
خدا به عيسي گفت : «بگذار بيهودگان بخندند , تو به چشمانت سرمه ي اندوه بکش»
خدا اين همشهري جوانيا رو خير بده , البته مسئول توضيعش رو . آخه اين چه وضعشه ؟
به جاي اينکه 5 شنبه مجله به دستم برسه امروز (يعني شنبه) رسيد . عجبا .... تو يادداشتهاي اين هفته هم خبري از نوشته هاي احسان ناظم بکايي نبود . چند وقته خبري ازش نيست . نکنه خبريه؟
و اما بريم سر رويداد در هفته ي اين شماره :
به قول خود جناب شريفشون ( رويداد در هفته نويس رو ميگم) روزي خواهد رسيد که ما فقط آب حوض نخواهيم کشيد . الحق که راست ميگه آخه اين هفته " فال هفته " هم اضافه شده به بقيه ي بخشاش.
گزارش اين هفته عنوانش زندگي روي بند بود . ميبيني دنيا روزگار رو؟ همون بندي که شما روش لباسات رو پهن مي کني شده واسه يه عده اي منبع درآمد چه نوني هم از توش در ميارن . مثلا همين خليل عقاب خودمون ( پسر ابراهيم عقاب
تو بخش سينما هم يه گزارش از نمايش ويژه ي فيلم " اتوبوس شب بود" راستي خواهران غريبو يادتونه؟ ( همون دو تا خواهر که يکيشون با مامانشون زندگي ميکرد و يکيشونم با باباشون , اسمشونم فکر کنم نسرين و نرگس بود ) اونا هم تو مراسم بودن, کلي قيافه هاشون عوض شده .
Im realy sorry ديگه بيشتر از اين ادامه نمي دم . نمي خوام که نون همشهري جوانيا رو آجر کنم .
براي کسب اطلاعات بيشتر به شماره ي 147 مجله مراجعه کنيد
گزارش - بايد تکليف بچه ها را روشن کنيم
تلويزيون - اگه مي توني منو ببين
موفقيت - چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی؟
پينوشت نويسندگان – ابوالفضل ناظمي
با سلام
1. بدون مقدمه و براي nامين بار از آقاي سعيد بهداد به خاطر طرح زيباشون توي صفحه بسم الله ممنونم. قرار دادن چشم در شعله شمع، اون هم چشمي كه قراره سرمه اندوه بكشه و شمعي كه قراره ذره ذره آب بشه واقعا سر ذوقم آورد.
2. از يادداشتهاي اين هفته هم با اينكه متن خانم مرشد زاده واقعا زيبا بود و متن آقاي مختاري واقعا پر محتوا اما «بچههاي صف» آقاي مالي چيز ديگهاي بود. اينكه آدم توي صف اونقدر تغيير ميكنه كه از بروز مشكل واسه بقيه از ته دل خوشحال ميشه البته به شرطي كه اونها را از صف به درشون بكنه خودش ميتونه آدم را تا چند روز ببره توي فكر...
3. آقاي ايمان جليلي عزيز، اگه قراره يه گزارش كوچولو را به لطف عكسهاي موجود توي 4 صفحه پهنش كنين لااقل به مسئولين بخش چاپ نشريه بگيد كيفيت عكسها جوري نباشه كه اغلب اعضاي برگزار كننده سيرك چهارچشمي توي عكسها به ما نگاه كنن
.
4. گزارش «زندگي خصوصي من» واقعا زيبا و كاربردي بود با طراحي صفحه عالي. (داخل پرانتز ميگم چون زياد مهم نيست: صفحه 21 ستون اول خط 14 «نارضايتي» به اشتباه «نارضايي» چاپ شده كه خودتون درستش كنين
)
5. و اما شاهكار مجله تا اين قسمت سبك زندگي اونه كه با اون كاريكاتورهاش مطمئنم تا آخر هفته منو رودهبر خواهد كرد. تا همين جا بسه آخه يكي اومده پشت سرم و ميپرسه: ببخشيد، حرفاتون تموم شد؟
6. اولين بار نيست كه به دليلي مجله به يكي از دو تيم بزرگ باشگاهي كشور مي پردازه و براي اينكه متهم به جانبداري نشه در شماره بعدي از باشگاه روبرو گزارش مي گيره اما خدا وكيلي اين دو گزارش از پرسپوليس و استقلال چه دردي از ورزش دوا مي كنه؟ به ما چه كه نيكبخت از پرواز مي ترسه يا منصوريان ساقبندش را فراموش كرده بياره؟ (باز هم يه مورد كوچولو صفحه 34 ستون 4 خط 10 «البته» به اشتباه «لبته» تايپ شده)
7. بالاخره پس از ماهها درگيري ذهني و غيره منشا كلمه اس و قس دار را فهميديم از كجاست.
8. صفحه 55 توي بخش تلويزيون × هفته روز دوشنبه «روزگار قريب» به اشتباه «روزگار غريب» چاپ شده.
9. بيچاره بخش «ميهمان در هفته» كه كوتاهترين ديوار مجله است
10. راستي من كه با ديدنش حسابي سورپريز شدم شما چطور؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

از همون پنجشنبه صبح که کیوسک محلمون همشهری جوان رو تموم کرده بود
فهمیدم این بارم از اون شماره ها ییه که کولاک کرده . خلاصه پنجشنبه غروب
مجله دستم رسید ، جلد ش رو که دیدم اینجوری شدم
عکس گلزار بود که لباس شگفت انگیزان رو به تن کرده بود . یه زمینه قرمزم
پشت عکس بود که دیگه واقعا ترکونده بود.خوب معلومه با اون جلد جذاب
هرکیم همشهری جوانی نباشه محاله ازش بگذره.منم که دیگه وقتی مجله میاد
دستم عالم و آدم یادم میره و می چسبم به مجله
. قبلا با خواهرم سر
اینکه اول کی مجله رو بخونه دعوامون می شد
اما حالا دیگه اونم واسش جاافتاده که اول من باید بخونم![]()
مجله رو که باز کردم خیلی خوشحال شدم .اولین یادداشت از دکترجون خودمون
بود. وقتی خوندمش دلم گرفت. هنوز جمله ی آخر یادداشتش تو ذهنمه : همه از
خاکیم و طبع خاکم سرده.
تو قسمت رویداد در هفته که دیدم نقد فیلم گاو رو گذاشته آه از نهادم بلند شد
چون خیلی دوست داشتم ببینمش ولی فرصت نکرده بودم.
تا آخر شب مجله رو جویدم و کلی تست ازش طرح کردمو از خودم آزمون
گرفتم ، واسه خودمم پارتی بازی کردمو نمره منفی درنظر نگرفتم. بیشتر
تست ها هم از اون قسمتی بود که عوامل سوپر استار شدن گلزار رو مثل
سیب رنده شده به خورد ما داده بودن و گزارش ازدواج دیگه بیشتراز این
در مورد مجله نمی گم تا اونهایی که گیرشون نیومده برن و از لای سنگم
شده پیداش کنن وگرنه کلی ضرر کردن.
شماره 146 - گزارش ماموریت غیرممکن
شماره 146 - گزارش - خدا خودش قول داده
يه توضيح ضروري
با سلام
1. در ضميمه موفقيت به خودم جسارت دادم و نوشتم كه پيشترها از اين صفحه انتقادات فراواني ميشد. دوست خوبمون هاله خانم يه جورايي اعتراض كردند كه اينطور نبوده. من يه نگاه كوچولو و سرسري به آرشيوم انداختم و از شماره 41 تا الان كه 145 بود را بررسي مختصري كردم (من از اين شماره با همشهري جوان آشنا شدم). توي 8 شماره از اين صفحه تشكر شده و توي 7 شماره هم انتقاد شده (57، 63، 80، 81، 82، 93 و 94) ضمن اينكه اغلب كساني كه در مورد تمام صفحات مجله نظر داده بودند چيزي در مورد كيفيت اين صفحه نگفته بودند. حالا در صورتي كه فكر ميكنيد اين آمار خلاف حرف بنده است همين جا از تمام كساني كه اين صفحه را دوست دارند به خاطر اينكه تحقيق نكرده اين حرف را زدم عذرخواهي ميكنم.
2. اوايل كه براي دوستان همشهري جوان خوان كامنت ميگذاشتم از آنها به عنوان يكي از افرادي كه مثل ما به اين مجله معتاد هستند دعوت به بازديد از وبلاگ و در صورت تمايل همكاري ميكردم اما خب يكي از دوستان شديدا با اين لحن نوشتار بنده معترض بود و اين كامنت را در شان نميدانست. در ابتدا بايد بگويم كه ميدانم كه لفظ اعتياد براي اين مجله و حتي خود اعتياد به اين مجله و هر چيز ديگري اصلا درست نيست اما مساله اين است كه ما گرفتار اين مجله شدهايم. (مثل بعضيها كه تفنني مواد مصرف ميكنند) من توي اردوي مشهد سال دوم دانشجويي اين مجله را دست يكي از همسفرها م ديدم. خيلي از اون تعريف ميكرد من هم گرفتم و يه نگاه سرسري بهش انداختم اما چون تجربه قبلي در مورد اعتياد و ترك اعتياد به مجله را داشتم (در مورد گلآقا و هفتهنامه تهران امروز) اصلا به آن توجه نكردم. تا سال 1384 همچنان توي دكه دنبال چيزي ميگشتم كه كمي سرگرمم كند براي همين رفتم سراغ مجلههاي جدول و توي اين زمينه هم تا جايي پيش رفتم كه هيچكس به گرد پام هم توي حل جدول (خصوصا شرح در متن) نمي رسيد. هفته چهارم مهر ماه اين مجله را توي ويترين كتابفروشي دانشگاهمون ديدم. ياد اون همسفر افتادم يه نگاه به جلدش كردم يه دختر كوچولو بود كه كتاب دعا دستش بود و ادامه ماجرا كه فكر ميكنم تمام دوستان بهتر از من بلد باشند... چشم به راه بودن براي شماره بعدي راحتترين زجري بود كه اين آشنايي نصيب من كرد و اين آغاز اعتياد جديد من به چيزي بود كه به نحو احسن جايگزين گلآقا شده بود.
دوست عزيز و معترض لازم دانستم چيزي را متذكر بشوم: در شمارههاي 41، 43 و 88 با توجه به جستجوي مختصري كه من توي آرشيو مجلهام كردم خوانندهها از لفظ اعتياد به اين مجله استفاده كردهاند پس اين يك واقعيت است كه اگر روزي شنبه (يا براي بچههاي تهران پنجشنبه) اين مجله به خوانندههاي آن نرسد ....... اصلا تصور آن براي من كه ممكن نيست، نظر شما را نميدانم.
ســـــــــــــــلام . امروز دقیقا 2 سال از اون حادثه ی تلخ گذشته : سقوط هواپیمای حامل خبرنگاران و مجریان صدا و سیما , رادیو و مطبوعات . 2 سال که اون ها بین ما نیستن اما مطمـئنا یادشون هنوز که هنوز بین ماست .امـــــــروز دقیقا دومینسال خفتن آن ها در قطعه ی 50 بهشت زهراست اما واقعیت اینه که اونها در قلبهای ما آرمیدن چرا که به قول استاد شهید مطهری شــــهادت تزریق خون است به پیکر اجتماع . به طور حتم هیچوقت زخمی که به خاطر از دست دادن اون ها در دلامون هست خوب نمیشه .
