحه هم در دستش باشد باز هم جذاب است.
گوی خوانندگان (آبجی کوچیکه):
چقدر سخت است به این شماره مجله بخواهی گوی بدهی، اون هم در این وانفسای کمبود وقت، مجبور باشی تا یکشنبه یه مطلب انتخاب کنی برای گوی، در حالی که می توانی گونی گونی تمشک جدا کنی!
حالا بگذریم، خدا این صفحات از وسط به آخر مجله را از ما نگیرد که اگه نبودند، واقعاً هیچ گویی پیدا نمی شد،!!!! حالا گوی من:
بدون شک مطلب "در جست و جوی چسب از دست رفته" شایسته گوی است، آن هم از اون گوی های زرین 24 عیار! به دلایل زیر:
جامع بودن، کامل بودن، اینفوگراف بامزه، مناسبت داشتن موضوع با قهرمانی اسپانیا، اشاره به نکاتی که خیلی هایمان نمی دانستیم، و البته مقایسه بسیار جالب مساحت شهرهای اسپانیا با شهرهای خودمان!
آقای رضایی می دانم الان می گویید مشکل از ما نیست و از چاپ است اما جان من خودتان دیدید چقدر پیشانی تان در صفحه یادداشت ها نورانی شده بود؟
آقای بارنجی توی این ضل گرما فکر می کنید شال چقدر ممکن است خریدار داشته باشد که فرموده اید: «...و بساط تولیدات شال هم اینجا پهن است...» تازه طبق گفته خودتان در همان صفحه یعنی ۲۲ مجتبی تولیدی عروسک دارد پس نکند پاریکال آن طرف ها مخ گاز می زده که به جای عروسک شال می فروخته اند؟
باز هم آقای بارنجی گزارش خوب آن است که بتوانی از زیر زبان هر کس حتی کسی که دارد زیر دندان شیر جویده می شود حرف بکشی نه اینکه زیر پل پارک وی از ترس شکستن دوربین در بروید!
باز هم آقای بارنجی فکر می کنم توضیح عکس بزرگ گزارش صفحه ۲۲-۲۳ از دست تان در رفته است.
من نمی دانم این اعجوبه های نقاشی را مجله همشهری جوان از کجا کشف می کند؟؟؟ یک نگاهی به صفحه سبک زندگی بیندازید متوجه می شوید. آآآآی آقای دوست محمدی کجایی که مجله تو کشتند!!!
برای هزارمین بار نوشتن کلمات فارسی در کنار حروف انگلیسی دور از شان مجله ای مثل همشهری جوان است (ر.ک. صفحه ۲۶) نگویید مشکل از بخش فنی است که شاک می زنم چون اگر اینطور است چرا ستون راهنمای رایانه در هفته اینطور نیست؟ خب آقای طه رسولی قلقش را به بقیه هم یاد بده!
آقای غضنفری کدام شیر خام خورده ای به شما گفته مانتیس نوعی ملخ است؟؟؟ ملخ ها از راسته orthoptera هستند در حالی که مانتیس از راسته phasmida !!! حالا خودتان قضاوت کنید.
بالای تیتر موضوع ویژه در صفحه ۳۴ یک چند خط یواش نوشته شده که اگر کسی آن را بخواند معلوم است که آن را خوانده است!!!
برای چاپ روی گونی! یا انتقال مو از هر جای بدن به سر! یک لحظه هم درنگ نکنید. تبلیغ می کنید درست اما خب تبلیغ هم اینقدر جوات!!!
آقای طه رسولی آن قلقتان را به آقای بیکایی هم یاد بدهید. (صفحه ۵۲ و ۵۳)!
تا جایی که ما یادمان است و دیده ایم و شنیده ایم اسم این بچه عاشقه سریال ترانه مادری «پویا» است نه «پوریا» آقای ناظم بکایی!!! (صفحه ۵۶)
آقای بی نیاز من فکر می کنم نقاشی های صفحه موفقیت را بدهید فی فی جان خانم توده کشت بکشد قشنگ تر در می آید!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یاد ایام
۲۲ تیر ۱۳۸۷ (۱۷۴)
(با تشکر از امیر یاشار نسل سومی)
۲۳ تیر ۱۳۸۶ (۱۲۵) 
۲۴ تیر ۱۳۸۵ (۷۶)
بخوانید
۲۵ تیر ۱۳۸۴ (۲۷)
بخوانید
پیش در آمد
سلام. اول از همه تولد امام علی را به همه شما دوستان خوب تبریگ می گویم و روز پدر را به همه پدران موجود در جمع دوستان تبریگ گفته و امیدوارم عرق گیری که هدیه می گیرند به سایزشان بخورد!
دوست خوبمان علیرضا (صاحب وبلاگ سگ های داغ) پیشنهاد داده در یک نشست اینترنتی دور هم جمع شویم و در مورد خوبی ها و بدی های مجله با هم حرف بزنیم. ما هم قبول کردیم و برای این مهم روز پنج شنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت ۲۲ یا ۲۲:۳۰ را پیشنهاد دادیم. در صورتی که تمایل به شرکت در این گپ خودمانی دارید لبیک بگویید. نکاتی را باید كه در همین ابتدا خدمتتان عرض کنم:
مدت جلسه ۹۰ دقیقه پیش بینی می شود.
۱. در همین جا از کلیه دست اندر کاران مجله خصوصا نويسندگان خوب مجله دعوت می کنیم در کنار ما باشند.
۲. در صورتی که به هر دلیلی احتمال برود که نتوانیم جلسه را برگزار کنیم تا قبل از رسیدن به موعد آن شما دوستان را مطلع خواهیم کرد.
۳. در صورتی که نتیجه مثبتی از این جلسه گرفته شود امیدواریم بتوانیم باز هم از این کارها بکنیم.
۴. چنانچه که حس کنیم روند جلسه طوری پیش می رود که قرار نیست نکات مثبتی در آن دیده شود ختم جلسه در همان لحظه اعلام خواهد گردید.
۵. برای شرکت در این گپ آی دی بنده يعني a_arghanoon را add كنيد تا بعد از invite كردن آي دي شما توسط من بتوانيم پذيراي كلمات گرم شما باشيم.
۶. بحث كلي در اين جلسه در مورد روند پيش روي مجله است. اينكه رو به رشد است يا رو به موت؟ فكر مي كنيد مجله نسبت به سال هاي قبل بهتر شده است يا بد تر؟ راهكارهاي پيشنهادي شما چيست؟ چقدر به آينده مجله اميدواريد؟
۷. اگر كه زمان اضافه اي داشته باشيم در مورد علت زياد شدن انتقادات از صفحات رويداد در هفته و راهكارهايي كه مي توان براي هر چه بهتر شدن اين صفحات پيشنهاد داد حرف خواهيم زد.
۸. نتایج جلسه بصورت کتبی به اطلاع اعضای تحریریه خواهد رسید.
... نكته ديگري به ذهنم برسد بعدا اضافه خواهم كرد!
از اين پست قرار داريم از اولين كسي كه در مورد مجله نظر داد خواهش كنيم به انتخاب خود يك گوي به يكي از مطالب مجله بدهد.
من میگم...
انتظار نداريد كه بين مرد و زن تفاوتي قائل باشيم كه؟ پس اين هفته درست نگاهمان را ۳۶۰ درجه مي گردانيم و نظر خودمان را در مورد پدر/مرد/پسر بودن مي گوييم. اينكه چقدر دوست داشتيد حداقل يكي از اين ها باشيد؟ اگر هستيد چقدر از بودنتان راضي هستيد؟ نقاط قوت و ضعف اين سه موجود را در چه مي بينيد و... باشد كه مقبول افتد!
موضوع دیگری که می توان در مورد آن بحث کرد گزارش «بپا رنگی نشی!» خانم سیف است. موافقت یا مخالفت شما با این موضوع و هر چیزی که به ذهنتان می رسد.
مرجان: کلا بودن این روزها سخت شده . بعضی وقت ها دختر یا پسر بودن هم چندان فرقی ندارد . هر کدام یک سری مشکل دارند برای خودشان . کفه ی ترازو هم تقریبا در حالت تعادل است ولی گاهی حوس می کند به یک طرف سنگینی کند .
به هر حال پسرها گاهی اوقات فکری ترند . خب حق دارند ناسلامتی می خواهند مرد بشوند . ( البته این طوری می گویند )
نظرات خوانندگان (گاهی خلاصه شده)
...: انگار اقای جلیلی دیگه نیستن . هستن ؟
شناشنامه رو دیدین این شماره؟ من دیگه اون مجله رو نمی خوام.
توده کشت: مهمان هفته خیلی به موقع اومده بود.درست وقتی که وبلاگ توکا نیستانی شامل طرح جدید سر لاریجانی شده.ایول چسبید!
خاتون خاله: افت کرده...شدید...مجله تونو میگم!
............: آقا این خیلی بی انصافیه که در حق خواننده های همشهری جوان میشه
یعنی اینا نمیدونن که نویسنده های مجله چقدر مهمن که هر کسی روعشقشون می کشه بیرون میکنن؟
سیامک رحمانی و محمد امیرپور که رفتن و مطالب ورزشی نابود شد
حالام که ایمان جلیلی نیست باید گزارشای ضعیف حاجی پروانه و منصوره مصطفی زاده و بقیه تازه واردها رو تحمل کنیم الان فقط احسان رضایی و حبیبه جعفریان مونده که برند تا دور ادبیات وکتاب هم خط بکشیم
آقای حداد "عادل"!
آقای جباری!
کوتا بیاین!
هادی: این شماره نسبت به شماره قبل یه خورده ضعیفتر بود پرونده سریال lost رو فقط تونستم بخونم . چون این سریال رو دیدم . ولی نوشته های این پرونده مخصوصا قسمتی که شخصیت های سریال رو معرفی کرده بود یه کم فرق داشت با چیزی که من دیدم به هر حال داش ابوالفضل به تو و بقیه
بچه ها توصیه میکنم اگر این سریال رو هنوز ندیدید حتما دنبالش باشید و پیداش کنید . تازه بعد از دیدن این سریال می فهمید که سریال یعنی چی تفاوت این سریال با مزخرفاتی که تی وی خودمون به اسم سریال به خورد خلق الله میده از زمین تا اسمونه
راستی بچه ها : به نظر شما نفر بعدی که از مجله خواهد رفت کیه؟ ا ن ب ؟ احسان رضایی ؟ حبیبه جعفریان؟ نفیسه مرشد زاده؟ ...
مریم فشندی: به نظر من که این شماره خیلی خوب بود.
طرح روی جلد عالی بود یه طرح شاد و جدید و طنز خیلی لذت بردم.. تا حالا که همه مجله رو نخوندم ولی بخش گزارش از دعانویس ها و قبیله های ناشناخته خیلی جالب بود..
رویداد ایکس هم مثل همیشه بی مزه..
//: من جدی عرض می کنم
به نظر من مشکل همشهری جوانی ها اینه که کورند و کرند.
شاید هم خودشان را به کوری و کری می زنند
الله اعلم!
پویان زمانی: سلام به همگي همشهري جوان خون ها. من از روز اول مرتب اين جا سر زدم و هيچ وقت هيچي ننوشتم فقط نظراتتون را هميشه با لذت خوندم و استفاده بردم درست مثه مجله همشهري جوان كه از دومين شماره پايه ثابت اش بودم. يه بار هم يه نامه واسه يه مطلب موسيقي نوشتم راجع به رامين بهنا و موسيقي راك كه هيچ وقت چاپ نشد...وقتي از شماره گمونم حدود 50 به بعد بود كه موسيقي هم وارد صفحه هاي اصلي شد شايد هيشكي به اندازه من خوشحال نشده باشه، من كه موسيقي رو هميشه دنبال مي كنم. درسته كه اين صفحه هيچ وقت هويت ثابتي نداشته اما انصافا جرقه هاي خوبي هميشه زده و هي خفه شده. مطالب خوب مجيد رئوفي يادتونه؟ هيشكي هم قدرش رو ندونست...يا اون نامه من واسه مطلب خوبي بود راجع به رامين بهنا كه فكر كنم همين نويد غضنفري كه الان مسئول صفحه موسيقي شده نوشته بود. فقط يه سؤال ازتون دارم چرا هيشكي از اين صفحه هيچي نمي گه؟ چرا هيشكي نمي گه حالا كه صفحه بعد از صد و خورده اي شماره صاحب پيدا كرده، بعد از يه مطلب راجع به گروه كلد پلي كه انصافا كامل و بامزه بود، يدفعه صفحه موسيقي تو يه شماره بعدش نيست...شخصا فكر مي كردم صفحه موسيقي جون گرفته...كه نشد. چرا؟
علیرضا (سگ های داغ): این شماره کلا فاجعه بود!البته مطلب خوب هم داشت...
شش صفحه درباره ی سریالی صحبت کردن که خیلیها اصلا از وجود همچین سریالی خبر ندارن از فاجعه هم بدتر بود!
