تبليغاتX
همشهری جوان

زنده‌ کردن مردگان روي الاکلنگ

علي كاشفي‌پور:

 

 

انتشار کتابي درباره خفن‌ترين آزمايش‌هاي تاريخ علم، توجه رسانه‌ها را به خود جلب کرد.

«فيل‌ها در اسيد و ديگر آزمايش‌هاي خفن علمي»؛ اين عنوان کتابي است که 2هفته پيش منتشر شد. الکس بوز، نويسنده کتاب مي‌گويد براي نوشتن آن کلي منابع و آرشيوهاي علمي را زير و رو کرده تا فهرستي از عجيب‌ترين و وحشتناک‌ترين تجربه‌هاي علمي را رديف کند. کتاب، داستان واقعي دانشمنداني است که با تلاش زياد، به دنبال اثبات درک نامتعارف‌شان از دنياي اطراف بوده‌اند.

چند روز قبل از توزيع کتاب، مجله نيوساينتيست، خلاصه‌اي از آن را چاپ کرد که شامل 10مورد از تکان‌دهنده‌ترين کارهايي بود که به اسم علم انجام شده‌اند. البته پيش از آن، بوز در وبلاگش، يک فهرست 20موردي را آورده بود. اگر بعد از خواندن فهرست ، کمي دود از کله‌تان بلند شد، تعجب نکنيد اما به هيچ‌وجه به فکر تکرار آزمايش‌ها نيفتيد.

1- فيل در اسيد

در سال1962، وارن تامس - مدير باغ‌وحشي در اکلاهماسيتي - تصميم گرفت 297ميلي‌گرم LSD - يعني حدود 3هزار برابر يک بار مصرف متعارف افراد معتاد - را به فيلي به نام توسکو تزريق کند. دانشمند کنجکاو ما ‌مي‌خواست ببيند آيا تزريق اين داروي توهم‌زا باعث پرخاشگري فيل‌هاي نر مي‌شود يا نه.

نتيجه فاجعه‌آميز بود؛ فيل بيچاره ابتدا نعره‌اي کشيد و بعد از چند دقيقه بي‌قراري، افتاد و بالاخره بعد از يک ساعت مرد. اساتيد دست‌اندركار آزمايش در توجيه کارشان گفتند که فيل‌ها بيش از حد انتظار آنها به دارو حساس بوده‌اند.

2 - ترس در آسمان

باز هم در دهه1960، 10سرباز براي تمرينات نظامي سوار بر هواپيمايي بودند که ناگهان خلبان به آنها اطلاع داد که هواپيما خراب شده و در حال سقوط به اقيانوس هستند. بعد از سربازها خواسته شد که فرم‌هايي را تکميل کنند؛ بر مبناي اين اسناد، افراد تاييد مي‌کردند که ارتش آمريکا مسئوليتي در قبال جبران خسارت‌هاي ناشي از مرگ يا جراحت آنها ندارد.

سربازهاي بخت‌برگشته خبر نداشتند که سوژه يک آزمايش قرار گرفته‌اند و هواپيما مشکلي نداشت؛ گروهي از محققان مي‌خواستند با مقايسه ميزان اشتباهات افراد هنگام پر کردن‌ فرم‌ها، تاثير ترس از مرگ آني بر تمرکز و تعقل آنها را بررسي کنند.

3 - قلقلك

در دهه1930، يک استاد روان‌شناسي آمريکايي به نام کلارنس يوبا عقيده داشت خنده ناشي از قلقلك، غريزي نيست و آدم‌ها اين واکنش را به صورت تقليدي از بقيه ياد مي‌گيرند. او اين نظريه را روي پسر خردسالش امتحان کرد. بقيه اعضاي خانواده حق نداشتند در حضور پسر کوچک، به خاطر قلقلك بخندند.

آزمايش سخت‌گيرانه يوبا چندان موفقيت‌آميز نبود. قبل از اينکه پسر به 7ماهگي برسد، اگر قلقلكش مي‌دادند،‌ مي‌خنديد اما اين باعث نشد يوبا يک بار ديگر نظريه‌اش را روي دخترش هم امتحان نکند.

4 - موش‌هاي بي‌سر و صورت‌هاي رنگ شده

در سال1924،‌ کارني لنديس از دانشگاه مينه‌سوتا مي‌خواست درباره نحوه انعکاس نفرت در چهره افراد تحقيق کند. به اين منظور، او با چوب‌پنبه سوخته خط‌هايي روي صورت چند داوطلب رسم کرد و بعد از آنها خواست آمونياک استنشاق کنند،‌ به موسيقي جاز گوش بدهند، به تصاوير غيراخلاقي نگاه کنند و در نهايت، دستشان را در يک سطل پر از قورباغه فرو کنند. سپس از هر يک از داوطلب‌ها خواست که سر يک موش سفيد را قطع كنند.