هروقت یاد اون حادثه ی تلخ میوفتم دلم حسابی می گیره . آدمایی که نه تنها هیچ آزاری نداشتن بلکه نتیجه ی زحماتشون رو هممون در برنامه هایرادیو و تلوزیون حس می کردیم .
عجب دنیاییه
خانه باستاني ستارگان
علي شهيدي:

نام خواجه نصيرالدين طوسي و ستارهشناسي ايراني در هم گره خورده است.
ادامه مطلب
مرضيه قاضيزاده- سارا هاشمينيك- سپيده شاهمحمدي

کارشناس ها هشدار مي دهند که وضعيت کاملا بحراني است ولي هيچکس مساله آموزش جنسي جوانان را جدي نمي گيرد.
ادامه مطلب
در شمارههاي خيلي قبلتر يكي از صفحاتي كه مورد انتقاد هميشگي خوانندگان قرار ميگرفت همين صفحه موفقيت بود. چون سبك نوشتاري آن جوري بود كه خواننده بعد از خواندن حدود 50 تا 60 صفحه از مجله نميتوانست با آن ارتباط برقرار بكند. اما خب الان با تلاشهاي آقاي بينياز و تغيير در نوع نوشتار متن از آن اوج انتقادات كاسته شده. خود من يكي از كساني بودم كه از كل مجله فقط اين صفحه را نميخواندم اما الان نه. در ضمن شماره اين صفحه از عكس بسيار زيبايي مرتبط با متن استفاده كرده كه واقعا آدم همان حس افسردگي را در ذهن خود ترسيم ميكند.
ايمان نياوريم به آغاز فصل سرد
سعيد بينياز:

آيا ميدانستيد که يک نوع افسردگي به نام افسردگي فصلي وجود دارد که مخصوص فصلهاي سرد سال است؟
ادامه مطلب
حرفهاي زيباي محمد يعقوبي را در صفحه ميهمان هفته از دست ندهيد.
طوري كه من از حرفهاي ايشان برداشت كردم جوانهاي امروز (يعني ماها و بعد از ماها) رو بازي نميكنند و سركشي اين جوانان يا زير بازي كردن آنها اگر به جاي خوبي برسد نتايج مثبتش را در نسلهاي بعد ميبينيم چون اين، يك راه دراز است اما خب اگر نتيجه مثبت نداد چه؟؟؟
يادم ميآيد وقتي كه دانشجو بودم گاه و بيگاه توي دانشگاه شاهد اعتصاب بوديم. مهمترين و طولانيترينش هم مربوط به حضور دانشجويان پولي بود كه با مدرك بينالمللي فارغ التحصيل ميشدند. به عنوان يه نفر كه خارج از گود ايستاده بودم (حق داريد بهم بگيد بيبخار!!!) پيش خودم فكر ميكردم اگه من جاي مسئولان دانشگاه بودم و بچه خودم هم جزء همين پوليها بود بايد چكار ميكردم؟
البته صفحه دوم جهان در قسمت آفريقای جنوبی خط دوم به جای آفريقای جنوبی نوشته شده آمريکای جنوبی كه خودتون زحمت درست كردنش را بكشيد.
جهان در اعتصاب
سيداحسان بيكايي:

اين روز ها اوضاع دنيا انگار به هم ريخته؛ هرجايي را كه نگاه ميكني از توكيو تا لسآنجلس، انواع اعتصاب هاي ريز و درشت در جريان است.
ادامه مطلب
«آ» با كلاه «آ» بي كلاه
بعضي وقتها آنقدر نعمتهاي بزرگ اطرافمان برايمان تكراري ميشوند كه اصلا به چشم نميآيند و آنها را كوچك ميشمريم. درست تا زماني كه جرقهاي پيدا بشود و تلنگري به ما بزند تا به خود بياييم. گزارش دوست عزيز كامران بارنجي يكي از همين تلنگرها است. وقتي عنوان آن را ديدم باور نكردم، آخر مگر ميشود در قرن 21 هم افرادي را پيدا كرد كه هنوز نتوانند اسم خودشان را بنويسند؟ كمي كه فكر كنيم ميبينيم كه بله از واژه «فقر» هر كاري كه فكر كنيد بر ميآيد. همين واژه سه حرفي ميتواند در سن 18 سالگي لذت نوشتن نام و نام خانوادگي را براي اولين بار نصيب نويسندهاش كند يا لذت خواندن تابلوي اسم شهرها يا نوشتن اولين نامه به مادر يا... يا... يا... و خيلي ياهاي ديگر. در جايي از گزارش هم از پاكي و بيآلايشي محيط زندگي اين سربازان در روستا صحبت به ميان آمده اما واقعا متحيرم كه آيا ميارزد بيسوادي در ازاي بيآلايشي و پاكي محيط نميدانم اما اگر به من باشد سواد را مهمتر ميدانم و بيآلايش ماندن خودم را...
گزارش واقعا جذاب و گيرا نوشته شده و زيباتر از آن هم نامه دو تا از سربازان است كه اوج بيريايي و سادگي را ميتوان در آنها پيدا كرد (حالا بماند كه توي مجله عكس يكي از نامهها دوبار چاپ شده و عكس يكي اصلا چاپ نشده). ما هم از همين جا «سلام عرز!!! ميكنيم خدمت سربازان عزيز از شما و اميدواريم كه هميشه خوب و خوش باشيد.»
«آ» با کلاه، «آ» بيکلاه
کامران بارنجي:

بعضي از هم سن و سالهاي ما، نه بهخاطر هزينه بالاي تحصيل در مدرسههاي غيرانتفاعي، بلکه به دليل شرايط خاصشان نتوانستهاند درس بخوانند.
الان همين جوانان به خدمت سربازي رفتهاند و حين يادگيري فنون نظامي، در کلاسهاي نهضت سوادآموزي هم شرکت ميکنند.
ادامه مطلب
جوان 145 منتشر شد

شماره 145 هفتهنامه همشهري جوان منتشر شد.
در اين شماره همچنين ميخوانيد:
ادامه مطلب
رويداد در هفته اجتماعي
مثل هميشه سرشار از طنز تلخ به طوري كه بعد از خنديدن به مطالب آن تازه يادمان ميافتد كه ...
رويداد در هفته سينمايي
باز هم مثل هميشه زيبا و خواندني و به نوبه خود به عنوان يكي از قربانياني كه فيلم رئيس را ديده به شما حق ميدهم كه از ساخت فيلم تختي توسط جناب كيميايي هراس داشته باشيد. راجع به متن «قلبم را در نيار» هم كاشكي تا آخرين قسمت فيلم حوصله ميكرديم بعد راجع به پيوند اعضامون تصميم ميگرفتيم.
رويداد در هفته ورزشي
متن «زمرد و پير بابا» بسيار قشنگ بود دمتون گرم كه ما را كلي ميخندوني آقاي رويداد ايكس هفته ورزشي نويس!!!
فراموش شدگان
حرفهاي آقاي جباري تماما حرفهايي بود كه تمام هم و سن و سالهاي ايشان بلدند و فكر ميكنم همگي كمي دير متوجه شدهاند و دير ياد گرفتهاند.
واقعيتهايي كه بزرگترها بصورت «دوستي خاله خرسه» واري!!! از ما پنهان كردهاند و باك اين را داشتند كه نكند حتي يك شب زودتر از شب ازدواج آنها را ياد بگيريم. يادم ميآيد 21 يا 22 ساله بودم كه يه آقايي اومد توي خوابگاه براي تعمير پريز برق و حين كار كردن يه خاطره خندهدار از زندگي خودش گفت (هر چند چيز بدي نبود اما مرتبط با همين مسائل جيز) من هم اونو توي خونه تعريف كردم تا كمي جو خشك اون لحظه عوض بشه كه ديدم همه چپ چپ نگاهم كردند و پيشنهاد دادند «ديگه همچين جاهايي نرو كه چشم و گوشم باز ميشه» فقط ميخواستم اون لحظه بهشون يه كلمه بگم: لطفا به صفحه اول شناسنامه من توجه كنيد من 22 سال سن دارم يعني حدود 7 سال است كه بالغ شدهام. آقاي جباري ممنون كه ميخواهيد نگذاريد نوجوانهاي اين دوره مثل ما گنگ بار بيايند.
تو، قطار و همه ايستگاههايي كه رفتهاند
نميدانم درست حرف آقاي رسولي را متوجه شدهام يا نه. اما به نظر من تمام اين رفاقتهاي بر باد پايه گذاري شده مربوط به رفاقتهايي است كه اوج آن ميخورد به دوران بزرگسالي. جايي كه غير از دوست داشتن مباحثي همچون استفادههاي شخصي، منافع، و از همه مهمتر پول به ميان ميآيد تا حدي كه رفقا براي بالا رفتن، همديگر را پله ميكنند.
انسان نوين، چيستي و چرايي!
ممنون آقاي جليلي هيچ حرفي باقي نگذاشتهايد. تنهايي، بچگي و زندگي سنتي راههاي خوبي است براي آدمهاي امروزي
چگونه دروغ بگوييم؟
آقاي شادماني عزيز اين فقط درد جامعه فوتبال نيست. وقتي هر انساني!!! به سادگي با يك دروغ ميتواند زندگي را 180 درجه به كام خود كند خب چرا اين كار را نبايد بكند؟؟؟ ...و اين قصه همچنان در همه زمينهها ادامه خواهد داشت.
نامهها / فهرست
1. توي بخش بازتابهاي صفحه نامهها من با آقاي مختاري كريمي مجد كاملا موافقم و درك ميكنم كه چه حسرتي ميخورند. چون من هم اولين كاستي كه توي زندگيم گوش كردم «هنگامه» و بعد از آن «ياد استاد» آقاي عليرضا افتخاري بود كه خاطرات زيبا و فراواني از آنها دارم اما آخرين كاستي كه از ايشون گوش دادم فكر كنم اسمش «خاطرات جواني» بود كه وقتي گوش كردم حال بدي بهم دست داد. وقتي يك خواننده بزرگ همچون استاد!!! عليرضا افتخاري اكثر آهنگهاي كاست نسيما را با شعر جديد دوبارهخواني ميكند و حتي اگر از لبخواني ايشان در آن كنسرت كذايي بگذريم ديگر چه رمقي براي آدم ميماند كه اميدي به ايشان و صداي ايشان داشته باشد؟
و من هم مثل آقاي مجد تعجب زيادي نميكنم چون براي من هم استاد دوس داشتنيام همان وقت تمام شده بود.