(سریال کار خوبی بود اما در ایران معلوم نیست چند نفر دیدنش)
حسین جعفریان: سلام آقای رضایی عزیز
پرونده ی مختصر و در عین حال مفیدی به مناست روز پدر در صفحه ی ادبیات کار کرده بودید ، اما ذکر چند نکته در این میان را لازم میدارم :
1-در بین کتابهای معرفی شده ، جای یک کتاب بدجوری به چشم می آمد ، (( آدم اول )) عجیبترین و در عین حال مرموزترین اثر آلبر کامو ، کتابی که صد در صد ارتباطی محکم با موضوع ویژه ی شما دارد ، خلاصه ای از آن را مینویسم تا بهتر متوجه منظور بنده شوید:
(( و در تاریکی شب سالیان در سرزمین فراموشی راه میرفت که در آن هرکسی آدم اول بود، که او خود ناگزیر شده بود خود را دست تنها ، بی پدر ، پرورش دهد و هرگز آن لحظه ها را به خود ندیده بود که پدری پس از آن که صبر میکند تا پسرش به سن گوش دادن برسد او را صدا میزند ، تا راز خانواده را ، یا دردی کهنه را ، یا تجربه ی عمر خود را برای او بگوید ، ....و ژاک شانزده ساله و سپس بیست ساله شد و هیچ کس با او سخنی نگفت ، و ناگزیر بود دست تنها یاد بگیرد ، دست تنها بزرگ شود ، با زور ، با قدرت ، دست تنها اخلاقیات و حقیقت خود را بیاید، تا اینکه سر انجام به صورت آدم به دنیا آید و سپس با تولدی سخت تر دیگر بار به دنیا آید ، یعنی اینبار برای دیگران ، برای زنان ، به دنیا آید ، مانند همه ی این آدمهایی که در این سرزمین به دنیا آمدند ، و یکایک آنان کوشیدند تا زندگی کردن بی ریشه و بی ایمان را فرا بگیرند ))
کتاب آدم اول به نظر بنده به اندازه ی بیگانه و طاعون کامو ارزشمند است ، رنج نبودن پدر همان اثر بی روح و بی حسی بیگانه را دارد ، و تصویر پردازیها و اشاره به جزئیاتی که کامو در اثر بی بدیل ود طاعون خلق کرده است در این کتاب نیز به چشم میخورد .
یا در جایی از این کتاب نوشته شده است :
(( در چهل سالگی میفهمد که نیاز به کسی دارد که به او راه نشان بدهد و سرزنش یا ستایشش کند ، به پدر ، به قدرت معنوی نه زور ))
2- چیزی که باعث تعجب بنده شد ، جا دادن کتاب ((گهواره ی گربه )) در این لیست بود ، با اینکه چیزی که نوشته بودید در کتاب اتفاق می افتد ، ولی کتاب اصلا ربطی به پدر بی مسئولیت بودن ندارد ، ونه گات در این کتاب با همان نگاه طنز خود جامعه ی آمریکا را مورد نقد قرار میدهد ، مترجم در مقدمه ی این کتاب مینویسد:
((داستان کتاب از جایی شروع میشود که نویسنده ای میخواهد کتابی در باره ی وقایع روز پرتاب بمب اتمی بر روی هیروشیما بنویسد و میخواهد (( در کتاب بر انسان تاکید کند نه بر جنبه های تکنیکی بمب .)) و در مسیر جمع آوری اطلاعات برای این کتاب است که آمریکای ونه گات را میبینیم ،آمریکایی که سیاستمدارهایش ،دانشمندها را به کار میگیرند تا چیزهایی بسازند که دنیا را ،زیر و رو وپشت رو کند .آمریکایی که ساختن بمب اتم و نخ بازی برای دانشمندهایش علی السویه است و هدیه ی چنین نظامی به دنیا چه میتواند باشد جز بمب اتمی برای مردم هیروشیما وشش هواپیمای جنگی و یک حلقه گل برای مردمی که چنان غرق فقر و فلاکتند که (( نه سگ هایشان پارس میکنند و نه بچه هایشان گریه )) مردمی که از فرط درماندگی سر را ،مرکز تعقل و خردورزی را رها کرده اند و میخواهند از پا به رستگاری برسند و از این انسان سر و ته هیچ چیز بعید نیست ، حتی جستجوی حقیقت و آرامش در دروغ ))
دیدید اصلا ربطی به پدر بی مسوئلیت بودن نداشت ؟
ژوبین فروتن: درباره ی این رفتن نویسنده های قدیمی هم باید بگم خب واقعا آزاردهنده س و باید به رفقا برای گله گذاری حق داد...
صفحه ی موسیقی به نظر من هم همیشه مشکل داشته که شاید به خاطر خط قرمزها و این حرفا باشه اما کلا سوژه هاش خیلی کهنه و ازسربازکنی به نظر میاد...
آبجی فریبا: يه زماني عضو سايت تبيان بودم. اول دبيرستان بودم .اوايل کار سايت بود و بچه هايي که عضوش شده بودن يه جورايي همون اعضاي اصلي به حساب ميومدن. خلاصه خيلي کارا خوب پيش ميرفت. بعد از یه مدت يه گردهمايي گذاشتن و همه ي بچه ها رو دور هم جمع کردن. گروه تشکيل شد و يه سري برنامه ريزي کردن و ... . يه يک سالي خيلي کارا خوب پيش ميرفت. بعد يه مدت دقيقا حالتش مثل اوضاع الان همشهري جوان شد. يه سري از خود مسئولاي سايت کنار کشيدن. ماهاييم که جزئ اعضاي اوليه و به اصطلاح قديمي تر به حساب ميومديم يواش يواش پراکنده شديم. يه سري اعضاي جديد اومدن و عضو شدن. بعدش هم تبليغاي تلوزيونيه سايت تبيان شروع شد و همينجوري تعداد اعضا بيشتر شد و بيشتر شد. الان سايت تبيان ديگه خيلي شناخته شده. فکر نميکنم کسي باشه که نشناسش ولي چه فايده ديگه نه از همون بچه هاي قديمي خبريه نه از اون مسئولاي سابق سايت ، حتي ديگه حال و هواش هم مثل سابق نيست. ميترسم عاقبت همشهري جوان هم مثل سايت تبيان بشه. خواننده هاش روز به روز بيشتر و بيشتر بشن ولي.....
مهدی خانعلی زاده:
دقیقا به همین پیچیدگی است
وقتی مطلب سراسر تمجید دکتر رضایی درباره دالایی لاما را خواندم ، بسیار تعجب کردم.سریعا نامه ای برای مجله نوشتم و در آن درباره مشخصات این فرد توضیحاتی دادم.جوابی که به نامه من داده شد بسیار عجیب بود : ((زیاد سخت نگیر.موضوع به این پیچیدگی ها هم نیست)).
جناب آقای رضایی ! موضوع دقیقا به همین پیچیدگی است.اتفاقا باید سخت گرفت آن هم در مجله ای مثل همشهری که مخاطبان جوان فراوانی دارد و کوچکترین اشتباه ، اثری غیر قابل بازگشت بر ذهن آنها خواهد داشت.کیست که از بودجه های میلیارد دلاری غرب برای ایجاد انحراف در اعتقادات ناب و مذهبی مردم جهان خبر نداشته باشد؟
برای روشن شدن افکار عمومی و آگاهی خوانددگان محترم همشهری جوان ، نامه ای که برای مجله نوشتم را خدمتتان عرضه می کنم.
مطلبی که آقای رضایی درباره دالایی لاما نوشته اند ، بسیار حیرت انگیز است.بر همگان آشکار است که دالایی لاما یکی از ارکان اصلی آمریکا برای مقابله با کمونیسم در دوران جنگ سرد بوده است.او در حالی که تبتی ها را به شورش علیه چینی ها فراخواند ، خود به هندوستان فرار کرد و از دولت دهلی تقاضای پناهندگی سیاسی کرد.او در سالهای 1380 تا 1386 ، سه بار به صورت خصوصی با جرج بوش ، رئیس جمهور آمریکا ، در کاخ سفید ملاقات کرده و سرانجام در پاییز 86 ، از دست بوش بالاترین نشان ایالات متحده را دریافت کرد.در مراسم اهدای این نشان ، رئیس جمهور جنگ طلب آمریکا از سوی دالایی لاما به نماد جهانی صلح و بردباری ملقب شد.دالایی لاما گزینه معنوی سازمان جاسوسی سیا در انقلاب های مخملی شناخته می شود.آخرین نمونه از کارهای امپریالیست پسند دالایی لاما ، ایجاد اغتشاش و شورش در تبت در هنگام عبور مشعل المپیک از آنجا بود.دالایی لاما که در نگاه شیفتگان سکولاریسم ، نماد تساهل شناخته می شود ، درباره وجود خدا می گوید : ((در آیین بودایی تصویر روشنی از خدا نیست.از نظر یک مسیحی یا یهودی من بی دین به حساب می آیم.در مقابل کمونیست ها مرا دیندار می شناسند.چه می دانم ! شاید میان این دو باشم.ما یک تصویر کلی از خدا نداریم)).این کلمات ، تصویر رهبری به اصطلاح مذهبی را باز می تاباند که خود نمی داند پیرو کدامین مذهب است.دالایی لاما با شکاکیتی فراتر از شکاکیت دکارتی ، درباره مسلک و مذهبش می گوید : ((چه می دانم!)).بسیار جای تعجب است که مجله فرهیخته همشهری جوان و نویسنده گرامی آن ، دکتر احسان رضایی ، به تبلیغ چنین فردی بپردازند.
امیدوارم در آینده شاهد دقت بیشتری در این زمینه از سوی نویسندگان عزیز همشهری باشیم. با تشکر
عطیه آل حسینی: طراحی صفحه مربوط به گزارش رنگهای سال(سبز و زرد)، از این نظر خوب بود که توش فقط از رنگهای سبز و زرد استفاده شده بود.. بخصوص اینکه کادر بالایی صفحه دوم سبز بود نه زرد. چون احتمالاً زرد به اون جیغی توی کادر بالای صفحه، خیلی اذیت می کرد.. (مثلاً نظر کارشناسانه دادم!)
من بعد از پنج روز هنوز نتونستم با این مسئله کنار بیام.. چرا طرح های صفحه موفقیت این شکلی بود؟!
(ابوالفضل: خانم آل حسینی بنا به دلایلی نمی توانند در جلسه پنج شنبه شب حاضر باشند و برای همین نظرات خود را با توجه به موضوع بحث به دست من رساندند که لینک آن را برای دانلود اینجا قرار می دهم و فکر می کنم مقدمه خوبی برای شروع بحث باشد. پس پیشنهاد می کنم دوستانی که می توانند فردا شب حضور داشته باشند این متن را نیز بخوانند:
http://rapidshare.com/files/130219366/A_1_...pdf.html )
مرده شور ذلیل مرده: این خیلی عجیبه که من از این شماره خوشم اومده بود ولی بقیه بدشون اومده بود.واقعا چرا همه دارن میرن؟هیچ کس از آقای کاوه مظاهری سوژه روی جلد یاد نکرده بود(که البته سوژه بودن یکی از وظایفشون بود)
احسان رضایی: سلام. هر بار که به این وبلاگ سر میزنم، کیف میکنم که خوانندگانی اینقدر دقیق و پیگیر و پایه داریم. معمولا هم نکاتی را که میبینم یادداشت میکنم تا به دوستانم منتقل بکنم و استفاده بکنیم. این بار اما به نظرم رسید که باید کاری بیشتر از یادداشت شخصی انجام بدهم. یکی پاسخ به دوستم آقای خانعلیزاده که همانطور که در مجله هم نوشته بودیم ماجرا به این پیچیدگی که ایشان میفرمایند نیست و ما با این بزرگوار همعقیده نیستیم و تازه صرف پرداختن به کسی یا سوژهای در حد یک ستون هم «تبلیغ» به حساب نمیآید. اما عرض مهمتر، مطالبی است که بعضی دوستان دیگر درباره نبود اسم ایمان جلیلی عزیزم در فهرست نوشتهاند و گله از نوع واکنش این دوستان. من نمیدانم که دوستان واقعا عقیده دارند من و دوستانم تا آخر عمر باید در همین مجله بمانیم و هر فرصت پیشرفت و آزمون و خطایی را بر خود حرام کنیم و هیچ برنامه دیگری برای زندگی خود نداشته باشیم، یا نه، این فقط به خاطر نحوه طرح سوال و اعتراضشان است؟ بجز ایمان، دوستان دیگری هم بودهاند که همکاریشان با ما کمتر شده و احتمالا - به حکم جوانی و جویندگی همکاران - باز هم این اتفاق خواهد افتاد. اما این نه به معنای خداحافظی همیشگی رفیقی است و نه به معنای افت نشریه. همیشه دوستان جدیدی هستند که میآیند و کار را به خوبی همان قبلیها و حتی بهتر انجام میدهند. این که رفقای بدون نام از نبود ایمان ناراحتند، دلیل نمیشود که به باقی همکاران مجله توهین بشود؟ میشود؟ از همه عجیبتر حرفی است که درباره محمد جباری طرح شده. من ِ بنده به واسطه محبتی که همین عزیزان بدون نام به این کمترین داشتهاند، باید عرض کنم که جباری عزیزم در حال حاضر بیشتر از همه ما در «همشهری جوان» ماندن مجله نقش دارد و طرح این قبیل حرفها کمال بیانصافی است. نکنید رفقای من، نکنید.
گوی ها و تمشک ها
این هفته گوی طلایی خودمان را تقدیم می کنیم به صفحه میهمان هفته به خاطر گفتگوی جذابشان ضمن تشکر از صفحه رویداد در هفته اجتماعی که تا حدودی ما را یاد روزهای اوج خودش انداخت.
گوی خوانندگان (مریم فشندی):
خیلی خوشحالم از اینکه این دفعه من باید گوی بدهم یعنی اولین گوی دهنده. خوب من هم گوی خوانندگان رو میدهم به صفحه جهان این دفعه. به این خاطر که مسئله قبیله برزیلی کاملا در کل دنیا سروصدا برپا کرد و همشهری جوان هم خیلی زود به آن پرداخت و نقشه صفحه 43 هم خیلی عالی بود بخصوص قسمتی که به ایران اشاره شد. و همچنین صفحه آرایی هم عالی بود سبز و چشمگیر! گرچه به قول شما آرم صفحه جهان درش درج نشده بود.
آقای دوست محمدی وقتی طرح جلدتان و فیگور سهراب را دیدم یاد شیر طرح جلد مربوط به افشین قطبی افتادم انگار فقط کله هاشون عوض شده!
آقای ناظم بکایی قضیه آن عکس شطرنجی چیست؟ آخر نام فیلم را شطرنجی کردید ولی زیر عکس نام آن را نوشته اید!!! بلاخره باید بفهمیم اسم فیلم چیست یا بخوریم به کوچه علی چپ؟؟؟
آقای عمادی می خواهید اسم صفحه رویداد در هفته ورزشی را بکنیم دفتر شعر در هفته ورزشی تا با خیال راحت همه اش را از خودتان شعر در کنید؟؟؟
ممنون می شوم یک نفر به من بگوید چند تا نکته مفید از سبک زندگی این هفته یاد گرفته است؟؟!!
تیتر موضوع ویژه را نگاه کنید و دلیل وجود مربع کناری آن را بصورت کاملا سیاه شرح دهید. (۲ نمره)
در صفحه ۵۲ ستون مربوط به تولد آیت الله خامنه ای فکر نمی کنید یک مصراع بیم مصراع ۳ و ۴ جا افتاده است؟؟؟
آقای بی نیاز می شود بگویید محمود مختاری چند سالش است؟ آخر یک آقایی می گفت برادر دو ساله من هم می تواند اینطور نقاشی بکشد! بلکم بهتر!!! به خصوص حالت دست ها را دقت کنید!
خانم مختاری در ستون «بد نیست بدانید» صفحه ۶۲ فرمودند که «...خبر می رسد که باز آب زیر پوست پل ها رفته است...» اما ما همین دیروز جایتان خالی یک فوتبال حسابی در همان کف کردیم و کف کردیم!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه دارد...
یاد ایام
۱۵تیر ۱۳۸۷ (۱۷۳) پیش در آمد سلام. مطلب بعدی تشکر از بچه های تحریریه است به خاطر استفاده از نظرات بچه ها در صفحه نامه ها. بچه ها متشکریم!
من میگم... این هفته نظرات شما پایه های عزیز را می بریم حول گزارش خانم مصطفی زاده با عنوان «پس همین پنج روز و شش باشد؟» اینکه علت به وجود آمدن این ناهنجاری چیست؟ اصلا می توان آن را ناهنجاری به حساب آورد؟ راهکاری دارید؟ این امر چقدر غیرطبیعی است؟ تلاش مجله در زمینه موضوعاتی همچون عشق ازدواج طلاق و ... را چطور ارزیابی می کنید؟ و هر چیز دیگری که در این زمینه به ذهنتان می رسد.
گوی و تمشک
نظرات برگزیده خوانندگان (گاهی خلاصه شده) سنا:نبود آقای دوست محمدی کاملا مشهود بود
۱۶ تیر ۱۳۸۶ (۱۲۴) 
۱۷ تیر ۱۳۸۵ (۷۵)
بخوانید
۱۸ تیر ۱۳۸۴ (۲۶)
بخوانید
اول از همه یک معذرت خواهی از همه شما دوستان خوبم که پیش از این بیشتر به وبلاگ هایتان سر می زدم اما الان نه! به خدا خودم حسرت هر پستی از وبلاگتان را می خورم که از دست می دهم اما... پس ببخشید دیگر!
سومین نظرسنجی وبلاگ هم انجام شد و نتایج زیر بدست آمد. قبل از اعلام نتایج اجازه بدهید کمی دلخور باشم از توجه کم شما به این نظرسنجی ها که از تعداد شرکت کنندگان معلوم است.
سوال: به نظر شما کدامیک از صفحات رویداد بیشتر جای کار دارد؟
نظر شما:
1- رویداد در هفته اجتماعی - ۹ رای از ۳۵ راي یعنی به عبارتی ۷/۲۵٪
2- رویداد در هفته سینمایی - ۹ رای از ۳۵ راي يعني به عبارتی ۷/۲۵٪
3- رویداد در هفته ورزشی - ۱۷ رای از ۳۵ راي يعني به عبارتی ۵/۴۸٪
در آخر هم یک خواهش کوچولو دارم آن هم اینکه لااقل اگر سایت ندارید جوانمرد باشید! ببخشید طرح جلد را در سایت همشهری آنلاین قرار دهید تا کمیت یاد ایام ما نلنگد.
حضور در این بخش برای تمام خوانندگان مجله و طبیعتا وبلاگ آزاد است و آوردن نام برخی از دوستان با توجه به استقبال آنها در هفته های گذشته و پایه بودنشان است که شما هم می توانید باشید.
تاریخی که نظر شما دوستان در وبلاگ ثبت می شود در جلوی نام شما خواهد آمد تا در ایام هفته با به روز شدن مکرر وبلاگ سرنخ را گم نکنید.
ضمنا در صورتی که در مورد قسمت های دیگر مجله هم نظری داشته باشید در قسمت «نظرات برگزیده خوانندگان» حتما بازتاب خواهد داشت.
ابوالفضل ناظمی:شنبه 15 تیر1387 ساعت: 14:24خاله مادرم حدود 70 الي 75 سال دارد. يكبار با مادرم درد دل مي كرد مي گفت: «اخلاق شوهرش مثل اون حيوان با وفاست! مرده شورش را ببرند با اون اخلاقش!» و بعد از اين همه قربان صدقه رفتن شوهرش ادامه داد «خوش به حال دختر هاي امروز كه سر و زبون دارند و راحت مي تونند تو روي شوهر هاشون وايسند و حقشون را بگيرند». به نظر من هيچ چيزي عوض نشده. اگر قرار است به عدم آشنايي قبل از ازدواج گير بدهيم چند نفر مي توانند براي من از ازدواج هاي قديمي مثال بياورند كه قبل از ازدواج عروس و داماد همديگه را ديده باشند حالا آشنايي و نامزدي و بررسي اخلاقيات هم و اين ها پيشكش! تا جايي كه من يادم است براي تعريف ازدواج هاي قديمي مي گفتند زن و شوهر غير از شب عقد همديگر را نمي ديدند اما بعد از ازدواج با خوبي و بدي هم مي ساختند و زندگي مي كردند. اما دوست دارم بگويم آن ها زندگي نمي كردند تحمل مي كردند فقط تحمل و بايد خدا را شكر كرد بابت اين تحمل و دست مادران را بوسيد چون در غير اينصورت معلوم نبود چند نفر از ما ها فرزند طلاق مي شديم يا اصلا به دنيا مي آمديم؟؟؟!!! مثل روز روشن است كه در راستاي تساوي حقوق زن و مرد زنان امروز با زنان گذشته تفاوت هاي بسيار زيادي دارند. ديگر هيچ زني حاضر نيست به مرد به عنوان يك چماق بالاي سر نگاه كند كه اگر شام حاضر نبود اگر لباس ها نشسته بود اگر... اگر... و هزاران اگر ديگر اين چماق بر سرش فرود بيايد. اما مردهاي امروزي هنوز رگه هايي از شوهر هاي قديمي را دارند و اين باعث ايجاد تناقضي در نسل جديد مي شود.
سنا:شنبه 15 تیر1387 ساعت: 17:56والا با این آشی که شما هر هفته برای ما پخته اید .من خواندم که ببینم چیست؟ وگرنه گزارش طعم و بویی نداشت که هیچ یک جورهایی جهت گیری های شخصی مثل این جمله:"البته چنین رفتار بچگانه ای واقعا شبیه فیلم های سینمایی هم هست"در آن بود.و کلی نقد دیگر که در صلاحیت من نیست و گوش شنوایی برای شنیدنش هم!
هزار مدل از این بدتر و زودتر ها هم دیده ایم و شنیده ایم.کم کم دارد عادی می شود این طور مسائل.فاصله میان یک "بی" و "با" ست.
من "بی" اون نمی تونم زندگی کنم.
من "با"اون نمی تونم زندگی کنم.
همین!
تیرمن:شنبه 15 تیر1387 ساعت: 20:9اما راجع به موضوع این هفته نظر خاصی ندارم. به دو دلیل:
1_ شخصاً مزدوج نشدم!
2_ گوش های من بهتر از زبونم کار میکنن!
عليرضا:شنبه 15 تیر1387 ساعت: 20:29درباره ی این گزارش هم باید بگم که مسئله ای هست که بین زوجها داره رواج پیدا میکنه و کافیه تا یه بحث کوچک بوجود بیاد تا طلاق بپره وسط!!
من ازدواج نکردم اما اونهایی که ازدواج کردن با شرایط موجود این مسئله رو طبیعی میدونند. اینم فاجعه بود!!
خاک انداز:یکشنبه 16 تیر1387 ساعت: 17:59سلام.
من قبول دارم که ازدواج ها و طلاق های بچه گانه روز به روز بیشتر می شوند, همه این هایی را هم که در روایت های گزارش گفته شده بود دیده ام و شنیده ام. اما چیزی که در این چهار مورد مذکور جالب توجه بود این بود که همه کسانی که ازشان مصاحبه گرفته شده بود جوری حرف می زدند که انگار هیچ تقصیری ندارند.(به غیر از مورد دوم که به نظرم خیلی شجاعانه به ایرادهای خودش هم اشاره کرده بود) پسر 24 ساله ای که از پس مخارج برنمی آید, پدر دختری که فقط و فقط به خاطر یک حرفش!!! دامادش را از دست داده, مادر پسری که خودش هم هنوز نمی داند چه شده و چگونه پسرش رکورد تعجب آوری در ازدواج و طلاق(سه روز) از خودش به جای گذاشته....به نظر من در یک اتفاق, رابطه علی و معلولی وجود دارد. بطوریکه اگر علت وجود نداشته باشد معلول هم وجود نخواهد داشت. در این جا بهتر بود به جای ملعون نشان دادن طرف مقابل افرادی که ازشان مصاحبه گرفته شده,کمی در مورد رفتارهای متقابل صحبت و راه حل های مناسبی برای آن ارائه می شد. راه حل های عملی ای که جوانان نیاز دارند بدانند تا در رفتارهایشان به کار ببرند. چه در انتخاب شریک زندگی و چه در ادامه زندگی مشترک.... از یک مجله ای مثل همشهری جوان انتظار داریم اگر این اتفاق را فاجعه می دانند کمی علمی تر به آن بپردازند و کارشناسانه به آن بپردازند. نه این که پنج ستون و نیم به شرح ماجرا بپردازند و نصف ستون در پنج پاراگراف به طور ناقص توضیحات غیرکارشناسانه ارائه بدهند و به ریشه های روانشناختی و جامعه شناختی آن بی توجه باشند.
منصوره مصطفی زاده به خاک انداز:یکشنبه 16 تیر1387 ساعت: 23:33خیلی خوشحالم که یکی به این موضوع اشاره کرد: "همه کسانی که ازشان مصاحبه گرفته شده بود جوری حرف می زدند که انگار هیچ تقصیری ندارند". این خیلی نکته خوبی بود و من امیدوار بودم خواننده تیزهوش متوجه این موضوع بشه. همه خودشون رو بی تقصیر می دونن و اتفاقا همین یکی از مهم ترین دلایل بالا رفتن طلاق در این دوره و زمانه است. نمیگم بین جوونها چون حتی طلاق در سنین بسیار بالا هم الان بیشتر از 20 سال پیشه!!(باور کنید توی دادگاه میشه پیرزن و پیرمردهایی رو دید که بعد از 50 سال زندگی اومدن طلاق بگیرن!). هیچ کس حاضر نیست به خاطر هیچ چیز (حتی زندگی خودش) گذشت کنه. درسته که گذشت یک طرفه (که اون چیزی بود که در مورد زنهای یکی دو نسل پیش رخ می داد) درست نیست, اما گذشت هیچ طرفه(!) هم نتیجه اش همینه که می بینید!
رز: دوشنبه 17 تیر1387 ساعت: 13:27نداشتن شناخت,علاقه و اعتماد کافی معلومه که نتیجه ای بهتر از این نداره..یا لجبازی و عقده داشتن(نمی دونم شایدم نشه گفت عقده, ولی کلمه ی بهتری پیدا نکردم!)هم میشه اضافه کرد!!
محمود: آقا من میگم همشهری جوان هم یه چیزیش میشه با این گزارش رفتناش! آخه مگه چند درصد مخاطبای مجله ازدواج کردند یا اصلا شاید تو نخ شم نباشن؟ تازه گزارش جالبی هم نبود یعنی فکر کنم تکراری بود.
آبجی کوچیکه:دوشنبه 17 تیر1387 ساعت: 20:27 تنها نکته ای که من اصلاً راجع به این گزارش درک نکردم، جمله ریختن قبح ماجرا بود! یعنی مردم طلاق می گیرند، چون قبح ماجرا ریخته؟! نه خیر! الان که در قرون وسطی زندگی نمی کنیم که با لباس سفید بروی خانه بخت و با کفن سفید برگردی! به غیر موارد خاص، واقعاً مشکلی هست، حالا این که چقدر جدی یا شوخی به این بر می گردد که قبلش چقدر تحقیق کرده باشی، وگرنه کم پیدا میشن که بعدش بخواهند بروند دنبال علت یابی و ریشه یابی و صبوری کنند و ...
ولی منظور من این است: خدا وکیلی قدیم الایام که قبح ماجرا نریخته بود، با هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند؟ یا یکی قلدری می کرد و یکی گذشت؟! این معنای نریختن قبح ماجراست؟!
عطیه آل حسینی:سه شنبه 18 تیر1387 ساعت: 22:9 من با نظر دوستان تاحدودی موافقم. مشکل نداشتن حس مسئولیت پذیری یا شاید نگاه کردن به زندگی بخصوص زندگی مشترک به چشم یک ماجراجویی و شاید یکجور بازی است که باعث می شود شخص فکر کند هر وقت حس کرد که از اینجا به بعد بازی را دوست ندارد، می تواند تمامش کند..
اینکه چون الان مثل گذشته نیست که زن یا مرد در هر شرایطی با همدیگر و عیب ها و مشکلاتشان کنار بیایند، اینکه بیشتر مواقع اولین راه، آسانترینش هست که بلافاصله انتخاب می شود و آن هم پاک کردن صورت مسئله است. حالا اینکه بعضی از ما در برابر گذشته ای که وادارمان می کرد با همه خوب و بدهای یک زندگی و شرایطش کنار بیاییم و این حتی برایمان گران هم تمام می شد، چرا دقیقاً نقطه مقابل را -آن هم با افراط- انتخاب می کنیم، نمی دانم. احتمالاً مسئله، مسئله ی «بام» است که یک روز از این طرفش می افتیم و یک روز از آن طرف دیگر!