2. در نامه خانم مريم قرهداغي هم مثل شماره قبلي از گزارش ويژه «انجمن سلولهاي خاكستري» تشكر شده (كه البته جاي تشكر هم دارد) اما توي اين دو هفته نميدانم چرا هيچكس نپرسيد جايگاه كارآگاهان ايراني در اين بين كجاست؟
3. در بخش يادداشتهاي نويسندگان هم هرچند دو شعر يانگومي اصلا در شأن اين مجله وزين نبود اما خب يادداشت زيباي آقاي علي فروتن اين نقص را رفع كرد. يادداشتي كه چندين و چند بار و حتي بيشتر بايد خوانده شود چون حرف دل است و لاجرم بر دل هم خواهد نشست.
اين ستون سياه هم براي ابراز همدردي با دوستان خودمان
آقاي احسان عمادي و خانم منصوره مصطفيزاده است
ما هم در غم شما شريكيم.
بسم الله
طرح: سعيد بهداد
هر چيزي ملال آور ميشود جز گفتار حكيمان «امام علي (ع)» - غررالحكم / 6896
شكل قشنگي براي اين جمله ناب انتخاب شده اولين باري كه اين صفحه را ديدم و خواستم ربطي بين جمله و شكل پيدا كنم ياد اين حرف قديمي افتادم كه هر وقت يه صدف را دم گوش خودت بگذاري توش صداي امواج خروشان دريا مياد صدايي كه هيچ وقت فكر نكنم هيچ بنيبشري ازش سير بشه و دنبال تكرار تجربه اين صداي آرام بخش نباشه.
لطفا تمام نشو
مهدي شادماني:

«پايانناپذير» يکي از بهترين کلماتي است که علي دايي را تعريف ميکند؛ يعني هيچکس تا به امروز پايان او را نديده و فکرش را هم نميکند که بتواند ببيند.
دايي در برهههاي مختلف تا يک قدمي خط آخر رسيده و در حالي که همه فکر ميکردند با خداحافظي «اسطوره» مواجه هستند، آخر خط برايش شروعي ديگر شده است.
داستان تمام نشدنهاي او تکراري و جذاب است؛ يعني ميشود بارها تعريف کرد که چگونه طحالش پاره شد، چطور همه براي تمام شدنش به اين زودي حسرت خوردند و چطور در فاصله کوتاهي بازگشت و گلزن اول شد، يا اينکه چگونه در مرز 70گله بودن براي تيم ملي، تمام رسانهها برايش شمشير از رو بستند و همه او را تمامشده دانستند اما او بازگشت و تعداد گلهايش را به 109 رساند.
داستان بازگشتهاي دايي را تقريبا همه ازبر هستند و از ميان همين داستانهاست که خوب ميدانند، «کاپيتان»، باختن را بلد نيست. براي او حتي مهم نيست رقيب، چه کسي باشد. پس اگر بار اول با طحال پارهاش جنگيد و بازگشت، بار آخر مقابل بيحرمتي و فحاشي كودكان هوادار قرمز و آبي، منتقدان بيمنطق و شايد قسمت بزرگي از فوتبال ايران ايستاد و تيمش ـ سايپا ـ را قهرمان کرد.
تمام اين بازگشتها و پيروزيها البته يک وجه مشترک دارد؛ آن هم اين است که بايد کارد به استخوان دايي برسد و سقوطي بزرگ را تجربه کند تا «شهريار» به غيرت بيايد و دوباره و سهباره و ده باره بازگردد.
هر چند که بداني آخر قصه او بلند ميشود و همه چيز بهخوبي پايان ميپذيرد اما در تمام دوران، نگاه کردن به سقوط شماره10 زجرآور بوده؛ شرايطي که انگار دوباره در حال رخ دادن است. دوباره او در بطن ماجرايي قرار گرفته که همه نگران تمام شدنش هستند؛ تيم سايپا خوب نتيجه نميگيرد؛ يعني اصلا بد نتيجه ميگيرد.
بازي سايپا - پرسپوليس هم آخرين مهلت براي «آقاي مربي» بود. در تمام اين مدت البته همه فکر ميکردند کارد به استخوان دايي رسيده و با پيروزي بر پرسپوليس قد علم ميکند.
يعني همه منتظر بودند که «برترين گلزن تاريخ فوتبال» تيمش را بهدست بگيرد و در جدول بالا بکشد اما برخلاف تصور همه اين اتفاق نيفتاد چون اسکوربورد نشان ميداد که نميتواند فعلا بازگردد. اين مطلب يکبرش از آخرين اتفاقاتي است که قبل، هنگام و بعد از بازي براي شهريار رخ داد. برشهايي که ثابت ميکند مرد پايانناپذير به خط پايان نزديک ميشود و البته تغييرات زيادي کرده است هر چند که...
اپيزود اول: تمرين سايپا - قبل از بازي مقابل پرسپوليس
بهعنوان نفر آخر وارد زمين ميشود و نگاهي به همبازياناش مياندازد. جلال حسيني روي زمين نشسته و حواسش پرت ساقبند است. توره با توپ ور ميرود و عشوريزاد و چند نفر ديگر ميگويند و ميخندند. از خبري که خوانده نگران شده و نميداند که اين را بايد به بازيکنان ديگر بگويد يا نه. دايي را دوست دارد و نميخواهد باور کند که اخراجش نزديک است.
آرام به سمت کاپيتان سايپا ميرود و دل را ميزند به دريا؛ «همشهري رو خونديد؟» انگار همه دور و بريها منتظر اين کلمات بودند.«آره، من گفتم که شايعه نيست» بازيکنان البته قبلا از دوستان خبرنگار ماجرا را شنيدهاند. آنها خوب ميدانند که بازي با پرسپوليس آخرين مهلت دايي است؛ «نوشته هيأت مديره تصميم خودش را گرفته». بازيکنان مشغول حرفزدناند که دايي از دفتر بيرون ميآيد؛ «علي آقا اومد». شنيدن اين جمله کافي است که در يک چشم برهم زدن همه بلند شوند.
دايي مثل پارسال قبل از قهرماني سختگير شده و هيچکس نميخواهد مورد عتاب او قرار بگيرد. همين چند روز پيش بود که بعد از غيبت چند نفر در کلاس روانشناسي حسابي از خجالتشان درآمده بود.
سرمربي تا به بازيکنان برسد، پچپچها ادامه دارد؛ «آقا اگه راست ميگين از خودش بپرسين». يکي از بازيکنان اين را ميگويد و از يک بزرگتر سريع جواب ميگيرد که «هيچکس چيزي نگه، خودم ميپرسم». دايي ديگر نزديک شده و صحبتهاي هميشگي قبل از تمرينش را آغاز ميکند. همه حرفهايش مربوط به شيوه بازي است. مثل هميشه سگرمههايش را درهم کرده و شينش هم به صورتي کاملا عادي ميزند.
جملات او که تمام ميشود، سؤال را ميپرسند؛ «علي آقا همشهري نوشته بازي با پرسپوليس فرصت آخر شماست». چهره دايي تغييري نميکند. اين اولين اتفاقي است که همه را متعجب ميکند. چون در حالت عادي با شنيدن چنين جملاتي اخمهايش را باز ميکند و چشمهايش درشتتر ميشود که نارضايتياش را نشان دهد اما براي چند ثانيه سکوت برقرار ميشود؛ «اصلا براي من مهم نيست»، اولين جمله دايي تعجب همه را بيشتر ميکند؛ «ببينيد من اگر امروز بشينم و استراحت هم بکنم، هيچ مشکلي ندارم».
باور کردن چنين حرفهايي از دايي کمي سخت است. انگار به همين راحتي شکست را قبول کرده؛ «نه مشکل مالي دارم، نه مشکل مقامي، نه مشکل شهرت. من به همه چيز رسيدهام».
با اينکه خوب ميداند صندلياش لرزان شده و اين هم برايش خيلي مهم است، جملات را ميگويد تا به اين قسمت برسد؛ «اگر من کاري ميکنم به خاطر شماست، اگر نتوانيم اين بازي را ببريم خيلي حيف است. من مطمئنم که ميتوانيم». او وعدهاي هم براي تهييج بازيکنانش دارد؛ «شما بازي را ببريد؛ من 10درصد کسر شده از قراردادهايتان را برميگردانم، پاداش هم برايتان ميگيرم».
اپيزود دوم : ورزشگاه آزادي - بازي مقابل پرسپوليس
«دايي آقاي گل... دايي آقاي گل». تماشاگران پرسپوليس دوباره با مهاجم سابق تيم خود آشتي کردهاند. آنها يکصدا نام دايي را فرياد ميزنند و تشويقش ميکنند. دايي هم براي تماشاگران دست تکان ميدهد.
دقيقا مانند اتفاقاتي که در بازي رفت سال گذشته رخ داد. در آن بازي البته انصاريفرد اعلام کرده بود که ميخواهد از او تجليل کند. پس در دقايق اول بازي، همه تماشاگران يکصدا او را تشويق کردند. اما اتفاقات بازي تا جايي پيش رفت که باز هم مورد توهين تماشاگران قرار بگيرد. يعني او مثل همه بازيها، 90دقيقه درون زمين براي تيمش جنگيد و زماني که گل را به ثمر رساند، مثل هميشه خوشحالي کرد.
تماشاگران پرسپوليس هم از خوشحالي دايي ناراحت شدند تا گستاخانه به او فحش بدهند. اتفاقات مثل سال گذشته پيش ميرود. هنوز بازي شروع نشده و او خوب ميداند که تماشاگران به خاطر ملاقاتش در استاديوم با قطبي و کاشاني اينگونه تشويقش ميکنند. او آرام حرکت ميکند و به سمت نيمکت ميرود. صندلي چهارم از سمت چپ جايي است که دايي بعد از مهدي اربابي و 2 دستيارش مينشيند.
اين انتظار وجود دارد که او دوباره براي پيروزي تيمش بدون پنهانکاري بجنگد. اما در کل بازي از او و دادزدنهايش کنار خط، خبري نيست. دايي روي نيمکت نشسته و گاهي در جايش بلند ميشود. اما جلوتر نميآيد تا در تيررس تماشاگران قرار نگيرد. نحوه رفتار دايي در طول 90 دقيقه هيچ تفاوتي نميکند.
البته دقيقه55 وقتي که ضربه سر آلوز از کنار تير افقي رد ميشود و صداي (واي...) چند صد تماشاگر استقلال جوابي بلند از سوي پرسپوليسيها دارد، دايي به ناگاه نيمخيز ميشود و از روي صندلياش ميجهد اما بدون اينکه لب خط بيايد، براي آلوز دست ميزند و سرجايش مينشيند. اين عکسالعملها البته ميتوانست طبيعي باشد تا جايي که اسکوربورد ورزشگاه براي چند صدم ثانيه چهره او را نمايش ميدهد.
در همين لحظه او با تعجب سرش را به سمت مهدي اربابي چرخاند و چيزي پرسيد. اما قبل از اينکه سؤال او تمام شود، اسکوربورد ورزشگاه مانند صحنه آهسته لحظات حساس، تصوير را قطع کرد. اين اتفاق در استاديوم مرسوم است که صحنه آهسته لحظات حساس را براي جلوگيري از فشار تماشاگران به داور نشان نميدهند. اما اين بار به صورتي بسيار عجيب تصوير دايي را حذف کردند.