وقتی این مسئله برای یک نفر خوب جا نیفتاده باشد که ازدواج یعنی مسئولیت تو در مقابل خودت، یک نفر دیگر و زندگی هر دویتان، به همین راحتی هم تا ببینند نمی توانند یا نمی خواهند سختی ها، با عیب های خودشان و دیگری، و مسئولیت ها روبرو شوند، راحت فرار می کنند.
هادی:چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 12:37 به نظر من یه رابطه مستقیمی بین گزارش عشق های هر کی هر کی ( شماره 171) و این گزارش خانم مصطفی زاده وجود داره . عشق و عاشقی های اونجوری
ازدواجهای اینجوری رو در پی داره . خیلی ساده .
مرجان داودی: پنجشنبه 20 تیر1387 ساعت: 12:35 این که طلاق انقدر شایع شده اصلا چیز خوبی نیست . ولی اگر شرایط خیلی ناجور باشد و هیچ راه دیگری وجود نداشته باشد همان بهتر که دو نفر خیلی زودتر از هم جدا بشوند . زمانی که فقط خودشان هستند و خودشان . زمانی که پای بچه ای در میان نیست که خدا می داند بعد از طلاق چه سرنوشتی خواهد داشت.
وحید:
مهدی خانعلی زاده:
زهرا:
حسین جعفریان:
سمیه توده کشت:
مریم فشندی:
مهدی صالح پور:
زاغچه:
هاله:
پریزاد:
جای خالی شما:
برای انتخاب گوی این هفته هم بین چند گزینه در گیر بودیم اما در نهایت و پس از کش و قوس های فراوان این گوی را تقدیم کردیم به صفحه موفقیت به خاطر روند رو به رشد این صفحه و صفحه آرایی و موضوع خوب آن ضمن تشکر از بخش اجتماعی و ابتکار جدیدشان جهت سر زدن به شهر های مختلف.
آقای حسینی راوندی می توانید سیستم عمل IRM را برای ما توضیح بدهید و تفاوت های آن را با MRI بیان کنید. ما که فکر می کنیم این دستگاه جدید شما بر عکس آن یکی کار می کند یعنی عکس یک آدم را می دهند تو و از آن طرف آدم را تحویل می گیرند.
آقای ناظم بکایی بخشید ها! اما این مجله همشهری «جوان» است نه کیهان «بچه ها» خودتان یکبار دیگر این متن را بخوانید و قضاوت کنید: «یک پیشنهاد سازنده دیگر سایه بازی است... شما باید بین منبع نور و دیوار بنشینید و سعی کنید با دو دستتان اشکال مختلف مثلا شکل حیوانات را بسازید...» خداییش این متن را داشتم برای یکی از دوستانم می خواندم و از خجالت آب می شدم. فکر می کنید این سبک زندگی چقدر به ما کمک کرد؟؟؟
خانم های اکرمی و قنبری بلاخره این که باهاش مصاحبه کردید رضا داود نژاد بود یا بابایش. اگر خودش بود پس چرا در متن بالای تیتر صفحه ۳۴ اسم بابایش را نوشته اید؟؟؟ (ضمن تشکر از علیرضا به خاطر یادآوری اش)
صفحه ۵۲ چرا ستون «و زمین می گردید» سر و صاحاب نداشت؟؟؟
در قسمت نمایه «درگذشت حکیم سنایی غزنوی» اسم کتاب ایشان یعنی «حدیقه الحقیقه» به اشتباه «حقیقه الحقیقه» نوشته شده است.
یا من دوزاری ام کج است یا عکس مربوط به کتاب «سرزمین هرز» هیچ ربطی به این کتاب نداشت آخر نه طرح مینیاتوری جلدش به این کتاب می خورد نه اسم روی جلد: «در باغ بزرگ باران می بارید»؟؟؟
آآآآآی ایها الناس این برای هزارمین بار لطفا عددهای کنار مربوط به حروف انگلیسی را هم انگلیسی بنویسید. زشته!!! آقای رسولی شما هم!!! با این شایعه در هفته تان.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تیرمن: در ضمن "گالری" و "مهمان هفته" عالی بودن! سوژه های جذابی داشتند!
علیرضا:اول از همه میگم که 3 صفحه تبلیغ فاجعه بود!
حمیدرضا:سلام. درباره صفحات رویداد در هفته که نظر خواهی کردی به نظر من اگه گزینه چهارمی رو هم میذاشتی بهتر بود. گزینه هر سه صفحه. یه سر به ارشیو مجله ات سر بزن سال پیش همین وقت طنز رویداد در هفته ها بهتر نبود تا الان؟ سال پیش اولین صفحه های که می خوندم از مجله یکی این صفحات رویداد در هفته ها بود اما الان دیگه اون اشتیاق رو ندارم.
هادی:باید بگم این شماره خیلی بهتر شده نسبت به شماره های قبل دست بچه ها درد نکنه . به خصوص قسمت مهمان هفته که ترکونده بود . ولی 3 صفحه تبلیغ تو این شماره یه کم ضد حال زد
مرجان داودی:فکر می کنم همشهری جوانی ها کم کم دارند دچار فلاکت می شوند فقط خدا کند که یه موقع کلا به نیازمندی ها تبدیل نشوند
حامد:داره حالم به هم می خوره از این رویداد X هفته ...
بسه دیگه خدایی یخ کردم از این صفحه سبک ، خیلی بی محتوا و کلیشه ای شده مثلا خیلی طنزه ، باور کنید نیست وقتی می خونم ... هیف که چسپیده به همشهری جوان و نمی شه نخوندش .
مریم فشندی: باید بگم سه صفحه داخل مجله به تبلیغ اختصاص پیدا کرده... یعنی چی؟
عطیه آل حسینی:سلام.. فعلاً اعلام برائتم رو از سه صفحه آگهی اینجا ابراز می کنم تا نظرات بعدی.. ضمن اینکه موضوع ویژه رو خوندم، ولی هنوز نتونستم فکرهام رو جمع و جور کنم.. میام..
راستی یه دلیلی که من شخصاً برای نظر سنجی رویداد هفته ها شرکت نداشتم، این بود که بعد از سه سال خوندن مجله از همون شماره ی اوّل، الان هیچ کدوم از رویدادها اونجور که باید مثل قبل ترهاش نیست.. الان هیچ اشتیاقی ندارم اول برم رویدادها رو بخونم..
حسین جعغریان:ای بشر بترکی !چه خوب هم از یونان تعریف و تمجید کرده بود این ا.ن.ب
بقیش رو بعدا میام و میگم !
فقط به آقای راوندی میخوام یک چیزی بگم:
برادر من ! من یک خواننده هستم !نه برگ چغندر !این مطلبی که نوشته بودید با عنوان آگهی ازدواج ,فوری !به نظرتون آشنا نمیومد ؟ فقط گوجه فرنگی اضافه شده بود ؟ یادتون نمیاد ؟ سال قبل ؟ کاری نکنید برم آرشیوم رو زیر و رو کنم و بگم کدوم شماره بود که عین اینو نوشته بودین ؟
مهمان هفته فوق العاده بود
محمود:با "مهمان هفته" خیلی حال کردم و با مصاحبه با داوود نژاد و صادقی مثل مصاحبه با رشیدپور حال نکردم.
آبجی فریبا: سلام.منم بعد 100 سال اومدم نظرمو بدم نگفته نمونه . اول از همه مي خوام از رويداد در هفته گله کنم که به طرز وحشتناکي بي مزه شده. نميدونم شايدم توقع من و يه سري ديگه بالا رفته . به هر حال مجله هم بايد متناسب با بالا رفتن توقع ما سبک و سطح رويداد در هفته رو بالا ببره . ديگه از اين مدل تعبير خواب و جدول و.. خسته شديم. دوم از همه گوي و تمشکا که بازم بي مزه شده و من خيلي وقته فقط يه نگاه سرسري ميندازم و رد ميشم. سوم از همه اينکه انگار مجله هنوز خوب مخاطباش رو نشناخته . اون گزارش مقايسه ي عشقاي دهه ي 70 و دهه ي 80 چي بود. به خدا خوندمش حس کردم تحقير شدم ومجله اينقدر واسم ارزش قايل نيست که با گزارش و مصاحبه با 4 تا آدمي که به چيزي پايبند نيستند و نميدونن اصلا واسه چي زندگي ميکنند ميخواد بگه تو هم یه جورایی مثل اونایی. قصد توهين ندارم ولي واقعا بعضي وقتا به اين نتيجه ميرسم بچه هاي تحريريه هيجي از اين نسل نميدونن و فقط سعي ميکنن ادا در بيارن که ميشناسيمشون. جسارتا گزارش خانم مصطفي زاده هم يه جورايي خيلي تکراري بود و به دلم نچسبيد. بقيه ي نظرا بمونه واسه بعد
آبجی بزرگه: ایمان جلیلی هم از مجله رفت.شماها واقعا فکر می کنید داره چه بلایی سر اون جا می آد؟
آبجی سمیه: یادداشتهای این هفته به دلم نچسبید اصلا.....
مهدی: به نظر من مجله داره جذاب تر می شه اگه مسولان مجله بخش سیاسی را وارد مجله کنن خیلی خوب می شه
ادامه دارد...
یاد ایام
۸ تیر ۱۳۸۷ (۱۷۲) پیش در آمد سلام. به لطف و همکاری شما دوستان فکمان سقوط کرد وقتی که مشارکت شما را دیدیم و لازم دانستیم همین جا از تمام شما خوبان پايه تشکر کنیم. به امید تداوم این همیاری. ضمنا ترتيب اسامي اين بخش در اين هفته با توجه به اولويت لبيك به دعوت ما مي باشد.
من میگم... این هفته فکر می کنم بهتر باشد نظرات این بخش را روی یادداشت های هفته با موضوع «زن بودن / نبودن» متمرکز کنیم. اینکه شما با کدام یادداشت ها موافق یا مخالفید. چرا؟ نظر شخصی خودتان چیست؟ و... . فقط خواهشی که حتی الامکان از کلمات شکسته استفاده نکنید. راستی خوشحال می شویم بتوانیم جای اسم مستعار نام واقعی دوستانمان را اینجا بیاوریم.
گوی و تمشک نظرات برگزیده خوانندگان (گاهی خلاصه شده) 7: خیلی محدود فکر می کنید . شما که قبول ندارید دوره ی مجنون و لیلی به سر امده (دوران عشق های واقعی) شمایی که نمی خواهید این فاصله ی بین نسل ها را باور کنید . اگر شما به معنای واقعی عاشقید یا اگر رپ گوش نمی دهید و سیگار نمی کشید و نمیدانم هزاران کار دیگر این شکلی نمی کنید واقعا احساس نمی کنید که در اقلیت قرار دارید ؟ ادامه دارد...
۹ تیر ۱۳۸۶ (۱۲۳) 
۱۰ تیر ۱۳۸۵ (۷۴)
بخوانید
۱۱ تیر ۱۳۸۴ (۲۵)
بخوانید
به اميد روزي كه هزار پايه شويم.
عطیه آل حسینی:1.به شدت با تک تک جملات خانم جعفریان موافقم.مثل همه چیز در نیا، این موضوع هم نسبی است؛ یکجا زن بودن خوب و دوست داشتنی، و این زن بودن بعضی جاها هم چندان رویایی نیست.البته این برای همه اینطور است، مسلماً آقایان هم یک جاهایی بدشان نمی آمده زن بوده باشند تا کمی از شرایط شاید بهتر آن استفاده کنند.با این تفاوت که چون از نظر ما مرد بودن یکسری برتری هایی داشته،شاید زن بودن زیاد آرزوی دیرینه ای نباشد.
2.همیشه سخت بودن و گاهی خشن بودن به عهده مردها بوده و این وسط وظیفه تلطیف فضا به عهده خانم ها. کاری به تعارفهای اعصاب خردکن و الکی که مثلاً حضور یک زن را بهانه جدِی برخورد نکردن در دعواها می کنند ندارم، امّا همانطور که سر سخت بودن و احساساتی نبودن برای مردها-یک جاهایی-امتیاز به حساب می آید،به فکر همه چیز و همه کس در تمام لحظات بودن هم از خصوصیات زن هاست که وقتی در کنار آن همه سر سختی قرار می گیرد، جمع کلش می شود یک جواب معادل.
3.اصلاً می دانید؟ مشکل زن بودن و نبودن نیست.مشکل «الان» است که مردها راه خود را می روند و همه هم همین را ازشان انتظار دارند و زن ها تازه از گرد راه لطافت ها و احساساتشان رسیده اند و می خواهند در کنار مردها باشند.اگر پشت سر هر مرد موفقی یک زنِ فداکار،با تدبیر، همراه و... است(که هر کدام از این موارد یک شرایط بخصوص به کار می آید)، پشت سر هر زن موفقی هم باید یک مرد همراه و همدل باشد که زن را تنها نگذارد، مانعش نشود و دلسردش نکند.زن تازه باید خودش را ثابت کند.البته نه -فقط- به مردها، بلکه به خودش و تمام افکار و عقایدی که تا دیرزو نقش و انتظار دیگری ازش داشته اند.
4.حتماً لازم نیست روز زن باشد یا اتفاق خاصی افتاده باشد تا یاد زن بودن و مادر بودن و اهمیت آن بیفتیم.همانطور که مرد در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیاب است، زن هم در تمام این مراحل،بعنوان یک دختر،یک همسر و یک مادر با تمام احساسی که دارد،همراه مرد در «کشاکش دهر»ش است.به نظرم این است که مهم است.در هیچ کار گروهی یا مشارکتی نمی گوییم این وظیفه به من محول شد چون من فلانی هستم، بلکه می گوییم از من خواسته شد چون من توانایی اش را داشته ام، بهتر از دیگران و حتی بهتر از خودم.پس خصوصیات،توانایی ها و هر چیز دیگری که به خاطر آن مرد مرد است و زن، زن،فقط وظایف را بین ما تقسیم می کند، نه امتیازات را.
در ضمن من با یادداشت خانم مرعشی در مورد دنیای مردانه و مرد بودن هم تا حدودی موافقم.
مرجان داودی (مرده شور زگیل سابق):جواب من بي بر و برگرد يكي ست. من نبودن را به بودن ترجيح مي دهم . اين شايد جواب خيلي از هم جنس هاي من باشد . قرار گرفتن در كالبدي كه تو را از هر جهت محدود مي كند فكر نمي كنم چندان لذتي داشته باشد و وقتي كه اين بر چسب را بر پيشانيت مي چسبانند بايد ملتفت باشي كه حق انجام هر كاري را نداري . منظور من از هر كار چيز تابويي نيست . منظور من شايد ان كارهاي ساده ست كه هر مردي مي تواند بدون هيچ مانعي به راحتي انجام دهد اما اين زن بودن خودش سدي ست كه تو را باز مي دارد از ان كارهايي كه مي خواستي انجام دهي و كسي كه مي خواستي باشي اما
نشد و اخر سر هم بايد خوشبخت(!) باشي كه با يك دسته گل و يك جعبه شيريني به سراغت بيايند و براساس زيباييت برايت قيمت تعيين كنند . ( اين مهم نيست كه چقدر مي فهمي و اصلا چقدر ادمي همين كه زيبا باشي كفايت مي كند يا شايد هم پولدار .)
البته بماند كه گريه و احساسات شديد و لوس بازي و كلي كارهاي خاله زنكانه ي ديگر كه بعضي زن ها در انجامش شورش را در مي اورند باعث مي شود كه امثال من كه مانند ان ها فكر نمي كنيم و دم به دقيقه اشكمان دم مشكمان نيست نيز با اين سد نفوذ ناپذير روبرو شويم و همين مي شود كه من نبودن را به بودن ترجيح مي دهم .
هر وقت كه اين سد را مي بينم ، هر وقت حسش مي كنم با خودم مي انديشم كه اگر پسر بودم چه كارها كه نمي كردم .
وقتي يادداشت هاي اقايان مجله را خواندم دوست داشتم گريه كنم . نگاه ان ها هم مثل بيشتر مردها اينطور بود كه انگار مي خواهند با حرف هايشان يك جوري زن ها را دلداري بدهند و به حالشان دلسوزي كنند و به هر حال يك جوري به ان ها بقبولانند كه به هر حال تو يك زن هستي و ...
حسین جعفریان:زن بودن یا نبودن ؟ مساله این است ، به قول شکسپیر :to be or not to be
خانم مرشده زاده احتمالا اگر به همراهتان در آن جو بودیم ، مثل این فیلم فارسیها در عرض چند ثانیه متحول شده و آرزو میکردیم ای کاش زن بودیم!
(( مردان را بر زنان تسلط و حق نگهبانی است به واسطه ی آن برتری که خدا بعضی را بر بعضی دیگر مقرر داشته است .........../ سوره ی نساء آیه ی 35 ))
(( و با آنان به عدالت رفتار و مدارا کنید که خداوند بر همه چیز آگاه است / سوره ی نساء آیه ی 137))
مثل همیشه خانم جعفریان درست به هدف زدند ، همه ی حرفها را گفتند ، با بیشتر حرفهایشان موافقم ، من هم وقتی به هتلی در اصفهان میروم و وقتی میبینم نوشته :تخفیف برای زنان با پوشش کامل اسلامی دلم نمیخواهد زن باشم ،اما وقتی میبینم مادری را که با یک ثانیه دیر آمدن فرزندش دل آشوبه میگیرد دلم میخواهد زن باشم تا حداقل احساسش را درک کنم ، وقتی تلویزیون دم به دم به خاطر روز زن ، تبریک میگوید حالم به هم میخورد ، و دلم نمیخواهد زن باشم ، نمیدانم خانمها چطور میتوانند این تناقض را از رسانه ی ملی تحمل کنند ، از یک طرف سانسور و از آن طرف تعریف و تمجید خالی .
یکی از دوستان نوشته بود :خوش به حال خانمها ، هر وقت دلشان خواست گریه میکنند ، .......
من هم برایش نوشتم : بدا به حال خانمها که هر وقت خواستند نمیتوانند بلند بلند بخندند.
دنیا همیشه پر بوده از این تناقضها .
یک نکته ای رو هم میخواستم در مورد یادداشت آقای بی نیاز بگم :
اینکه دعوا نداره ، خود من هم با یادداشت آقای بی نیاز موافقم ، همه ی حرفهیی که گفتند حقیقت بود ، نمیدانم چرا یک عده ناراحت شده اند ؟
آقای خانعلی زاده خودتان میگویید یادداشت !یعنی نظر شخصی , بنابر این نظر هرکس برای خودش محترم است .
یکبار به دوستم به شوخی گفتم :
غرب که این همه ادعای آزادی زنان دارد چرا فیلمهای اینچنینی میسازد ؟
گفت مثلا چطور فیلمهایی ؟
گفتم :اسم فیلمها رو نگاه کن : سوپرمن, اسپایدرمن , بت من , و ..... .. ( سوپر قهرمان + man )
این سایت هم بد نیست !میتویند دنیا رو از دید یک زن ببینید :
http://weblog.parastood.ir/
سمیه توده کشت:مثل همه دخترهاي دوم راهنمايي خواندن كتابهاي طالع بيني برايم با رمز و راز همراه بود و جمله مشترك طالعم در همه كتابها اين بود: دختر متولد برج...(اوهوكي! تاريخ تولدمو بگم كه كه براي كادو به زحمت بيفتي؟) يك آرزوي دست نيافتني در دل دارد؛"كاش مرد بودم".ومثل همه دختر هاي دوم راهنمايي فكر مي كردم جملات اين كتابها وحي منزل است و ياد كودكيم مي افتادم كه واقعا اين آرزو را داشتم. الان يك چيزي برايم جالب است هر چقدر بزرگتر شده ام(؟) اين آرزو كمرنگ تر شده درحالي كه طبيعتا آدم وقتي بزرگ مي شود و بيشتر با تبعيضها آشنا مي شود بايد بيشتر در حسرت جايگاه مقابل باشد. راستش دليل اينكه نمي خواستم در اين مورد بنويسم اين بود كه اصولا در هر زمان و مكان و شرايطي از حرف زدن يا نوشتن در اين مورد فرار كرده ام.دليلش را هم نمي دانم هميشه وقتي پاي اين قضيه به هر جمعي باز مي شد چه با خنده و شوخي چه با حرفهاي تند، گاهي هم بر خوردهاي فيزيكي و حتي شيميايي بحث را عوض مي كنم. من به عنوان يك دختر اگر بخواهم از امكانات و استعدادهايي كه به عنوان يك "انسان" در اختيارم گذاشته شده استفاده كنم صد و بيست سال وقت لازم دارم. در مورد تفاوتهاي اخلاقي و شخصيتي هم وقتي قرار است بعد از تفكيك زن و مرد تازه به تفاوتهاي فرهنگي و تحصيلي و ژنتيكي و محيطي بين خود اين زنها يا مردها برسيم همان تفكيك اول را هم انجام ندهيم.
از ظلم و تبعيضها هم زياد سر در نمي آورم. لا اقل در مورد خودم هميشه فقط در حسرت بعضي آزاديهاي نا موجود فرصت استفاده از آزاديهاي موجود را از دست داده ام. مثل كسي كه براي نانش خورش مي خواهد و آنقدر منتظر مي ماند كه نانش بيات شود. باز هم مي گويم اين در مورد فرصتهاي تلف شده شخص من است. و مي دانم خيلي از زنها براي شكوفايي هيچ مشكل دروني ندارند و همه مشكلات پيراموني است.
باز هم دارم سعي مي كنم اختصاصا در مورد موضوع ويژه بنويسم؛ولي من هنوز در مورد انسان بودن يا نبودن به نتيجه اي نرسيده ام كه حالا بروم سراغ دختر بودن يانبودن. همسر يا مادر كسي هم نيستم كه از همسر بودن و مادر بودن بنويسم. حتي براي خودم تصوري هم ندارم.چرا كه لازمه چنين تصوري قبول پيش فرض" احساس مسئوليت" است.چيزي كه اكثرمان ؛چه دختر چه پسر از آن فراري هستيم. مني كه وقتي گرسنه مي شوم اشكم در مي ايد چقدر بايد تخيلم قوي باشد كه در مورد احساس مسوليت در مورد نزديك ترينها حرف بزنم؟من كه بعد از امتحان كتابهايم را به ديوار مي كوبيدم كه باعث شب بيداريم بودند چطور از شب زنده داري مادرانه بگويم؟ (فقط صورت له شده آن بچه بدبخت را جلوي چشم بياوريد!)
در پايان با توجه به پوست گردويي كه ابوالفضل خان براي دستان ما تدارك ديده اند از تحريريه آن نشريه وزين تقاضا دارم موضوعات ويژه اي را انتخاب كنند كه براي نوشتن راه دست باشند.
رز:
مهدی صالح پور:زیاد مایل به بحث در این رابطه نیستم چون هر چی بگم خانم ها می گیرن می زنن آدم رو!!!
یادداشت خانم مرعشی به نظرم خیلی خوب بود. اینکه هر کدوم یه خصیصه های مثبت دارن که اون یکی ها آرزوی رسیدن بهش رو دارن و یه سری خصیصه های منفی که هر کدوم رو از خودشون ناراضی می کنه... به نظرم زن بودن خیلی چیزها داره که مردها آرزوش رو دارن و البته خیلی چیزها داره که مردها زیاد خوششون نمیاد...
پس بهتره هر کی با خوبی های جنس خودش بسازه و سعی کنه مشکلات جنس خودش رو تحمل کنه... اوه اوه اوه! این جمله آخری چقدر یه جوری شد!!!
خاک انداز: ما اصولا سعی می کنیم راجع به این موضوع(زن بودن یا نبودن) نظر ندیم. خیلی تجربه خوبی از این موضوع نداریم. (رک:آرشیو خاک انداز)
ولی یه چیزی توی اون صفحه خیلی اذیتم کرد: واقعا هیچ نشونه دیگه ای از یک زن ایرانی وجود نداشت که برای نشون دادن این که صفحه مربوط به زن یا مادره تصویر یه کفش پاشنه بلند گذاشته بشه؟ نشونه زن ایرانی(مادر ایرانی) همینه؟ واقعا؟
هادی: به نظر من تمام یادداشتها خوب بودند . اما یادداشت خانم مرشدزاده یه کم شبیه پایان فیلم فارسیها بود اینکه ایشون در یه مدت زمان خاص ( مثلا 1 ساعت یا 2 ساعت ) و با دیدن غصه خوردنهای خانمی که نمیدونه بچشو چه جوری عوض کنه ، یا اینکه مادر ایشون با خودش لوبیا و پیاز و ... واسه غذا درست کردن اورده و در عوض اقایون فقط بحث های الکی و بیخود ( به زعم خانم مرشدزاده ) میکردند به نظر من دلایل منطقی نیستند واسه اینکه ایشون همونجا خوشحال باشند از اینکه دختر و بعدا یک زن هستند .
به نظر من چه بد چه خوب، چه ضعیف چه قوی و چه چیزهای دیگر همه ما افریده خدا هستیم . خدا تشخیص داده کی مردباشه کی زن
در ضمن به قول اقای خانعلی زاده زن و مرد اینقدر با هم تفاوت دارند که اصلا قابل قیاس نیستند با هم
وحید:خانم مرشد زاده در یادداشتشان نگفته اند که چرا از پیاز و سیب زمینی سرخ کردن و این جزییات زنانه خوششان میاید.ولی خانم مرعشی حرف دلشان را زده اند . بیشتر یادداشت ها احساسی هستند و به نظر من بهترینشان را آقای اسیوند نوشته.این همزیستی مسالمت آمیز گاهی نتیجه اش ترمیم است و گاهی اصطکاک.همین.
مریم فشندی:در مورد ياداشت ها بايد بگم از يادداشت خانم جعفريان خيلي لذت بردم. بيشتر دغدغه هاي ما زنها رو به خوبي بيان كرده بودند. گرچه دلايلي رو كه ايشون براي زن باقي موندن مطزح كرده بودند بسيار كمتر از باقي نماندن بود.اما ..شايد بها و ارزش بيشتري داشت.
ياداشت خانم مرشد زاده هم جالب بود. گرچه از يادداشتشون مي شد اين جور برداشت كرد كه خانمها بيشتر ذهنشون حول مسايل بچه داري و خونه داري مي گذره و توجهي به مسايل اطراف ندارند. يعني شايد ذهنشون اونقدر كوچيكه كه توجهي به اين مسايل( نمي تونن) كه داشته باشن.
خانم مرعشي دلنشين و از دل يه خانم جوان واقعي نوشته بودند. عالي بود. معمولا هر زني بعضي اوقات وقتي رفتار خوب آقايون رو در بعضي مسايل مي بينه دلش مي خواد مرد باشه ولي در آخر باز هم به اين نتيجه مي رسه كه زن بودن بهتره! ولي پاراگراف سوم صحبت هاشون به دلم ننشست. در اين دنيايي كه به حقوق زن تعدي مي شه بايد فمينيسم و حمايت از حقوق زنان وجود داشته باشه.
آقاي حاجي پروانه به زنان امروزي يه خورده توهين كرده بودند. گرچه صحبتشون در بعضي موارد درست بود. اما زنان زيادي پيدا ميشن كه هم دخترند، هم زن و هم مادر.
آقاي بكايي هم خوب نوشته بودند. اما ياداشت آقاي اوسيوند مثل يه بحث علمي طولاني و كسل كننده بود. به طوري كه حوصله ام رو سر برد!
ولي من زن بودن رو دوست دارم وبه اون افتخار مي كنم
سنا:تو فیلم آتش بس دکتره یه حرفی به این مضمون می زد:اگه می خوای زن ها رو بفهمی باید بتونی با کفش پاشنه بلند راه بری یا یکی دو شکم بزای.(درست دیالوگش رو یادم نیست)این برای آقایونی که یادداشت نوِشتن
بعد هم:
1.خانم جعفریان همیشه راست می گن!