شايد هيچکدام ار بازيکنان نشنيدند که دايي به مهدي اربابي چه گفت. اما تعجب چهره او خبر از توافقي با مسئولان ورزشگاه ميداد که از قبل هماهنگ شده بود. يعني او خواسته بود که تصويرش در ورزشگاه پخش نشود. اتفاقات عجيبي در حال تکميل شدن است و به نظر ميرسد که دايي تغيير کرده باشد يا اينکه حداقل به خاطر حس سقوط نميخواهد در معرض ديد باشد.
او اما همه را به تعجب وا ميدارد؛ وقتي که دروازهبانش وقت تلف ميکند و تماشاگران دايي را اينگونه صدا ميزنند؛ «دايي ضدفوتبال... دايي ضدفوتبال». در مواقع عادي دايي حتي به تماشاگران نگاه هم نميکرد اما اين بار از همان صندلي چهارم نيمکت براي تماشاگران دست تکان ميدهد و سبب ميشود که آنها آرام بگيرند.
اپيزود سوم: آزادي - پايان بازي پرسپوليس
قسمت اول: دروازهبان سايپا خيلي عصباني است. او به سمت مرادي (داور مسابقه) ميرود و شروع ميکند به فحاشي. جلال حسيني هم به دروازهبان تيم اضافه ميشود تا از داور خشمگينانه بپرسد که چرا اينقدر وقت اضافه گرفته؟ تماشاگران پرسپوليس خوشحالي ميکنند و بازيکنان سايپا دور مرادي حلقه ميزنند. دايي سريع به اين جمع اضافه ميشود. او دست معمارزاده را ميگيرد و او را به سمت رختکن هل ميدهد.
عصبانيت را ميتوان از رنگ صورتش متوجه شد. حتي حرکات دستانش هم کاملا عصبي است. اما به جاي اعتراض به داور در زمين، سر بازيکن خود فرياد ميزند و او را به بيرون ميفرستد. جلال حسيني هم که اين صحنه را ميبيند، حساب کار خود را ميکند و از مرادي جدا ميشود. رويه جديد تغييرات دوباره در حرکتهاي سرمربي سايپا مشخص است. تغييراتي که زياد هم دوام نميآورند.
او در مرحله اول صحبت کردن به صورت مستقيم و در کنار خياباني را نميپذيرد که به خاطر عصبانيتاش منطقي است. اما هنگام خارج شدن از ورزشگاه نميتواند خودش را کنترل کند؛ او به خروجي زمين نزديک ميشود که کاشاني جلويش را ميگيرد و خسته نباشيد ميگويد. عصبانيت سرمربي البته سر مديرعامل پرسپوليس خالي ميشود؛ دست کاشاني را رد ميکند و ميگويد: «برو بابا...».
قسمت دوم: در رختکن به بازيکنانش گفته که از همه شما راضي هستم؛ بدشانسي آورديم. بايد در کنفرانس مطبوعاتي شرکت کند و از در رختکن بيرون ميآيد. افشين قطبي جلوي ورودي رختکنها گير پنجمين دوربين افتاده و مجبور است حرفهايش را براي پنجمين بار تکرار کند.
دايي دستش را در جيب کتش فرو کرده و قدم به قدم، آرام آرام به ورودي نزديک ميشود؛ سگرمههايش کاملا درهم است و سرخي صورتش را در همان سياهي تونل ميشود تشخيص داد. يکي از نزديکان سايپا با خواهش و التماس دست او را ميگيرد و به گوشه تونل ميکشاند.
صداي او در صداي همهمه خبرنگاران و افشين قطبي گم ميشود. دايي چند ثانيهاي در آن گوشه ميايستد و حرفهاي آن مرد را گوش ميدهد. بعد قدمهايش تند ميشود و سريع از کنار خبرنگاران و قطبي رد ميشود. عبور دايي مساوي است با هجوم خبرنگاران به سالن کنفرانس. سير تغييرات دايي در کنفرانس مطبوعاتي اصلا ملموس نيست. چون او بيمنطق به داور بازي ايراد ميگيرد. اما نه از کساني ميگويد که براي او نقشه کشيدهاند و نه داور را متهم به طرفداري يکجانبه ميکند و اينگونه نشان ميدهد که تغيير کرده.
اپيزود چهارم: تمرين سايپا - صبح روز بعد از بازي
پچپچ ميکنند و درباره شايعه جديد حرف ميزنند «آقا به کسي نگيها ولي از رفيقام شنيدم قلعهنويي داره مياد». اين خبر را عدهاي باور دارند و عدهاي ديگر هم نه؛ «فکر نميکنم سايپا بخواهد و بتواند فعلا مربي جديد بياورد».
بازيکنان در حال بحث هستند که صداي دايي از داخل دفتر بلند ميشود؛ او داد ميزند و با تلفن صحبت ميکند؛ «ما خوب کار کرديم، اما...» دادهايش نامفهوم ميشود اما همه ميفهمند که حسابي عصباني است. جمله بعدي دوباره واضح است؛ «نخير، اين تقصير فوتبال بي صاحب ماست...».
همه دنبال جملههاي بعدي هستند که دايي در را باز ميکند و به زمين ميآيد. همه ميدانند که او در مورد بازي حرف خواهد زد اما چه کسي فکر ميکند که سرمربي بخواهد به اشتباهش اعتراف کند. قطبي ديروز گفته بود که من مهاجم آوردم و دايي هافبک؛ «تعويضهاي اشتباه من باعث باخت شد، شما هيچ تقصيري نداشتيد». تفاوت جملهها با ديروز، پذيرفتن اشتباه است. کاري که معمولا دايي انجام نميدهد و اين قسمتي ديگر از تغييرات است.
تغييراتي که از پايان فصل گذشته آغاز شد؛ جايي که در برنامه عبور شيشهاي، او همه کساني که تا به حال تقليد صدايش را کرده بودند، بخشيد. البته دايي در تمام اين مدت، گاهي به گذشته بازگشته و رفتار سابق خود را ادامه داده است. اما نميشود از تغييرات بزرگي که در رفتار دايي مشاهده ميشود، گذر کرد.
تغييراتي که همه پخته شدن او را نشان ميدهند و ثابت ميکنند که اسطوره براي تکامل خود به کسب محبوبيت و راضي نگه داشتن اطرافيان هم فکر ميکند. هرچند که چنين تغييراتي يک نگراني را ايجاد ميکند. اينكه کاپيتان ديگر علاقهاي به مبارزه نداشته باشد و بخواهد همان خصوصيتي که او را به اين شهرت و موفقيت رسانده، کنار بگذارد. و اين هم يک معني بيشتر ندارد؛ آن هم تمام شدن است.
شايد هم او بتواند با خصوصيات مثبت جديد، خصوصيات گذشتهاش را هم حفظ کند. هرچند که براي فهميدن اين قضيه بايد تا رسيدن کارد به استخوانش صبر کرد اما تغيير رفتار او ستودني است... . جملاتش را خيلي زود بههم ميبندد و آخرين جمله را با لبخند به بازيکنانش ميگويد و آنها را براي دويدن آماده ميکند؛ «شما بايد تلاش کنيد... قهرمان بايد قهرمان بماند».
با گرگها ميرقصد
مهدي شادماني:

با اينكه تيم بوكس ايران بهترين نتيجه تاريخ خود را در مسابقات جهاني به دست آورد اما كمترين پوشش خبري را به خود اختصاص داد.
از طرفي مسابقات جهاني بوكس همزمان شد با انتخاب سرمربي تيم ملي فوتبال و جابهجاشدن ناصر حجازي و فيروز كريمي تا رسانهها با كمترين اهميتي از كنار بوكس بگذرند و از سويي ديگر، صداوسيما هنوز اصرار دارد كه مسابقات بوكس را به دليل خشونت پخش نكند.
اينگونه ميشود كه تيم ملي بوكس ايران به آمريكا ميرود، بوكسور ايراني براي اولينبار در تاريخ مسابقات جهاني به جمع 8 نفر اول ميرسد، تيم ايران با 8 امتياز بهترين نتيجه تاريخ خود را كسب ميكند و در بين 70 و چند كشور بيستم ميشود اما تقريبا كمتر كسي مرتضي سپهوند و اعضاي ديگر تيم ملي را ميشناسد؛ بوكسور 28ساله خرمآبادي كه به دليل مصدوميت نتوانست مدال جهاني را به گردن بياويزد. اين مصاحبه شايد بهانهاي است براي اداي دين به تيم ملي بوكس و ورزشي كه با طرفداران زياد، مهجور قرار گرفته.
- بهترين نتيجه تاريخ بوكس ايران را به دست آورديد؟
فكر ميكنم اعزام ما به اين مسابقات اهميت بيشتري داشت چون بالاخره بعد از 12 سال به مسابقات جهاني اعزام شديم. من حدود 8سال است كه در تيم ملي مشت ميزنم اما تابهحال مسابقات جهاني را تجربه نكرده بودم.
- چرا؟
نميدانم چطور بگويم. نميشود گفت كه كمكاري فدراسيون بوكس بوده اما مسئولان ورزش و خصوصا كميته ملي المپيك در حق اين ورزش كملطفي ميكردند؛ يعني طي چند سال اخير بوكس تقريبا هيچ اهميتي نداشته، چه برسد به اينكه به مسابقات جهاني هم اعزام شود. امسال البته تصميم گرفتند كه ما در مسابقات حاضر باشيم .
- از شركت در اولين مسابقه جهاني- آن هم در كشوري كه مهد بوكس به حساب ميآيد- چه حسي داشتي؟
شايد مهمترين مسئله نتيجهگيري بود. ما به اين مسابقات اعزام شده بوديم تا بتوانيم چند سهميه المپيك به دست بياوريم اما كم تجربگي ما سبب شد تا آنطوري كه مسئولان انتظار داشتند، سهميه نداشته باشيم.
بچهها هيچوقت در چنين سطحي مشت نزده بودند و همين مسئله هم از لحاظ رواني روي تيم تاثير گذاشته بود. در تمام اين سالها البته شايد آرزوي ما روي رينگرفتن در مسابقات جهاني بود كه به آن هم رسيديم.
- شرايط چطور بود؛ منظورم برخوردهايي است كه با شما ميشد؟
هم زمان رفت و هم زمان برگشت اذيت شديم چون آنها خيلي سختگيري ميكردند؛ البته نه چيزي خارج از قوانين اما يك ساعت براي انگشتنگاري در زمان رفت معطل شديم و در زمان برگشت مثل تمام كشورهاي خاورميانه با دقت بيشتري وسايلمان را گشتند. اما واقعا هيچگونه بياحترامياي وجود نداشت.
- در زمان مسابقه هم شرايط اينگونه بود؟
نه. كلا برخورد بدي با ما نداشتند؛ البته زماني كه بوكسور آمريكايي با يك بوكسور ايراني مسابقه ميداد، تمام سالن ورزشكار آمريكايي را به سبك خودشان تشويق ميكردند اما اين اتفاق براي تمام رقباي تيم آمريكا وجود داشت؛ در مسابقات ديگر هيچ حمايتي از رقباي ايران نميشد و همهچيز عادي بود.