2.نسیم مرعشی از فکرهایی که تو کله ی ما چرخ می خوره گفته!
و....
(چه قدر سخته نظر دادن بعد از این همه بی نظری!!)
هاله:
تیرمن:درست یا غلط همیشه فکر می کنم سمت راست ترین یادداشت ها مهمترین آنها است. مهم نیست که چطور و چه کسی آنها را از راست به چپ می چیند مهم این است که من فکر می کنم که راست ترین انها مهمترین آنهاست!
یادداشت های خانم جعفریان همیشه نشان داده اند که ایشان دقیقاً از وسط به هر طرف به قاضی رفته اند و میروند. حرف هایشان و منطقی و البته تأمل برانگیز است. من حتی گاهی ارجاع های هوشمندانه و کنایات نا محسوس لابه لای یادداشت هایشان می بینم. مثل همین هفته!
در ضمن من یادداشت مرد های این صفحه را نخواندم چون اصولاً معتقدم هرکس را بهر کاری ساخته اند!
مهدی خانعلی زاده:کلا با همه یادداشتها و اصلا با موضوع یادداشتها مخالفم.اصلا مگر زن و مرد را باید از هم تفکیک کرد که ایا زن بودن خوب است یا مرد بودن؟ این دو جنس آنقدر با هم تفاوت دارند که اصلا قابل قیاس با هم نباشند.
در ضمن یادداشت پاچه خوارانه الف.ن.ب را شدیدا محکوم می کنیم !!!
محمود:نظر من راجع به یادداشتها این بود که:
1. خانم جعفریان خیلی کلی گویی کرده بودند یعنی هم زنان پیچیده داریم هم زنان مغزفندقی. هم مرد بی شعور داریم هم باشعور وقتی به تعداد آدمها روحیات مختلف وجود داره چطور میشه راجع به زن یا مرد بودن اینقدر کلی قضاوت کرد؟
2. نفیسه مرشدزاده هم مثل خانم جعفریان
3. خانم مرعشی ولی خوب نوشته بودند اونقدر که با خوندن قسمت دوم یادداشت دلم می خواست زن باشم!
4. آقای حاجی پروانه و ناظم بکایی و آن یکی که اسمشان الان تو ذهنم نیست اصلا یادداشتهاشون به دل ننشست خیلی "سفارشی" نوشته بودند
بهاره استاد شریف معمار:
زهرا (یکی دیگر از مرده شورهای سابق): منم با نظر مرجان موافقم و وقتی تو سایت یا وب یه خواننده یا بازیگر معروف میرم و میبینم دخبرا چه کامنتایی گراشتن یا همه کامنتا مال دخترای از هرچی دختره بدم میاد.
آبجی کوچیکه: من نظر حبیبه جعفریان را دوست داشتم (من را یاد اون یادداشتی انداخت که یه بار راجع به مادر نوشته بود)، هر چند خدا وکیلی من هیچ وقت چنین حسی را تجربه نکرده ام! یعنی همیشه دوست داشتم اگر قراره باشم، همینی باشم که هستم!! نه به خاطر این که حرفهای نسیم مرعشی درست نیست یا این که عاشق اون جزییات دوست نداشتنی نفیسه مرشد زاده باشم، نه! علت این است که تو در این طرف احساساتی را داری که تو اون طرف از همه شان محرومی، این احساسات لطیفند، قشنگند، نمی خواهی از دستشان بدهی، و با همه این احساسات می توانی مهندس باشی، می توانی با شونصد تا مرد همکار باشی، می تونی تو اجتماع زندگی کنی، گرچه مجبوری یه مسائلی را تحمل کنی ولی... دنیا را یه طور قشنگ تری می بینی! و مهم تر از همه، می توانی مادر باشی!
در مورد نظرات آقایون حاجی پروانه و ناظم بکایی هم... نمی دونم اون حاجی پروانه دقیقاً چند روز در سال را جای دختر امروزی بوده که این طوری صحبت کرده!!! و ناظم بکایی هم در عین حال که خودش را کشته که خودشیرینی کنه، ولی به شدت منظورش همون ضعیفه و ناقص العقل بوده!!! چرا؟ ببینین چی گفته: "آنها ناقص العقل هستند... شاید!!!" این شاید یعنی چی؟! من متاسفم چون ایشون می تونند تشریف بیاورند محل کار من و مدیریت خانمها را سیر کنند!
به علاوه تا وقتی زن نباشی نمی تونی درک کنی که یک خانوم چطور می تواند شونصد تا کار را با هم انجام بدهد! باور کنید! دانشمندان ثابت کرده اند که کلاً آقایون از چنین توانایی ای محرومند! و چون محرومند کلاً نمی تونند درک کنند، پس بحث نکنیم بهتر است!
پریزاد:
آبجی سمیه:
جای خالی شما:
گوی این هفته در کش و قوسی نزدیک می رسد به صفحه اجتماعی با گزارش های عالی آن که واقعا برای آن کار شده بود.
تو را به خدا لااقل در متن آیات اشتباه نداشته باشید چون واقعا قابل بخشش نیست: «هو الذی یصور کم فی ارحام...» باید «فی الارحام» باشد صفحه یادداشت خوانندگان یادداشت دوم.
خوانندگان عزیز می توانند حدس بزنند دوست خوبمان «حامد» چه نسبتی با تهیه کننده دارد که نظرش برای دومین هفته پیاپی چاپ می شود؟!!!
در صفحه چهره در هفته قسمت «احمد عبدالله سامبی» آخرین خط «...سامبی هفته قبل در حالی ایران را ترک کرد.» خب چی؟؟؟ انگار خیلی بهتان حال می دهد که خواننده ها را در خماری بگذارید نه؟
پیدا کنید نقش خط فاصله را در جمله زیر: «از فردایش صدر یکی از محبوب ترین کارشناس های این برنامه - نیامد. ولی انگار ن - نیامدن صدر...»!!! صفحه ۳۰ ستون سوم
یک تمشک هم به ستون یخ و زرد و بی مزه تماس تلفنی با سه نفر از مهمان های برنامه آقای رشید پور. خیلی بی مزه بود (البته ببخشید ها)
نقش این خط تیره را هم در جمله بیابید: «... دو مرد بین النهرینی که جادوگر - مغ سیاه هستند...» صفحه ۴۵ ستون «همه بازیگرهای آرمان»
به به! به به! چشمم روشن آقای حداد یکباره بفرمایید قلیون!!! در دو قسمت از نوشته ایشان آن چنان از قلیان ایرانی تعریف شده که آدم هوس می کنه... استغفر الله!!!
ببخشید ها آقای رضایی اما خب تا جایی که ما یادمان است خسرو شکیبایی در سریال روزی روزگاری نقش مراد بیگ را داشت نه حسام بیگ!!! صفحه ۵۶ ستون اول.
عجیب نیست سریال سه در چهار که طرفداران تقریبا زیادی هم دارد تا الان حتی اشاره ای هم به آن در صفحه راهنما نشده است اما برای چندمین بار موقعیت جغرافیایی توفیق اجباری شرح داده شده است؟؟؟
راستیاتش تا جایی که ما یادمونه اسم این بنده خدا (کارگردان توفیق اجباری محمد حسین بوده نه محمدرضا آقای راهنما یعنی اینقدر از دیدن عکس گلزار هول کردید که همه را محمدرضا می بینید؟؟؟![]()
![]()
![]()
این همان اکثریت هستند که رپ گوش می دهند و عشق هایشان هم به قولی دهه ی هشتادی است.این را باور کنید و البته به خودتان افتخار
تازه کار: یک سبک زندگی درباره ی افزایش اطلاعات عمومی کار کنید.
حسین جعفریان: آقا شاید باورتون نشه من از سه صفحه مصاحبه با رشیدپور چیزی دستگیرم نشد
مهمان هفته ی این هفته فوق العاده بود ...نه به لحظا شخصیتی ...بلکه بیشتر به خاطر حرفهایی که زده بود ...حرف دل من بود ....
آقای حداد عادل چه خوب که از این مهمانها دارید ...یک وقت نمیگویید آدم حسودیش میشود. ولی مثل اینکه کسی دوربین داشت و مجبور شدید با تلفن همراه با آن کیفیت پایین از خانم موراتا عکس بگیرید
چیزی شبیه روزنامه: من فقط تو نخ صفحه ارای هستم.
عطیه آل حسینی: به نظرم آقای رشیدپور کاملاً دفاع کرد. البته به کارشون ایمان داشتند که دفاع هم کردند، ولی من یکی که نتونستم بیشتر از 10 درصد دلایل و صحبتهای ایشون رو درک کنم.. یعنی اشکال از گیرنده های من بوده؟!!
بسم الله خوب بود. ولی بازم ایده ی درخت استفاده شده بود. ایده ی خوبیه ولی خیلی ازش استفاده شده.
آبجی کوچیکه: یه تمشک هم به شما می دهیم که دقتتان را بیشتر کنید! گرچه رشید پور کلاً در اون مصاحبه پرت و پلا زیاد گفته ولی یه بار دیگه اون جمله را بخوانید، رشید پور گفته:
«...آخر من که نگفتم تلویزیون مال من است شبکه ها مال من است حتی نمی گویم این برنامه مال من است می گویم این برنامه ی من است...»
بله! دقت کردید؟ دفعه دوم گفته این برنامه من است، دوباره نگفته برنامه مال من است!!! می دونید که خیلی فرق می کنه! طفلکفقط منظورش این بوده که امضایش پای برنامه است، و هیچ ربطی به تملک برنامه نداره
آبجی سمیه:از مجله این هفته فقط مصاحبه رشیدپور رو خوندم...برعکس همیشه که اول نوشته های بچه های روزنامه رو م ی خوندم.
خاک انداز:یه چیزی توی اون صفحه خیلی اذیتم کرد: واقعا هیچ نشونه دیگه ای از یک زن ایرانی وجود نداشت که برای نشون دادن این که صفحه مربوط به زن یا مادره تصویر یه کفش پاشنه بلند گذاشته بشه؟ نشونه زن ایرانی(مادر ایرانی) همینه؟ واقعا
بهاره استاد شریف معمار: شاید کسی باورش نشه اما من با حسین جعفریان موافقم!
من از سه صفحه مصاحبه با رشیدپور چیزی دستگیرم نشد
مریم فشندی: راستی چزا هر دفعه کیفیت کاغذ مجله پایی میاد و بوی نفت بیشتری می ده؟؟؟
فکر نکنم برداشته شدن یارانه کاغذ برای موسسه بزرگ همشهری مشکلی ایجاد بکنه!
یاد ایام
۱ تیر ۱۳۸۷ (۱۷۱) پیش در آمد سلام. دومین نظر سنجی وبلاگ هم برگزار شد و با کمک شما دوستان این نتایج به دست آمد که نتایج آن به شرح زیر است: جواب:
۲ تیر ۱۳۸۶ (۱۲۲) 
۳ تیر ۱۳۸۵ (۷۳)
بخوانید
۴ تیر ۱۳۸۴ (۲۴)
بخوانید
سوال: بهتر نیست نویسندگان هر بخش صفحه راهنمای کتاب/هنر هم معلوم باشند؟
کاملا ضروری است = ۲۳ رای
فرقی نمی کند = ۶ رای
معلوم نباشد بهتر است = ۴ رای
کمک بزرگی می کنید در نظر سنجی جدید هم شرکت کنید.
من میگم...
انگار باید توی رودربایستی قرار بگیرید تا از خودتان نظر در کنید. با توجه به بی میلی شما به بخش جدید این بخش جایگزین آن شد. در این قسمت هر هفته بخشی از مجله را توسط پایه ترین خواننده های مجله در وبلاگ زیر ذره بین می بریم.
فکر می کنم این هفته بهترین قسمت برای این کار همان موضوع ویژه (با موضوع عشق های قدیم و عشق های امروزی) باشد که طرح جلد و یادداشت ها و خود موضوع ویژه را به خودش اختصاص داده بود.
لذا از شما دوستان تقاضا دارم نظرات خود را در مورد این موضوع اهمیت آن نحوه رسیدگی مجله به این موضوع جانبگیری شخصی خودتان در این مورد مخالفت و موافقت تان با نظر نویسندگان مجله در این مورد و هر چیزی مرتبط با این موضوع را در این قسمت بازتاب دهید:(اسامی به ترتیب حروف الفبا)
بهاره استاد شریف معمار:
من با عطيه آل حسيني تا حدودي موافقم چون توي اين دوره و زمونه(منظورم دهه 80)اكثريت قشر جوان ما براي شروع يك رابطه،به وضعيت مالي طرف مقابل توجه ميكنن ،امّا صداقت،به نظرم همه به اين بعد قضيه توجه دارن،چون نميشه با يه آدم دروغگو زندگي يا حتي دوستي كرد!به نظر شما ممكنه؟...
اما حسين جعفريان:اين درست كه جنس مذكر باعث انحراف جنس مونث ميشه اما خود جنس مونث هم به احتمال زياد به برقراري اين رابطه تمايل نشون داده،الكي كه نميشه!
اما نظر خودم:توي اين دوره و زمونه هر دو طرف به برقراري يك چنين رابطه اي (دوستي با جنس مخالف)تمايل نشون ميدن،چون دست دخترها براي اين كار بازتر شده منظورم اينه كه ديگه 70سال پيش نيست كه دخترا از خونه بيرون نيان،الآن همه دخترهاي ما توي جامعه هستن خودشون اكثريت كارهاي خودشون رو انجام ميدن،پدر و مادرها هم با توجه به شاغل بودن داشتن دغدغه هاي كاري وفكري زياد به احتمال زياد كنترل كمتري رو فرزندانشون دارن!
اين ميشه كه دختر و پسر با هم دوست ميشن!قديما هركي با جنس مخالف رابطه داشت، ته ته افكار و آرزوهاش و اصلا هدفش به ازدواج با طرف مقابل ختم ميشد اما اين دوره علاوه بر پسرها خيلي از دخترها هم به ازدواج فكر نميكنن نمونه اش يكي از دوستهاي من كه ميگه من و اون!فقط با هم دوستيم كي ميتونه ازدواج كنه!