- ويژهترين اتفاقي كه از اين مسابقات به خاطرت مانده؟
واقعا نظم برگزاري مسابقات براي من عجيب بود. آنها تيم قدرتمندي براي ساماندهي مسابقات داشتند.
- در بازي اول تو اتفاق عجيبي افتاد. راند اول را 3 بر 3 مساوي كردي اما راند دوم را 6 بر يك پيروز شدي. اين اختلاف چطور در فاصله چند دقيقه اتفاق افتاد؟
بازي اول بدترين بازي من بود. ما 3روز قبل از مسابقات به آمريكا رسيديم و هنوز بدنهايمان بيدار نشده بود. البته منظورم اصطلاح ورزشي نيست؛ بدنهاي ما به بيدار ماندن در ساعات 3 و 4 صبح عادت نداشت و همين مسئله شرايط را تغيير ميداد. مسابقه اول من هم تحتتاثير همين شرايط برگزار شد؛ يعني من ساعت 3صبح به وقت تهران روي رينگ رفتم و در راند اول فكر ميكردم هنوز خوابم. البته در راند دوم شرايطم بهتر شد و توانستم راحتتر مشت بزنم؛ آخر هم 18 بر 12 پيروز شدم.
- بعد هم مشتزن اوكرايني و رومانيايي؟
بازي دوم من خيلي سخت بود. مشتزن اوكرايني قهرمان اروپا و نفر سوم جهان است و به خاطر تجربهاش بازي سختتري را داشتم. هر چند كه اگر دوباره با او روبهرو شوم، باز هم شكستش ميدهم. مشتزن رومانيايي را هم كه شكست دادم و به جمع 8نفر اول پيوستم.
- پس در اين 3 بازي سختترين مبارزهات، مبارزه دوم بود؟
شايد مبارزه دوم از همه سختتر بود اما مقابل مشتزن رومانيايي استرس زيادي داشتم. بالاخره همه انتظار داشتند كه پيروز شوم و سهميه المپيك را كسب كنم. همين مسئله استرس مرا بيشتر ميكرد.
- در دور چهارم بدشانس نبودي كه با قهرمان جهان روبهرو شدي؟
شايد بدشانس بودم. سايپيف به غير از امسال، سال2005 قهرمان و سال 2006 نايب قهرمان جهان شده بود. او امسال كاپ تكنيك را هم گرفت. اما من از همه بيشتر اذيتش كردم و خيلي حيف شد كه مصدوم شدم.
- دستات شكست؛ درست است؟
نه، آرنجم در رفت. تو مسابقه دوم، چندبار به آرنجم ضربه خورده بود و توي اين مسابقه - در همان راند اول - يك ضربه ديگر خورد و آرنجم در رفت. داور هم به خاطر همين مسئله در گيم سوم بازي را قطع كرد و او برنده شد؛ اما در همين 2 راند هم خيلي اذيتش كردم و 7 امتياز گرفتم؛ در صورتي كه او در مرحله بعد مشتزن ژاپني را 21 بر يك برد و در فينال مشتزن روس را 26 بر 5؛ يعني اين دو مشتزن در 8 راند نتوانستند اندازه 2 راند من از سايپيف امتياز بگيرند.
- پس اگر قرعه جور ديگري بود، حتما مدال ميگرفتي؟
قطعا، چون برنده اين بازي مدالش حتمي ميشد و من مطمئنم اگر كس ديگري بود، راحت شكستش ميدادم.
- آرنجت چطور است؟
خدا را شكر بهتر شده. روزي 2 جلسه تمرين ميكنم و فكر ميكنم تا شنبه - كه اردوي ما دوباره شروع ميشود - كاملا آماده باشم.
- پس براي المپيك تمرينات را از دست نميدهي؟
نه اصلا. من قرار است در المپيك مشت بزنم و حسابي براي نتيجهگرفتن و مدالگرفتن در المپيك انگيزه دارم. طي اين 14 روز كه از مسابقات ميگذرد، مربيها به همه ما اجازه استراحت دادهاند اما من بعد از 10 روز استراحت، روزي 2 جلسه تمرين ميكنم تا آمادگيام حفظ شود.
- فكر ميكني در المپيك چه نتيجهاي بگيري؟
فعلا بايد تلاش كنم. نميتوانم الان در مورد نتيجه صحبت كنم اما هدفم مدالگرفتن در المپيك است و فكر ميكنم توانايياش را دارم.
- اگر موافق باشي به عقبتر برگرديم؛ دقيقا زماني كه بوكس را شروع كردي. چرا اين ورزش؟
برادرم قهرمان بوكس ايران و بازيكن تيم ملي بود. او من را وارد اين ورزش كرد. فكر ميكنم سال 75 بود كه بوكس را شروع كردم. به نظر من از اين ورزش پرتحرك تر و پرهيجانتر وجود ندارد. من هم خيلي علاقه داشتم؛ البته نميشود نقش برادرم را ناديده بگيرم اما بههرحال خودم هم به بوكس علاقهمند شدم.
- بوكس را به عنوان يك ورزش پذيرفتهاي؟ خيليها بهخاطر خشونت، بوكس را از ورزشهاي ديگر جدا ميدانند.
خشونت اين ورزش غيرقابلانكار است اما دنيا بوكس را به عنوان يك رشته ورزشي پذيرفته. اگر نگاهي به ورزشهاي المپيك بيندازيد، متوجه ميشويد كه بوكس در رده اولين ورزشهايي است كه در المپيك پذيرفته شده. اين ورزش البته به عنوان نوعي دفاع شخصي هم به درد ميخورد؛ ضمن اينكه شما ورزشهاي رزمي را نگاه كنيد؛ من چند روز پيش تمرينات كيكبوكسينگ را ميديدم، آنها بسيار خشنتر بودند و با قدرت بسيار زيادي به هم ضربه ميزدند.

- همين دفاع شخصي - كه شما در مورد آن صحبت ميكنيد - سبب شده كه حداقل در ايران بوكس به عنوان پيشزمينه دعوا شناخته شود؛ يعني همه پسرها به هم توصيه ميكنند كه اگر ميخواهي دعوا كني، برو بوكس ياد بگير.
ببينيد اين مسئله به خاطر اين است كه آنها هدف ديگري در بوكس دارند كه در ورزشهاي ديگر هم ميتوانند به آن برسند.
باز هم ميگويم كه من نميخواهم بگويم بوكس خشن نيست اما تاكيد ميكنم كه ذهنيت ايرانيها نسبت به اين ورزش خيلي بد است؛ در صورتي كه چنين ذهنيت منفياي در مورد ورزشهاي خشنتر مثل كيكبوكسينگ اصلا وجود ندارد؛ ضمن اينكه هركس بوكس را براي دعواكردن ياد بگيرد، اصلا در بعد قهرماني به موفقيت نميرسد. من بارها برايم اتفاق افتاده كه شرايط دعوا داشتهام اما شديدا پرهيز كردهام.
- دليل اين ذهنيت منفي چيست؟
نميدانم براي ورزشي كه چندين سال ممنوع بوده، شايد عدم شناخت كاملا طبيعي باشد ولي به نظر من هرچه زمان بگذرد، شرايط بهتر ميشود.
- فكر نميكنم زمان ممنوعيت بوكس را تجربه كرده باشي؟
نه، خدا را شكر؛ من از زماني كه بوكس را شروع كردم، هيچ ممنوعيتي وجود نداشت. در آن زمان، مشكل اصلي وسايل كمياب بوكس بود كه امروز اين هم حل شده. براي همين است كه ميگويم ذهنيتها درست ميشود.
- از آن زمان چيزي به خاطر داري؟
من سن زيادي نداشتم اما بزرگترهاي ما معمولا در زيرزمين خانه يكي جمع ميشدند و تمرين ميكردند يا اينكه به كوه ميرفتند تا بتوانند ورزش كنند. تمام هيجانشان هم به وقتي مربوط ميشد كه دوستان دور هم جمع ميشدند و مسابقه ميدادند. تغيير شرايط در زمان، همان چيزي است كه ميگويم آينده را هم عوض ميكند.
- دليل اصلي ممنوعيت چه بود؟
نميدانم، شايد براي اينكه خيلي خشن به نظر ميرسيد.
- شايد هم به دلايل غيرورزشي؟
شايد حرف شما درست باشد اما الان همه چيز حل شده و مشكلي نداريم.
- بگذريم. درآمدت از بوكس چقدر است؟
بوكس در ايران درآمد چنداني ندارد. رسانهها درگير مسابقات نميشوند. تلويزيون هم ليگ را پخش نميكند و همه اينها باعث ميشود كه باشگاه درآمد چنداني نداشته باشد؛ يعني هيچ اسپانسري حاضر نيست بابت تبليغ در استاديوم - كه فقط چندهزار نفر تماشاچي آن را ميبينند - پول زيادي بدهد.
نتيجهاش هم اين ميشود كه هيچ بوكسوري نتواند براي يك فصل بيشتر از 5ميليون تومان بگيرد؛ اما دوستان ما كه واليبال، بسكتبال يا فوتبال بازي ميكنند، به خاطر پخش مستقيمها، 100ميليون تومان و بيشتر ميگيرند. اين تبعيضي است كه ما دچار آن شدهايم. مثلا خود من براي يك فصل با هزينه رفت و آمدم به مازندران از تيم مرواريد خزر فقط 3ميليون و نيم گرفتم.
- با اين درآمد چطور زندگي ميكني؟
من كارمند حراست شركت نفتم و درآمدم هم از اين راه است چون با پول بوكس نميشود زندگي كرد.
- از آسيب ديدگيهاي اين ورزش و اثراتش در آينده نميترسي؟
ببينيد، تنها بوكسوري كه دچار مشكل شده و الان دستهايش ميلرزد، محمدعلي كلي است؛ ضمن اينكه ميتوانم بگويم او ضربات زيادي هم نخورده است اما پاركينسون گرفته و به اين وضع دچار شده؛ در صورتي كه تايسون هنوز سرحال است. البته بوكس خطرناك است چون با ضرباتي كه بيشتر به سر و گردن وارد ميشود، ادامه پيدا ميكند.
- با اين همه خطر و آن درآمد كم و عدم پخش تلويزيوني، انگيزهات در ادامهدادن بوكس چيست؟
وقتي كه بداني يك ملت منتظر نتيجهگرفتن تو هستند، اين زحمات جبران ميشود و حس خيلي خوبي به آدم دست ميدهد؛ خصوصا اگر هم بتواني پرچم كشورت را بالا ببري.
- يعني از اول با همين هدف وارد بوكس شدي؟
واقعا انگيزه ديگري به غير از قهرماني در مسابقات بينالمللي نداشتم؛ چون همانطور كه خود شما گفتيد، اصولا بوكس در ايران هيچ انگيزهاي را ايجاد نميكند.
- الگوي ورزشيات در بوكس جهان كيست؟
بوكسور 100 كيلوي كوبا را خيلي دوست دارم؛ يعني از نحوه ضربهزدن ماريوكين لذت ميبرم و دوست دارم كه مانند او مشت بزنم؛ تلاشم را هم ميكنم. اما در ايران اول برادرم رحيم و بعد استاد ملك هاشمپور كه از بوكسورهاي قديمي ايران بودند.
- فيلم بازيهاي او و اصلا هيچ بوكسوري را كه تلويزيون نشان نميدهد؟
بالاخره وقتي دوست داشته باشي، ميتواني آن را پيدا كني. در تهران همه چيز پيدا ميشود. مثلا من فينال المپيك بارسلون را خيلي دوست داشتم و الان، هم سيدياش را دارم، هم فيلم ويدئويياش را.
شيوههاي رفتار با کساني که مشکلات شخصيتي دارند
سعيد بينياز:

چگونه با کساني که مشکلات شخصيتي دارند، رفتار کنيم؟
«من نميدونم اين بشر چه جور تک و تنها، 10 ماه توي اون خونه وسط جنگل ميمونه و دق نميکنه!»، «تا حالا رفتي پيشاش حرفاشو گوش کني؟ به يه چيزاي عجيب غريبي معتقده که تمام زندگي شو طبق همون چيزا پيش ميبره»، «طرف انگار ساديسم داره، هر جا ميره بايد يکيرو آزار بده»، «من موندم چه جور بايد با اين هم اتاقيم سر کنم؛ يه دفعه عصبي عصبيه، يه دفعه آروم آروم، يه دفعه بدبخت بدبخت يه دفعه مغرور مغرور؛ اصلا انگار رو مرز دوتا شخصيت اين طرف و اون طرف ميره».
اگر مطلب قبل را خوانده باشيد، متوجه ميشويد که اين عبارتها هم در مورد يک عده ديگر از آدمهايي است که جنس شان خرده شيشه دارد؛ آدمهايي که روانشناسان به آنها ميگويند «مبتلايان به اختلال شخصيت» و اطراف ما فت و فراوان ريختهاند و ما در مقابل رفتارهايشان انگشت به دهان ماندهايم.
در مطلب قبل هم گفته شد که ممکن است شما با خواندن هر متني در مورد اختلالات شخصيتي، شروع کنيد به همه کساني که ميشناسيد و نميشناسيد ـ از جمله خودتان ـ يک برچسب زيباي اختلال شخصيت بزنيد؛ چيزي که در بين دانشجوهاي تازهوارد روانشناسي هم خيلي شايع است. در تمام دنيا دانشجوياني که با رشتههاي درماني سر و کار دارند، با هر بيمارياي که توي کتابهايشان آشنا ميشوند، اول نشانههاي آن را در خودشان جستوجو ميکنند؛ پديدهاي که به «سندرم دانشجو» مشهور است.
حالا براي اينکه شما خوانندههاي همشهري جوان هم به «سندرم دانشجويي» مبتلا نشويد، بهتر است که دقيقا بدانيد کي ما ميتوانيم بگوييم کسي اختلال شخصيت دارد و مهمتر اينکه کي نميتوانيم بگوييم.
اختلال شخصيت چه چيزي نيست؟!
اول اينکه وقتي ما ميگوييم فلاني آدم جاهطلب، پرخاشگر يا کمرويي است، اين معنا را نميدهد که او يک مشکل شخصيتي دارد؛ اينها صفاتي هستند که هرکس يکي را پر رنگ در وجود خودش دارد يا لا اقل يکياش به چشم مردم پررنگ ميآيد. پس داشتن يک صفت شخصيتي - حتي اگر بد باشد - مثلا عصبانيبودن به معني داشتن اختلال شخصيت نيست.
دوم اينکه فرهنگ هر جايي را بايد در نظر داشته باشيم؛ مثلا در اروپا کسي که هميشه بد رانندگي ميکند، به احتمال خيلي زياد رگههايي از اختلال شخصيت ضداجتماعي دارد اما آيا شما ميتوانيد در ايران به يک راننده تاکسي که در سيستم هردمبيل اتوبانهاي تهران در هر رفت و برگشتاش چند تايي خلاف انجام ميدهد، بگوييد «ببخشيد آقاي راننده! شما آنتي سوشال هستيد؟»؛ مسلما نه!
سوم اينکه آدمهايي که اختلال شخصيت دارند از قبل از 18 سالگي پايههاي بيماريشان ريخته شده است و الان حداقل همان 18 سال را دارند؛ يعني اينکه به قول معروف شخصيتشان نسبتا شکل گرفته است. پس بيخود به بچه 5 ساله همسايهتان نگوييد «ساديستيك!».
چهارم هم اينکه کسي که اختلال شخصيت دارد، مشکل شخصيتياش را همهجا نشان ميدهد. او قبول ندارد که مشکل دارد براي همين ابايي هم از اين ندارد که سبک زندگياش را براساس مشکلش بنا کند؛ البته همه اينهايي که گفتيم به اين معنا نيست که ممکن نيست شما يا من اختلال شخصيت داشته باشيم. مبتلايان به اختلال شخصيتي هم ممکن است همشهري جوان بخوانند؛ پس اگر حس ميکنيد مشکل داريد، به خاطر خودتان و اطرافيانتان يک مراجعه داشته باشيد به آقا يا خانم روانشناس باليني.
مشکلات شخصيتي: سوا کن! جدا كن!
خب، حالا ديگر بهتر است برويم سراغ چند اختلال ديگر که احتمالا کمتر از آنها که در هفته قبل معرفي کرديم، مشهورند؛ ضمن اينکه بعضيهايشان اصلا کاري به کار شما ندارند؛ پس طعمهاي ندارند.
شخصيت مرزي
وااااااااااي! بايد يکي از اين آدمها را از نزديک ديده باشيد تا بدانيد اين واي طولاني براي چيست. اگر از من بپرسند عذابآورترين رابطه دنيا چه رابطهاي است، ميگويم: «2 دقيقه تنها ماندن با يک نفر آدم مبتلا به اختلال شخصيتمرزي»؛ در يک اتاق غير از مطب درماني! پيشبينيناپذيرترين و بيثباتترين آدمهاي دنيا کساني هستند که اختلال شخصيت مرزي دارند؛ آنها در هيچ چيزي ثبات ندارند؛ در رابطه با ديگران يک روز قهر قهرند و يک روز آشتي آشتي؛ شادي و غمگينيشان، عصبانيت و آرامششان و حتي فکري که در مورد کوچکي يا بزرگي وجودشان ميکنند، پيشبينيناپذير است.
آنها آشکارا خودشان را به هر دري ميزنند تا نکند ترکشان کنيد يا اينکه تصور کنند که ترکشان ميکنيد و بدتر از همه اينکه آنها کاملا تحتتاثير اميال کوتاهمدتشان زندگي ميکنند و تمام تصميمهايشان را به طرزي وحشيانه و زودهنگام اجرا ميکنند.
مثلا يکدفعه تمام پولهايشان را خرج ميکنند، تمام موادشان را يکجا ميکشند، رانندگيهاي وحشيانه ميکنند و بيمبالاتي جنسي دارند. اين فيگورهاي پرخاشگرانه را بگذاريد کنار تهديد يا اقدام به خودکشي و خودزني تا دستتان بيايد آنها از چه حقارتي رنج ميبرند. شخصيتهاي مرزي در مرز بيثباتي و جنون زندگي ميکنند.
آيا شما طعمهايد؟
خدا رحمتتان کند! تا حالا بايد هزاران واحد استرس را به خاطر زندگي کردن با اين آدمها تحمل کرده باشيد. توصيه خاصي ندارم جز اينکه راضيشان کنيد بروند پيش يک روانشناس باليني که روانکاوي کوتاهمدت خوانده باشد. در ايران خودمان هم لااقل در تهران چندتايي از اين روانکاوها داريم؛ شخصيتهاي مرزي خودشان هم از اين پوچي مفرط و زندگي روي موج خسته ميشوند.
شخصيت مردم گريز
آخي... بعد از آن همه اختلال وحشتناک، اين يکي از همه قابل تحملتر است. کساني که اختلال شخصيت مردم گريز يا اجتنابي دارند بيشتر خودشان اذيت ميشوند تا اطرافيان؛ چون اصولا اين آدمها ترجيح ميدهند که در جمع شما نباشند. آنها در مقابل همه مردم احساس بيکفايتي ميکنند و حساسيت شديدي به قضاوت منفي ديگران دارند و به همين خاطر شغلهايي را انتخاب ميکنند که خيلي توي چشم مردم نباشند و مهمتر اينکه چشم مردم توي چشم آنها نباشد؛ فقط با 3-2 تا آدم محدود رابطه عاطفي دارند و با همان چند آدم هم حساب شده و خوددار برخورد ميکنند؛ خلاصه اينکه تمام فکر و ذکر اين آدمها اين است که نکند مردم طردم کنند، نکند در موردم فکر بد کنند و به من خرده بگيرند و تمام انرژيشان صرف انجام ندادن فعاليتهاي اجتماعي ميشود چون فکر ميکنند در نظر جمع بدون جاذبه، حقير و بيعرضهاند.
چطور رابطه برقرار کنيم؟
مسئله اين است که اينها شما را اذيت نميکنند که بگوييم طعمه آنها شدهايد. در واقع شما ميتوانيد در مقام يک کمککننده، اول در موردشان بد قضاوت نکنيد چون اغلب مردم از آدمهاي مردم گريز خوششان نميآيد. اگر از همان يکي دو نفر دوروبريهاي شخصيت مردمگريز هستيد تا جايي که ميتوانيد تشويقشان کنيد که احساسات واقعيشان را با شما در ميان بگذارند؛ اين کار باعث ميشود بفهمند که صميمي بودن با ديگران ضرري برايشان ندارد اما اگر شما احساساتشان را تحقير کنيد براي يک عمر آنها را مردمگريز نگه داشتهايد.
شخصيت پرخاشگر منفعل
اين يکي هم از آن اعجوبههاست؛ احتمالا پيچيدهترين اختلال شخصيت همين يکي است. اين افراد پرخاشگريشان را با انجام ندادن کارها ابراز ميکنند. چطور؟ شما ميرويد توي يک اداره، يک کارمند را ميبينيد که همه ارباب رجوعهاي قبلي هم از او شاکياند. او کار خاصي انجام نداده که از اداره بيرونش کنند.
فقط تا توانسته لجبازي، کمکاري، مسامحه، تاخير و تعلل کرده است. چرا؟ چون اين آدم ذاتا فکر ميکند که در حقش اجحاف شده و قدرش را ندانستهاند. او کلا هر آدمي را که در جايگاه قدرت باشد - از پدر و مادر گرفته تا رئيسجمهور و رئيس اداره - صبح تا شب مسخره ميکند و کل اين خشمش را با همان منفعل بودن بيرون ميريزد.
آيا شما طعمهايد؟
در مقابل اين آدمها هر کسي گيج ميماند چون به خاطر گناه نکرده دارد راست راست ميرود بالاي دار. شما تا حالا اين آدم را نديدهايد ولي به دليلي که نميدانيد چيست، کارتان را انجام نميدهد؛ کاري که جزء وظيفه تعريف شدهاش است. اگر اعتراضي کنيد شروع ميکند به ناليدن از روزگار و شما تازه ميفهميد که با يک پرخاشگر منفعل طرفيد.