يعني اين نوع رابطه شده يه رابطه معمولي بين خيلي ها!
3سال پيش كه رفته بوديم مسافرت توي خوابگاه فرهنگيان يه خانومه رو ديدم كه بهد از 25-26سال بود كه به ايران نيومده بود،ميگفت:به نظر من هيچ اشكالي نداره كه دختر و پسر با هم دوست شن چون اين به نفعه دو طرفه!
موضع گيري من اون موقع با 14 سال سن اين بود:ريشه همه ي بي بند و باريهايي كه توي غرب وجود داره و خدايي نكرده اگه اين طور پيش بره ممكنه توي ايران خودمون هم اتفاق بيفته همين افكاره
سالم بودن جامعه به عفت و حياي زنه!
منظور من اين نيست كه دختر و پسر با هم ارتباط نداشته باشن چون اين غير ممكنه،امّا در دوستي يي كه دو طرف هم از عدم علاقه صحبت ميكنن: هرچه اين رابطه طولاني تر بشه به هر حال خواسته يا ناخواسته بين دو طرف يه علاقه يا محبّتي شكل ميگيره (چون ما انسانيم و انسان تقريبا تابع عواطف و احساسات خودشه!)و اين بين جنس مونثه كه با قطع اون رابطه لطمه شديدتري ميبينه،چون پسرها كه ماشالله ببخشيد و عذر ميخوام چيزي براي از دست دادن ندارن كه!
ختم كلوم:هر چقدر كه هر دو طرف به ازدواج و اين چيزها فكر نكنن توي جامعه ما كه بنيان اصلي خانواده اس،به هر حال اين رابطه ها دردسر آفرين ميشه و به احتمال زياد باعث از هم پاشيدن خانواده ميشه!
و من با چنين رابطه اي مخالفم! منتظر انتقاداتتون هستم!همين!
حسین جعفریان:خلاصه ای از یادداشتهای دوستان در یک سطر:
عشق هم عشقهای دهه ی 60 و کیوسکهای تلفن !نه این عشقهای آبکی دهه ی هشتادی....
همین ، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر ، فقط یادداشت خانم جعفریان متفاوت تر بود ، که این هم احتمالا به زن بودن ایشان بر میگردد ، ولی با قسمت عمده ای از حرفها موافق بودم ، حس میکنم که یک قسمتهایی را هم اشتباه کرده اید ، اینکه حس نوستالوژی خودتان را در بیان نظراتتان دخیل کنید خیلی خوب است اما همین کار باعث میشود که درست قضاوت نکنید ، من هم میتوانم نمونه ای از شعرهای یکی از شاعران دهه ی 60 را که خودم هم خیلی دوست دارم بیاورم و آن را با شعرهای گذشتگان مقایسه کنم ، مطمئنم من هم به همان نتایجی خواهم رسید که شما رسیده اید .
این موضوعی که کار کرده بودید بسیار جالب بود ، ولی تیتر مناسبی را انتخاب نکرده بودید : (( پایان عصر لیلی ))
به نظر خودتان این تیتر کمی رنگ و بوی طرفداری از جنس مذکر را ندارد ؟
همیشه در چنین رابطه هایی نود درصد پسرها را مقصر میدانم ، سر خودم را که نمیتوانم شیره بمالم ، جنس مذکر است که عامل انحراف جنس لطیف تر میشود ، اما مصاحبه هایی که کرده بودید همگی دختر بودند ، دو مورد هم پسر فقط به خاطر یکی از دخترها فقط دو کلمه حرف زده بودند ، همین ......میتوانستید بیشتر با پسرها در این مورد حرف بزنید تا دخترها !
برای همین میگویم احساس من این بود که میخواستید دخترها را مقصر جلوه کنید ، و گرنه تیتر مناسبتری انتخاب میکردید ، در این دوره نه مجنونی مانده و نه لیلی ای !!
خاک انداز : به دلیل امتحانات عذرخواهی کرد و یه شکلک
فرستاد
سمیه توده کشت:اول از همه بايد مطمئنتان كنم نيامده ام سنگ عشقهاي دهه هشتاد را به سينه بزنم. دليل محكمه پسند هم دارم؛ سنم.متولد شصت و يك هستم اين يعني نوجواني در دهه هفتاد و جواني در دهه هشتاد( اين "دهه" رو كي گذاشته توي دهن من؟). پس از نظرروابط دختر و پسر با هر دو فضا آشنا هستم. اوهوي كي بود خيال بد كرد؟ منظورم آشنايي تجربي! نبود آشنايي در حد نخورديم نون گندم ....
گذشته از تقدم خانمها با توجه به تقدم صفحه ها و ستونها اول از همه مي روم سراغ يادداشت خانم جعفريان .البته با كسب اجازه از طرح جلد عالي آقاي دوست محمدي. شايد اگر از من مي خواستند در مورد اين موضوع صحبت كنم چيزي شبيه اين يادداشت را مي گفتم. يعني اجتناب ناپذير بودن اين قضيه با توجه به شرايط زماني. اما آن تيتر كمي به آدم بر مي خورد. نظر شخصيشان است؟ قبول ولي ديگر چرا آخر يادداشت هم تكرارش كردند؟ مثل اينكه يك نفر در خيابان جلويت را بگيرد بزند در گوش راستت بعد شروع كند از تو دفاع كند ولي موقع خداحافظي بزند توي گوش چپت.راستي به نظر شما كاخ سفيد يا كرملين يا عالي قاپوي خودمان اصلا همين برج ميلاد (دور از جان)به طويله تبديل شوند؟ "جنتلمن هاي دوزاري به دست" عزيز! "ليدي هاي گل به گونه انداخته" محترم! بفرماييد شاه نشين عمارت"دل"تان از چه مصالحي بوده كه در عرض يكي دو دهه به شكل طويله به نسل بعدتان رسيده؟
مي رسيم به چهار يادداشت بعد كه نويسنده هايشان(خودمانيم) چه بامزه خودشان را لو داده اند! گويا خيلي خاطرات شيرينشان نگفته مانده.بياييد در همين وبلاگ يك شب شعر و خاطره را بيندازيم بلكه دلي از عزا در بياورند.اگر قرار بود اين نويسنده ها در يك نشريه جوان پسند دهه شصت يادداشت بنويسند اين نوستالژي ها تداعي مي شد: هي...چه دوراني بود اوايل قرن چهارده... داماد تازه بعد از عقد عروس را مي ديد .يادش به خير كوچه اي كه از حمام ده به خانه داماد ختم مي شد.چادر سفيد هايي كه عروس سوار بر اسب(يا قاطر ) را مي پوشاند، به به چه ترانه هاي دل انگيزي: سر راش كنار بريد دوماد مي خواد نار بزنه!... عم قزي جان عم قزي من سنه قوربان عم قزي...
در مورد گزارشها هم با بچه هايي كه به زوم كردن روي دخترها انتقاد دارند موافقم( ديديد هميشه هم مخالف نيستم!) از همه بد تر قضاوتهاي تابلو بود. آن همه علامت تعجب بعد از هر جمله آن جوانها (به علامت تمسخر يا نابخرد بودنشان) براي چه ؟ مخاطبتان آنقدر داينا سور ( ممنون خانم مرشد زاده)است كه بعد از حرفهاي آن دختر معني سكوتش را نمي فهمد و حتما بايد سكوتش را در چند خط تعبير مي كرديد؟
در اينجا روي حرفهاي اولم تاكيد مي كنم. اين چيزها با توجه به شرايط زماني اجتناب ناپذير است. همان دهه هفتادي ها اگر يك جيب پر از دوزاري و يك خيابان پر از كيوسك خالي و يك كاميون گل هر شاخه به قيمت شكلك هاي ياهو مسنجر داشتند شك نكنيد، شك نكنيد ،شك نكنيد اينها را نثار بيشتر از يك نفر مي كردند. چيزي كه الان قبحش شكسته عدم وفا داري ست. در بين دختر پسرها چيزي را به بار آورده كه اسمش را گذاشته ايد عشق دهه هشتاد و در بين زن و شوهر ها( همان ليلي و مجنونهاي دهه هاي پيشين) منجر به تزلزل خانواده ، چند همسري ؛ بي توجهي زوجين به هم و... شده . منتهي شكل اول فاجعه چون در جايي غير از زير سقف خانواده شكل مي گيرد بيشتر در چشم است.
ولي خوشا به حالشان در دوره خودشان به ازدواجهاي عهد بوغي پدر و مادرشان انتقاد مي كردند. الان هم گير داده اند به عشقهاي دهه هشتاد. جوانهاي اين دوره زمانه كه جرات ندارند تقدس عشقهاي دهه هاي پيشين را ببرند زير سوال. معلوم نيست نسل بعد هم بگذارند بگوييم بالايyou شانI love است!
در اخر هم يك سوال: چطور ممكن است دو پديده اينقدر متفاوت باشند ولي اسم هر دو شان عشق باشد؟
عطیه آل حسینی:به نظرم(که شاید در واقعیت هم اینطور نباشه)، دختر و پسرهای امروزی دیگه به ارتباط و دوستی با جنس مخالف به چشم راهی برای آشنا شدن و ازدواج نگاه نمی کنن. نمونه اش هم گزارش دوم که اون خانم میگفت بار اوّل با کسی دوست شده و چون طرف قصد ازدواج داشته باهاش به هم زده. و اضافه هم می کنه که خودش بیشتر ازدواج سنتی را می پسنده. این دوستی ها صرفاً «دوستی» هستند و قرار نیست حتماً به ازدواج ختم بشه.توجیهش هم اینه که هر وقت احساس کردن باید تمومش کنن، به هم می زنن. ظاهراً این وسط به هیچکس هم بر نمی خوره. ولی یه چیزی اینجا هست که کم کم کمرنگ می شه و اینه که حیفه:احساس آدم،و اون معصومیتِ توی محبتی که برای یک نفر بخصوص، به یه شکل بخصوصش رو داری.وقتی همه چیز راحت به نظر برسه(راحت دوست می شم، چون قرار نیست جدّی و همیشگی باشه و قرار نیست مسئولیت جدی ای به عهده ام باشه؛راحت به هم می زنم، چون منم باید به فکر خودم و شرایطم باشم، چون قرار ما فقط آشنایی بوده و قولی ندادیم که حتماً تا آخرش با طرف بمونیم، اگر شرایطمون به همدیگه نخوره، دلیلی واسه ادامه راه نیست؛و یا گاهی هم راحت قهر و آشتی راه می اندازیم تا به همه برسونیم که الکی کسی رو تحویل نمی گیریم و کسی حق نداره بهمون بگه بالای چشمت ابروست)، بعید نیست کم کم اینقدر همه چیز آسون بشه که اون تعهد، محبت و احساس مسئولیتی که برای زندگی مشترک با یک نفر دیگه لازم و ضروریه هم معنای واقعی اش رو از دست بده. در کنار اینها، این نکته هم هست که بعد از تمام آزمون و خطاها، اگر بالاخره جدّی به موضوع نگاه کنیم و تصمیم بگیریم کسی رو برای ازدواج انتخاب کنیم، از اونجا به بعد هر چی پیش بیاد، دیگه انتخاب خودمونه و حتی اگر هم اشتباه باشه و اشکالی توش باشه، باز هم باید پای حرفی که زدیم وایسیم.. چون خودمون انتخاب کردیم و با خیلی ها برخورد داشتیم. یه نکته ی دیگه اینکه الان شرایط خاص تر شده نسبت به گذشته؛ در گذشته (همون سالهی دهه 60 و 70)،پسری که ازدواج می کرد از همشرش فقط توقع صداقت و همراهی داشته، و دختر هم از همسرش انتظار جدّیت و تلاش و تعهد داشته که اینطور هم بوده.بیشتر خصوصیات اخلاقی اهمیت داشته.. اما الان کسی که می خواد ازدواج کنه، اولین و مهمترین موضوعی که ذهنش رو درگیر می کنه، شرایط مالی خودش و طرف مقابله اش هست.چون بعد از ازدواج با علاقه و محبت و صداقت نمی شه زندگی رو چرخوند. الان همه چیز بستگی به شرایط زندگی داره.بنابراین چه در دوستی، چه برای ازدواج مهمترین مسئله رو مسائل مالی و ثروت طرف مقابل رو در نظر می گیرن. اگه شرایطش مهیا شد که چه بهتر. اگر نه، هیچ دلیلی ندارن که همچنان مثل پدر و مادرها و پدر و مادر بزرگ ها عاشقی کنن یا حتی دیگه عاشق بمونن.
نحوه ی بررسی شون به نظرم خوب بود. اوّل چند نمونه رو بررسی کردن، مقایسه داشتن، ریشه یابی کردن و بعد هم سعی در ارائه راه حل داشتن.
من با یادداشت ها تا حدودی موافقم. ضمن اینکه نمی شه کاری اش کرد. با پیشرفت تکنولوژیکی که همه چیز راحتتر شده، دیگه کسی زحمت اون همه هیجان و ترس و دلهره رو به خودش نمی ده که مثل سالهای قبل عاشقی کنه. الان راههای راحتتری هم هست. بدون دردسر، بدون زحمت، و بدون درد و خونریزی!