مبارک است! در اين مورد يا صبور باشيد و بگذاريد- هر چند به کندي -کارتان انجام شود يا طرف را موقتا تحويل بگيريد و کارتان را ببريد يک جاي ديگر انجام دهيد. اگر هم جايي مدير هستيد به آدم پرخاشگر منفعل عمرا مسئوليت سنگين ندهيد.
شخصيتهاي ساديستيو سادو مازوخيستي؟
احتمالا اين اسمها مخصوصا براي آنهايي که نقد ادبي روانکاوانه ميخوانند، از همه آشناتر است. اين اختلال مال آدمهايي است که دوست دارند شما درد بکشيد؛ به همين سادگي و دردناکي! اصلا ساديست از نام مارکي دو ساد - يک نويسنده فرانسوي - گرفته شده که توي داستانهايش همه قربانيها لت و پار ميشدند و درد ميکشيدند. اما مازوخيسم برعکس است؛ يعني کساني که از درد کشيدن لذت ميبرند.
اين يکي نامش را مديون يک رماننويس آلماني به نام لئوپولد فون زاخر مازوخ است که ميگويند داستانهايش حديث لذت بردن از درد کشيدن است. روانشناسها جديدا فهميدهاند معمولا ترکيبي از ساديسم و مازوخيسم در يک آدم وجود دارد. آدمهاي ساديستي مسحور اسلحه و خشونتاند اما نه به خاطر خلاف بودنشان؛ به اين خاطر که با آنها ميشود ديگران را آزار داد.
آنها با هر کسي رفتاري پرخاشگرانه و تحقيرآميز دارند. اين افراد براي اينکه عيششان کامل شود، معمولا به چند تا تماشاگر هم نياز دارند. اگر اين شخصيتها، پدر و مادر باشند، چنان بچههايشان را کتک ميزنند که در هيچ جاي دنيا معمول نيست. اين کارشان باعث ميشود بچههايشان هم ساديست يا مازوخيست بار بيايند و يک دور باطل سادومازوخيستي شکل بگيرد.
آيا شما طعمهايد؟
اگر طرف از اطرافيانتان باشد، معمولا شما را به عنوان تماشاگر ميخواهد. به هيچ وجه تن به ديدن نمايش تهوعآور درد کشيدن ديگران ندهيد. اگر هم واقعا طعمه درد کشيدن يا درد وارد کردنايد فقط يک راه داريد؛ زنگ بزنيد 110!
شخصيتهاي اسکيزوييد و اسکيزوتايپال
اين دو تا را آوردم آخر کار چون هم يک جورهايي از همه با حالترند و هم اينکه توضيحشان از همه مشکلتر. يادتان باشد شخصيتهاي اسکيزوييد را با آن بيماري معروف اسکيزوفرني قاتي نکنيد. اسکيزو يعني شکاف.
بين اين آدمها و دنياي مردم يک شکاف وجود دارد؛ آنها نه ميلي به برقرار کردن رابطه با شما دارند و نه لذتي از رابطه داشتن با مردم ميبرند؛ هميشه فعاليتهاي فردي را بيشتر ميپسندند؛ از کارهاي خيلي معدودي لذت ميبرند و اگر در حد تيم ملي از آنها تعريف كرده يا از آنها خرده بگيريد، هيچ فرقي برايشان نميکند. مبتلايان به اين عارضه - که معمولا مرد هستند - معمولا تا آخر عمر مجرد ميمانند. يک مرد سوزنبان مجرد که محل کارش بيشترين فاصله را تا آباديهاي اطراف دارد و مهم اينکه هيچ شکايتي هم از شغلش نداشته باشد، ميتواند نمونهاي از اين اختلال باشد.
بعضي از اين آدمها هم عشق فلسفه و رياضيات و نجوم ميشوند يا سبکهاي زندگي خاص مثل خامخواري و گياهخواري را دوست دارند. اسکيزوتايپالها اما از اين گروه هم پيچيدهترند و عجيب و غريبترين اعتقادات دنيا را دارند. آنها در قرن بيست و يکم به جادو، خرافات، غيببيني و حس ششم معتقدند.
شايد بگوييد خيلي از اطرافيان ما به اين چيزها اعتقاد دارند؛ آيا آنها بيمارند؟ نه. آنها به غير از اين اعتقادات به شکل عجيب و غريبي مثل وردهاي جادوگران حرف ميزنند؛ لباسهاي غيرمتعارف و به شکل تابلويي متفاوت به تن ميکنند و در خيابانها قدم ميزنند. بعيد نيست که آنها منگولهها و عصاي جادوگران را هم با خودشان به مترو بياورند و البته پشت همه اينها اضطرابي است که هميشه در ميان جمع وجود دارد؛ چه در روز اول آشنايي و چه بعد از چند سال رفاقت.
چطور با آنها رفتار کنيم؟
بگذاريد حالشان را بکنند؛ اين هم يک جورش است ديگر!
اختلال روي پرده
متاسفانه در بيشتر فيلمهاي دنيا، بيماران و درمانگران حوزه روانشناسي به خوبي نمايش داده نشدهاند. افراد با مشكلات روانشناختي، در فيلمهاي اينسو و آنسوي آبها، به صورت آدمهاي عصبي و آدمكش، افراد روشنفكر، طفيليهاي خودشيفته، زنان اغواگر يا يك روح آزاد سركش كه به وسيله روانشناسان شيطانصفت به بند كشيده شدهاند، نمايش داده ميشوند. نمونه اينگونه نمايش بيماريهاي رواني را ميتوانيد در فيلمهاي «رواني»، «پرواز بر فراز آشيانه فاخته»، «تيمارستان»، «بيمار عشق» و «سلطان قلبها» (البته از نوع خارجي)اش ببينيد.
اما بعضي از فيلمها هستند كه آنقدر خوب اختلالهاي رواني را به تصوير كشيدهاند كه استادهاي رشته روانشناسي، دانشجويانشان را ترغيب به ديدن اين فيلمها ميكنند. فيلم «ذهنزيبا» كه يك اسكيزوفرن پارانوييد را به تصوير ميكشد؛ داستان زندگي يك رياضيدان نابغه به نام جان نش با بازي راسل كرو است كه فكر ميكند براي يك سازمان امنيتي كار ميكند و هميشه تحتتعقيب است؛ «مرد باراني» كه اختلال اوتيسم را نمايش ميدهد با بازي فوقالعاده داستين هافمن ويژگيهاي اين اختلال را به خوبي تصوير كرده است؛«بوي خوش زن» كه زير و بم افسردگي را ميشناساند و در آن آلپاچينو يكي از بهيادماندنيترين نقشهايش را بازي كرده و «ساعتها» كه هنرمندانه نشان ميدهد چطور يك متن ميتواند 3 آدم از 3 نسل را به خودكشي وادارد؛ بازي مريل استريپ در اين فيلم حيرتانگيز و تاثيرگذار است و بالاخره «سي بل» كه بازي خوب جودي فاستر در آن به خوبي اختلال هويت تجزيهاي يا همان اختلال چندشخصيتي را نشان ميدهد.
در اختلالهاي شخصيتي هم داستان و فيلم خوب كم نداريم؛ نقش اول زن فيلم «اتوبوسي به نام هوس» اليا كازان بهطور وضوح اختلال شخصيت نمايشي دارد. او در مقابل هر مردي سعي در اغواگري دارد اما هيچوقت دم به تله نميدهد. او شيفته مورد تعريف واقعشدن است و دوست دارد همه مردهاي دنيا دوستش بدارند اما با هيچكس طولانيمدت دوام نميآورد.
نگاتيوهاي كاغذي
سعيد جعفريان:

بازار كتابهاي آموزش فيلمنامهنويسي اين روزها دوباره داغ شده است. آيا خواندن اين كتابها كسي را فيلمنامهنويس ميكند؟
در ماه اخير، 3 كتاب آموزش فيلمنامهنويسي با ترجمه عباس اكبري و به همت نشر نيلوفر به بازار آمده؛ «ذن و هنر نگارش فيلمنامه» نوشته ويليام فروگ، «ساختار اسطورهاي در فيلمنامه» نوشته كريستوفر وگلر و «راهنماي نگارش فيلمنامه» از سيد فيلد. اينها كتابهاي عميقتر و قابلتأملتر بازار بهحساب ميآيند. (نقطة مقابلش كتابهاي بازارياي مثل «چگونه در 21 روز فيلمنامه بنويسيم؟» هستند.)
اما اين كتابها را بايد چطور خواند؟ آيا اين كتابها را بايد دست گرفت و يك نفس از اول تا آخر خواند؟ آيا پس از خواندن اينها فيلمنامهنويس ميشويم؟ در مطلبي كه ميخوانيد ،در مورد نحوه صحيح برخورد با كتابهاي آموزش فيلمنامهنويسي حرف زدهايم و اينكه چه انتظاري بايد از اين كتابها داشت.
قبل از اينكه دست توي جيبتان بكنيد و يك كتاب آموزشي فيلمنامهنويسي بخريد، بايد با خودتان دودوتا چهارتا كنيد؛ اينكه شما واقعا از جان يك كتاب آموزش فيلمنامهنويسي چه ميخواهيد؟ خيليها به دلايلي غير از فيلمنامهنويسشدن سراغ كتابهايي از اين دست ميروند. به عنوان مثال، شما اگر بخواهيد منتقد درست و درماني بشويد، حتما بايد اصول اساسي سينما را بدانيد؛ شما بايد بدانيد كه يك فيلمنامه از مرحله ايده و طرح تا نسخهنهايي چه مراحلي را طي ميكند؛ بايد بدانيد كه جزئيات داستاني و ساختاري به چه ترتيب در فيلمنامه پياده ميشود تا بتوانيد پس از ديدن فيلم، با انجام عمليات «مهندسي معكوس»، ضعفها و قوتهاي فيلمنامه را در بياوريد. اگر هم ميخواهيد مخاطب جديتر سينما باشيد، باز هم بد نيست سري به اين كتابها بزنيد تا راحتتر بتوانيد يك فيلم را رمزگشايي كرده و از آن لذت دوچندان ببريد.
لزومي ندارد فقط به خاطر فيلمنامهنويسشدن مباني فيلمنامهنويسي را ياد بگيريد. حتي اگر علاقهمند به بازيگري، فيلمبرداري، تدوين و صداگذاري هم باشيد اينجور كتابها برايتان مطالب بهدردبخور خواهند داشت؛ مثلا اينكه ميفهميد در يك فيلمنامه درست و درمان، سير تحول يك شخصيت چگونه رخ ميدهد (بازيگري) يا اينكه ريتم نماهاي يك فيلمنامه كلاسيك با چه ضرباهنگي پيش ميرود (تدوين) و حتي اينكه در يك فيلمنامه اصولا فيلمنامهنويس حق دارد باند صوتي يك فيلم را تعيين كند يا خير (صداگذاري). سينما هنر پيچيدهاي است و به ياد داشته باشيد كه اين پيچيدگي از فيلمنامه آغاز ميشود. پس اول تكليفتان را با خودتان روشن كنيد؛ از خودتان بپرسيد كه دقيقا چه انتظاري از يك كتاب آموزش فيلمنامهنويسي داريد. حالا شما اول خط ايستادهايد.