مرده شور زگیل:ایده ی طرح جلد جالب بود اما بیش تر جای کار داشت و شاید نباید با یک خط دو دوره عاشقی رو از هم جدا می کردند و شاید کمی پیچیده تر باید می بود بالاخره چیزهایی مانده اگر بگردی شاید ته مانده هایی از ان عشق های پاک و صاف و سا ده ی گذشته پیدا کنی که شاید چندان منفعت مطرح نباشد و ان چیزی که مهم است شاید ماهیت عشق باشد این خط شاید بعضی ها را از خودشان هم ناامید می کند چه برسد به دیگران یا شاید مشکوک. ناخواسته هفت بار "شاید" رو تکرار کردم چقدر خسته کننده معلوم است که خودم هم به حرف های خودم اطمینانی ندارم بیچاره عشق و بیچاره این سرنوشت شوم عشق. واقعا درایجاد چنین روابطی جنس مونث بیشتر مقصره . این دخترها هستند که با داشتن ظاهر ان چنانی و کلی کارهای ناشایست دیگر توجه پسرها رو به خودشون جلب می کنن و اگر دختری رفتار درستی داشته باشه هیچ پسری این حق رو به خودش نمی ده که پاش رو از گلیمش بیشتر دراز کنه این دخترها هستند که با قبول درخواست پسرها وضع رو به اینجا می کشونن (من چقدر از هم جنس های خودم طرفداری می کنم !!! من به هیچ عنوان فمنیست نیستم. من از جنس لطیف متنفرم . ای کاش همه زبر بودیم )
مریم فشندی: در مورد موضوع ویژه باید بگم کاملا با نظر نویسندگان مجله موافقم گرچه تمامی جوانان امروزی این طور نیستن اما اکثر جونان به عشق به طور مسخره و غیر جدی نگاه می کنند.
عشق پاک و آسمونی دیگه از بین رفته و فقط و فقط شده هوس و سود و منفعت...
حتی بچه های کوچیک هم ذهنشون منحرفه و دنبال خودنمایی برای جنس مخالفن...
حیا و عفت و همه چیز از بین رفته... طرح روی جلد فوق العاده بود
مهدی صالح پور: نظرم بعد از خوندن مجله:
من با همه چیز و همه کس مخالفم! این شماره فقط و فقط ترور شخصیت نسل چهارم (ما) بود و بس! از همون طرح جلد که "یارو جدیده شیشصد تا عشق داشت و قدیمیه یک عشق" تا یادداشت ها که آقایان رضایی و بیکایی و شادمانی و توکلی فقط خودشان و نسل خودشان را عاشق دانستند و کل عشق های دهه هشتادی رو زیر سوال بردند. واقعا انتظار نداشتم که حتی خیلی جوان تر ها (نسل هشتادی ها) هم، عشق دهه هشتادی ها (عشق خودشان) را این طور بکوبند.
تنها یادداشت امیدوارکننده یادداشت خانم جعفریان بود با بخش معرکه اش "عشق مثل انرژی است! هیچوقت از بین نمی رود، فقط از شکلی به شکل دیگر در می آید و لزومی ندارد این شکل فعلی که باب طبع ما نیست، غلط باشد." واقعا من رو آروم کرد.
اما صفحات موضوع ویژه!
نمی دونم آیا نسل قبلی ها هم دوست دارند ما با گرفتن یک گزارش از اراذل و اوباش های نسل قبلی، کل عشق آنها رو زیر سوال ببریم؟! آیا آقای رضایی دوست دارند از دوستی های نافرم و ناهنجار همان کوی دانشگاهی ها بنویسیم و آن را به کل عشق های دهه هفتاد بسط دهیم؟!
واقعا متاسف شدم. با مصاحبه با چندین تا دخترِ "..." و پسرِ اراذل و اوباش، همه چیزِ ما رو زیر سوال بردند و آخر هم واسه خودشون ما رو بیمار روانی دونستند و بردند پیش یک روحانی و یک روانپزشک تا آدم شیم!!! اصلا با روش کارشون حال نکردم... انتظار نداشتم جوون تر های مجله (همون نسل هشتادی ها) هم همسو با نسل قبلی ها کل دوستی ها و عشق های امروزی رو این طور تخریب کنند.
نکته:
به نظرم انتخاب نام "عشق دهه هشتادی" برای "دوستی دختر و پسرهای امروزی" اشتباه محض باشه. چون گزارش اینها فقط به دوستی ها اشاره داشت و همانطور که دیدید خبری از عشق نبود. این گزارش می تونست انتقادی رو به جوانان برای دوستی ها بی حد و حصرشان داشته باشه. آقای حاجی پروانه! شما که مسئول پرونده بودید، کاش کمی گزینه های مصاحبه هایتان را متنوع تر می کردید تا همه به یک چشم دیده نشوند.
نظرم بعد از خوندن وبلاگ:
دوستان!
من بعد از خوندن مجله یه حرف دیگه ای داشتم ولی اینجا که اومدم دیدم همه دارند دنبال مقصر می گردند. بعضی ها می گن مشکل از پسرهاست و بعضی ها میگن مشکل از دخترها! به نظرم هر دو طرف مقصرند (البته اگه کسی این وسط مقصر باشه) نمی دونم چرا فکر می کنید یکی این وسط مقصره! بابا دوستیِ بدون احساسِ بین دختر و پسر، فقط یه دوستیه مثل دوستیِ دختر با دختر یا پسر با پسر! واقعا تعجب می کنم هر رابطه ای بین دختر و پسر رو میگن "عشق دهه هشتادی"؟! نکنه شما رابطه ی اون خانمِ هرزه ای که سوار ماشین اون آقای کثیف می شه و میرن و "..." رو هم عشق دهه هشتادی می دونید؟! ها؟! وقتی خود دخترها توی این رابطه به طرف دل نمی بندند و پسرها هم بدون عشق میرن جلو، چرا هی میگید: عشق... عشق؟!
وحید: در مورد موضوع ویژه .چند روز پیش که داشتم میرفتم قزوین دانشگاه بین الملل پسری که بغل دستم نشسته بود سر حرفو باز کرد و گفت دانشگاه آزاد درس میخونه و الان هم داره میره خونه دانشجویی دوست دخترش که بهش درس یاد بده. میگفت سه تا دخترن ما هم سه تا پسر .میگفت خیلی شبا رو پیش هم میمونیم.باورم نمیشد . گفتم پس حتما موقع خواب... حتما تریپ لاو هم با هم دارید.خندید و گفت آره بابا...مگه میشه نباشه؟! موقع خواب همه جفت میشن هر کی با عشقش.!
من یه دایناسورم. واقعیت رو میبینم ولی باورم نمیشه بعد از چند سال درس خوندن تو قزوین ورفت و آمد باورم نمیشه توی این شهر مذهبی با این مردم سنتی و با این همه مامور لباس شخصی شبا دانشجوهای دختر و پسر کنار هم میخوابن وکسی ککش نمیگزه .آیا واقعا عشقی در میون هست؟ خیلی وقتا توی اتوبوس میبینم خانومای محترمه اقدام به کشف حجاب میکنن اونم کنار عشقشون که قربون صدقه اش میرن! یه نگاهی به آهنگای عاشقونه ای که گوش میکنن بندازید : خودتو واسم موش نکن منو فراموش نکن! عکست همیشه پیشمه تو جمع عاشقات میخوام که دنیا بدونن دلم میخواد بشم فدات!
هادی: به علت مشغله کاری عذر خواهی کردند.
رز: معلومه هردو مقصرند50_50
مهدی خانعلی زاده: 1- اول پیشنهاد می کنم که به شماره قبل و یادداشت سعید بی نیاز برگردید. و سپس یادداشت من در جواب ایشان را در صفحه نامه خوانندگان بخوانید.
2- جواب مبسوط و کامل رو برای مجله ایمیل کردم.
3- کلیت حرف من اینه : از ابتدای زندگی بشر تا الان ، هم عشق داشتیم و هم هوس.نمیشه که رفت سراغ چهارتا جوون ارازل و گفت که اینها عاشقند.درست مثل این می مونه که به کسی که به یک دختر متلک می اندازد بگوییم عاشق.
4- احساس نمی کنید نویسنده های مجله دارن به نسل من و شما ، پدربزرگونه نگاه می کنن؟
محمود: موضوع این هفته مجله مثل همون بحث ازدواج موقته. خیلی بی انصافیه که راجع به عشق و ازدواج اینقدر سیاه و منفی و ... نگاه بشه.اگه مجله می خواد در این مورد چیزی یاد جوونا بده نبایستی که اینقدر موضع بدی بگیرن
ابوالفضل ناظمی: هر چه فکر می کنم نمی توانم با حرف های خانم جعفریان مخالفت کنم. روی هر قسمت موضوع که زوم می کنم حرف های ایشان جلوی چشمانم رژه می رود. اما با این حال معتقدم لذت عاشقی به همان گنگی انتهای ماجراست. به این که تا آخرین لحظه توی خماری بمانی که تنها کسی (تاکید می کنم تنها کسی) که بهش دل بسته ای چه جوابی در ازای تمام احساسات تو که در یک جمله خلاصه شده است می دهد. یک جمله ای که چندین ماه و حتی چندین سال با خودت کلنجار رفته ای تا بتوانی آن را بگویی اما در آخرین لحظه که همه چیز را برای گفتن مهیا می بینی زبانت قفل شود و دامنه کلماتت به نزدیک صفر برسد و غیر از من...من... چیزی به ذهن و زبانت نرسد.من که این لذت را با هیچ چیزی عوض نخواهم کرد.
جای خالی شما:
آغاز این بخش را با پایه ترین دوستان گذاشتیم اما جای خالی آخر نیز مال شماست که به پایه ها بپیوندید. اگر کسی از قلم افتاده بگذارید به حساب گیجی بنده و متذکر بشوید.
گوی و تمشک
درست است که انتقاداتی به طرح جلد وارد شده (هرچند کم) اما گمان نمی کنم بتوان از دادن گوی به این ایده جالب چشم پوشی کرد خصوصا از نگاه آقای عاشق امروزی. ضمن تشکر از صفحه رویداد در هفته اجتماعی.
متن زیر را ترجمه کنید و از بانیان موضوع ویژه ایول دریافت کنید: «...و این جوری می گوید که اسانار ركورد مهمی را بدست آورده!» ایول ... ایول...
در صفحه ۲۵ نگاه دوم گزارش چهارم فکر می کنم به اشتباه سو استفاده های مالی خورده بود چون این تیتر در نگاه دوم گزارش سوم هم آمده بود و ضمن اینکه هیچ ربطی به متن داخل باکس نداشت.
نوید خان غضنفری در ستون مشهور ترین تریلرها در صفحه ۳۵ قسمت مربوط به «۳ روز کندور» فرموده اند «...این یکی اصلا از دل داستان های کارآگاهی/جاسوسی در آمده است بیرون.»؟؟؟ خب در آمده است که همان بیرون است که!!!
آقاي ذوقي حالا درسته اون مجسمه بنده خدا كلاهش شاخ دارد اما اين دليل نمي شود كه آن را با گوزن هاي بابانوئل اشتباه بگيريد. پس لطفا آن فلش را كمي پايين تر درج كنيد كه سو تفاهم براي آن گوزن پيش نيايد.![]()
![]()
![]()
در زیر نویس عکس روایت سوم صفحه ۳۳ به جای اینکه فقط اسم فیلم داخل گیومه باشد اسم فیلم به علاوه کلمه ساخته رفتند توی گیومه.
به نظر شما متن بالای عکس مربوط به فیلم مایکل کلایتون در صفحه ۳۵ را چند نفر بصورت مادرزادی توانایی دارند که بخوانند؟؟؟
ضمن تبریک به همه استقلالی ها که بلاخره موفق شدند گزارش ویژه ای را راستایی کل کل با پرسپولیسی ها به خودشان اختصاص بدهند. در ستون «قهرمان شدیم همین...» اگر یک تان یک است پس چرا دو تان ۲ است؟ یا شاید هم برعکس اگر ۲ تان ۲ است چرا ۱ تان یک است؟ یا یک چیزی توی همین مایه ها.
راستی هر کس توانست متن بالای عکس مایکل کلایتون را بخواند متن زیر عکس آقای صدیقی در صفحه ۴۵ را هم برایمان بخواند ممنون می شویم.
حالا که دستتان بند است صفحه ۴۶ زیر مجسمه جناب دیدرو را هم برایمان بازخوانی کنید.
آآآی ایها الناس چند بار باید بگوییم. آخر تا کی قرار است از حروف فارسی وسط کلمات انگلیسی استفاده کنید. آقای رایانه در هفته این هم شد آدرس سایت؟
لینک های مکمل
مادر
جشنواره کن
مایکل کلایتون ( ۱ و ۲ و ۳ و ۴ )
باشگاه استقلال ( ۱ و ۲ )
دنیس دیدرو
بیلی وایلدر
حضرت فاطمه زهرا (س)
علامه حسن زاده آملی
پرویز پرستویی
عباس کیارستمی ( ۱ و ۲ و ۳ )
ماری تئودور ( ۱ و ۲ )
ژان پل سارتر
زین الدین زیدان
روانشناسی ورزش
نورا افرون ( ۱ و ۲ و ۳ )
نظرات برگزیده خوانندگان (گاهی خلاصه شده)
حسین جعفریان:این شماره یادداشت خانم آزادمنش تو قسمت یادداش خوانندگان فوق العاده بود .....خدا مادر بزرگ ایشون رو بیامرزه ...چندین بار خوندم و گریه کردم
مهرباران:انتصاب جناب نویدخان غضنفری را به سمت دبیری سرویس موسیقی تبریک و تهنیت عرض نموده و از خداوند منان برای ایشان آرزوی موفقیت می کنیم.
باشد که زین پس دیمبال دامبول زیبایی از میز نوید خان برخیزد در ضمن به نظر من قلم احسان عمادی بسیار بسیار قوی تر از دو نفر دیگر است.(مربوط به نظز سنجی)
عطیه آل حسینی:در صفحه ی راهنما، سریال سایه به سایه مدتها پیش تمام شده بود. مجله تازه این سریال رو معرفی کرده.
با حسین جعفریان موافقم. واقعاً یادداشت خانم آزادمنش عالی بود. حسشون رو تجربه کردم و احساسشون رو خوب منتقل کردن. خدا مادر بزرگشون رو رحمت کند.
هادی: از همین جا به خانم ازاد منش تسلیت میگم . برای شادی روح مادربزرگ ایشون فاتحه مع الصلوات
ادامه دارد...


و تو ذوق میزنه. البته اگه در راستای شاد سازی ماها و واداشتنمون به خنده این تبلیغ رو ، رو کردید از نظر بنده اشکالی نداره