حالا فرض كنيد دقيقا ميدانيد كه چه كار ميخواهيد بكنيد؛ بازهم نبايد هول كرد. يكي از بزرگترين اشتباههايي كه درمورد كتابهاي فيلمنامهنويسي بهوجود ميآيد، اين است كه برويد دوروبرتان را بيخودي پر كنيد از اينجور كتابها. اصلا لازم نيست همه اين كتابها را خريد و در آنها غرق شد. اين كار فقط خستهتان ميكند، اميدتان را از بين ميبرد و در نهايت دوباره برتان ميگرداند به نقطه آغاز كار.
كار نيكو كردن از پركردن نيست
پس بايد باز هم فكر شدهتر عمل كنيد. شما اگر ميخواهيد فيلمنامهنويس شويد، يكي دو كتاب مشهور و كلاسيك در اين رابطه برايتان كفايت ميكند. بيشتر اصولي كه اين كتابها با آب و تاب فراوان راجع به آنها توضيح ميدهند، تكراري است؛ يعني تعدادي اصول ثابت را كتابهاي مختلف هركدام به زبان خودشان ميگويند و خواندن چندباره آنها از منابع مختلف، نه تنها هيچ كمكي بهتان نميكند بلكه فقط شما را از كار اصلي - يعني نوشتن فيلمنامه- دور ميكند.
توصيه ما اين است اگر ميخواهيد فيلمنامهنويسي را از طريق اين كتابها ياد بگيريد، يكي يا نهايتا دوتا از نمونههاي معتبر و جواب پس داده را بخوانيد يا بهتر است بگوييم كه خوب بخوانيد. البته اين دليل نميشود كه كلا دست از مطالعه برداريد؛ بايد متوجه باشيد كه هيچكدام از اين كتابها بهطور كامل درد شما را دوا نميكنند؛ يعني بعضي چيزهايي كه شما به عنوان فيلمنامهنويس به آنها احتياج داريد را در خود ندارند؛ مثلا اينكه شما به عنوان فيلمنامهنويس بايد فضاي داستاني را خوب بشناسيد و براي اين آشنايي بايد تا آنجا كه ميتوانيد قصه و رمان بخوانيد. براي فيلمنامهنويسشدن اين كار خيلي واجب است حتي واجبتر از خريد يك كتاب آموزشي از سيدفيلد.
انتظار معجزه نداشته باشيد
شما بايد بدانيد كه اغلب قريب به اتفاق اين كتابها فقط نقشه ابتدايي را در ذهن شما براي نوشتن يك فيلمنامه ميسازند؛ باقي كار با شماست. در مطالعه كتابهاي آموزشي يك اصل طلايي وجود دارد؛ «هيچوقت از يك كتاب فيلمنامهنويسي انتظار معجزه نداشته باشيد».
براي تبديلشدن به يك فيلمنامهنويس درست و حسابي، تمرين حرف اول و آخر را ميزند. بايد دست به قلم شويد و بنويسيد. حتي توصيه ميكنيم كه قبل از اينكه دست به اين كتابها ببريد، بنويسيد. در هر سطح يا كلاسي كه هستيد، سعي كنيد قبل از خواندن حتي يك كلمه از اين كتابها، براي دستگرمي يك فيلمنامه كامل براي يك فيلم كوتاه بنويسيد؛ با خودتان درگير شويد، تمام اطلاعاتتان را روي كاغذ بريزيد و خودتان را محك بزنيد. وقتي كه آخرين سطر فيلمنامهتان را نوشتيد، كتاب موردنظرتان را باز كنيد و بخوانيدش.
تازه آنوقت است كه معني بسياري از نكات آموزشي آن برايتان روشن ميشود. ايرادهاي خودتان را برطرف كنيد و نقاط قوتتان را پيدا كرده و روي آنها تمركز كنيد. اگر مثلا در يك كتاب فيلمنامهنويسي آمده «يك درام، از مرحله آرامش شروع ميشود، بعد به تنش و كشمكش ميرسد، قهرمان تنش را برطرف ميكند و در نهايت دوباره به آرامش ميرسيم»، دقيقا متوجه منظور نويسنده ميشويد.
در طول خواندن كتاب هم اصلا دست از تمرين برنداريد. اصولا طرز خواندن يك كتاب آموزشي از اين دست، اصلا مثل مطالعه يك رمان نيست؛ شما نبايد انتظار داشته باشيد كه يك كتاب آموزشي را به سرعت از ابتدا تا انتها بخوانيد، بعدش يك نفس راحت بكشيد و يكراست به سمت هاليوود پرواز كنيد! بعد از خواندن هر بخش بايد مدتها با آموختههايتان تمرين كنيد.
فيلمخواني
غير از اين، سعي كنيد مدام فيلم ببينيد (مخصوصا فيلمهايي را كه در خود اين كتابها مثال ميزنند). تكنيكهاي فيلمنامهنويسي را چك كنيد و اينبار بدون اينكه درگير يك فيلم شويد، سعي كنيد حواستان را بيشتر به تكنيكهاي آن بدهيد و آنها را با كار خودتان مقايسه كنيد.
خواندن يك كتاب آموزش فيلمنامهنويسي بايد آهسته و پيوسته صورت گيرد. اگر حتي فقط يك كتاب فيلمنامهنويسي را با اين روش بخوانيد، قطعا ديگر نيازي به خواندن بقيه آنها نخواهيد داشت. مثلا فيلمنامهاي نوشتهايد و احساس ميكنيد يكي از شخصيتهايش تخت از آب درآمده يا اصطلاحا ميلنگد.
حالا ميتوانيد به يكي از اين كتابها رجوع كنيد و فصلي را در آن پيدا كنيد كه راجع به رفع اين مشكل در آن صحبت شده است. بنابراين نيازي نيست كه از اول تا آخر كتاب را بخوانيد.
خوشبختانه اغلب اين كتابها هم همينطوري نوشته شدهاند. فهرست ابتداي اين كتابها و حتي عنوان آنها ميتواند به شدت به شما كمك كند؛ اينكه بعد از فهميدن مشكل فيلمنامهتان به سرعت به يكي از آنها مراجعه كنيد، مشكلتان را حل كرده و بعد با خيال راحت باقي فيلمنامهتان را بنويسيد.
پس در استفاده از كتابهاي آموزش فيلمنامهنوسي باز هم يك قانون طلايي ديگر وجود دارد؛ «خواندن يك كتاب آموزش فيلمنامهنويسي بدون استفاده از قلم و كاغذ، مفت هم نميارزد».
با آخرين فرمولهايش
سيد فيلد به عنوان شمايل آموزش فيلمنامهنويسي در دنيا شناخته شده و نزديك 3 دهه است كه مشخصاً در زمينه فيلمنامه و فيلمنامهنويسي تدريس ميكند . فيلد كارش را به صورت حرفهاي از سال 1964 با تهيهكنندگي و نوشتن چند اپيزود تلويزيوني شروع كرد، اما از اوايل دهه 70 به اين طرف بيشتر وقتش را صرف كار تئوريك كرده و سعي ميكند براي نوشتن يا تحليل فيلمنامه فرمولهايي دقيق و قابل فهم ارائه بدهد. اين را از عنوان كتابهايش هم ميشود فهميد.
مثلاً سال 2003 هفتمين و فعلاً آخرين كتابش را با عنوان «راهنماي نهايي [يا قطعي] فيلمنامهنويسي» منتشر كرد. دو كتاب اول او در ايران با عنوان «چگونه فيلمنامه بنويسيم؟» و «راهنماي فيلمنامهنويس» ترجمه شده و جزو كتابهاي پرفروش هم هستند.
نظرات تا حدودي رياضيوار فيلد تبديل به رموز تضمين موفقيت فيلمنامهنويسان جوان و تهيهكنندگان هاليوود شده است و دقيقاً به همين خاطر، هم محبوب است و هم مغضوب. موافقان معتقدند كه سبك او در درامپردازي نقطه شروع مناسبي براي تازهكارها و تكيهگاه مطمئني براي حرفهايهاست و مخالفان هم فرمولهاي فيلد را براي خلاقيت در روايت و كشف شيوههاي جديد روايي كشنده ميدانند.
5 كتاب برتر آموزش فيلمنامه
1 داستان رابرت مككي / نشر هرمس
از بهترينكتابهاي آموزش فيلمنامهنويسي كه تابهحال ترجمه شده. اثر بديع رابرت مككي، قبل از هر چيزي كتابي است درباره دنياي داستان و لذت داستانگويي. او سعي ميكند بدون هيچگونه تعصبي اصول ابتدايي و به تدريج پيشرفته فيلمنامهنويسي را با روشي منحصربهفرد آموزش دهد.
سيستم آموزشي كتاب به طرز خوشايندي سيال است. در هر فصل، مككي با مثالهاي متعدد و تفسيرهاي كاملا منطقي، ما را با يك مفهوم اساسي در فيلمنامهنويسي آشنا ميكند و بعد از اينكه خواننده را حسابي شيرفهم كرد، براي اين تكنيك اسم ميگذارد و هيچ تاكيد خاصي هم روي آن ندارد كه مثلا اگر اين تكنيك را به كار نبريد، فيلمنامهتان چنين و چنان ميشود.
در سبك نگارش «داستان»، تمرين جايگاهي اساسي دارد. كتاب را اساسا بايد با حاشيهنويسي و تكرار و تمرين مطالعه كرد. «داستان» كتابي است كه بايد بسيار با دقت خوانده شود؛ يك فايل زيپ شده از دنياي عظيم فيلمنامهنويسي كه اگر بياحتياط و سريع بخوانيدش، ممكن است رودل كنيد.
2 كتابهاي سيدفيلد / نشر نيلوفر
زبان كتابهاي سيد فيلد ساده و روان است. فيلد سعي ميكند به طور كاملا طبقهبنديشدهاي اصول فيلمنامهنويسي را به ما آموزش دهد. ضعف عمده كتابهاي او پايبندي بيش از حد او به كليشههاي هاليوودي است. ما اصلا آن آزادي عملي كه مثلا كتاب «داستان» براي يك فيلمنامهنويس قائل است را در كتابهاي سيد فيلد نميبينيم؛ اما با اين حال، اين كتاب بهترين مرجع ممكن براي يادگيري كليشههاي مرسوم سينمايي است. مطمئن باشيد اگر كتابهاي سيد فيلد را بخوانيد و خودتان هم دست به قلم شويد ،كم كم ميتوانيد يك فيلمنامه چفت و بستدار بنويسيد.
3 نوشتن براي سينما / انتشارات بنياد فارابي
«نوشتن براي سينما» مجموعه مقالاتي است كه جمعي از بهترين اساتيد فيلمنامهنويسي آنها را نوشتهاند. اين كتاب از مناظر متنوع، اصول فيلمنامهنويسي را توضيح ميدهد. در حقيقت اين كتابي است كه گهگاه بايد به آن رجوع كرد؛ يعني