با اينکه‌ بعضي‌ها مردد بودند و بعضي‌ها هم داد و فرياد مي‌کردند،‌ بيشتر داوطلبان قبول کردند کار خواسته‌شده را انجام بدهند؛ «آنها شبيه اعضاي يک فرقه سري شده‌بودند که براي قرباني به پيشگاه بت بزرگ آماده مي‌شدند».

5 - زنده کردن مرده‌ها

رابرت کورنيش - استاد دانشگاه برکلي - در دهه30 عقيده داشت که راه‌حلي براي زنده کردن مرده‌ها پيدا کرده است؛ او اجساد را روي الاکلنگ مي‌گذاشت، تکان مي‌داد و در ضمن به آنها آدرنالين و داروهاي ضدانعقاد تزريق مي‌کرد تا جريان خون را دوباره راه بيندازد.

روش کورنيش در مورد سگ‌هايي که خفه شده بودند، نسبتا جواب داد؛ البته سگ‌هاي برگشته به اين دنيا کور بودند و از ضايعات مغزي رنج مي‌بردند. او بعد سعي کرد روش خود را روي انسان‌ها امتحان کند و براي همين رضايت يک محکوم به مرگ را گرفت که پس از به دار کشيده شدن، او را به دنيا برگرداند. اما دولت محلي كاليفرنيا به خاطر ترس از فرار متهم در صورت موفقيت آزمايش، جلوي آن را گرفت.

6 - آموزش در خواب

در سال1942، لارنس لشان - که معلم کالجي در ويرجينيا بود - مي‌خواست به طور ناخودآگاه عادت ناخن جويدن را از سر شاگردان‌اش بيندازد. براي همين شب‌ها در حالي‌ که پسرها به خواب خوش فرو رفته بودند، نواري را بالاي سر آنها مي‌گذاشت که مدام تکرار مي‌کرد: «ناخن‌هاي من مزه خيلي بدي دارند». يک بار هم که دستگاه پخش صدايش خراب شد، خود معلم دلسوز وسط خوابگاه ايستاد و جمله را تکرار کرد.

تلاش‌هاي لشان بي‌نتيجه نبود؛ تا پايان ترم 40درصد شاگردان عادت ناخن جويدن را کنار گذاشتند.

7 - بوقلمون‌هاي آسان‌پسند

در دهه1960، مارتين شين و ادگار هيل روي رفتار بوقلمون‌هاي نر در زمان جفتگيري تحقيق ‌کردند و به نتايج عجيبي رسيدند؛ اين پرندگان خيلي مشکل‌پسند نيستند. آنها عروسک يک بوقلمون ماده را در قفس پرنده نر گذاشتند و بعد به تدريج از اجزاي عروسک کم کردند تا ببينند کي بوقلمون نر احساسش را به ماده قلابي از دست مي‌دهد. در کمال تعجب، حتي وقتي که فقط سر مدل مصنوعي باقي مانده بود، بوقلمون نر هنوز مثل يک پرنده ماده واقعي به آن ابراز احساسات مي‌کرد.

8 - سگ‌هاي دوسر

ولاديمير دميخوف - جراح روس - در سال1954 شاهکار خودش را رو کرد؛ سگ دوسر. او سر، شانه‌ها و يک پاي يک توله سگ را به گردن يک سگ گله آلماني بالغ پيوند زد. جالب بود که سر دوم شير مي‌خورد، بدون اينکه مري‌اش به جايي وصل باشد. هر دو حيوان به علت پس زدن عضو ، بعد از 6روز جانشان را از دست دادند اما دميخوف مايوس نشد و در عرض 15سال بعد، آزمايش خود را 19بار ديگر تکرار کرد و توانست عمر موجودات عجيبش را تا يک ماه هم برساند.

9 - دکتر خفن

پزشکي به نام استابينز فيرث - که در اوايل قرن نوزدهم در فيلادلفيا طبابت مي‌کرد - عقيده داشت تب زرد يک بيماري مسري نيست. پس تصميم گرفت نظريه‌اش را روي خودش امتحان کند. او استفراغ بيماران مبتلا به تب زرد را روي زخم‌هاي باز آنها ريخت و بعد معجون پر از ميکروب را بالا کشيد. فيرث بيمار نشد اما نه به‌خاطر درست بودن نظريه‌اش؛ تب زرد واقعا مسري است. منتها سال‌ها بعد دانشمندان متوجه شدند که اين بيماري فقط در صورت ورود مستقيم ميکروب آن به جريان خون (مثلا بر اثر نيش پشه) منتقل مي‌شود.

10 - چشمان تمام باز

يان اسوالد از دانشگاه ادينبورو درباره به خواب‌رفتن در شرايط بحراني تحقيق مي‌کرد. او در سال1960، چند داوطلب پيدا کرد و چشم‌هاي آنها را با نوار چسب، باز نگه داشت و بعد آنها را در شرايطي خفن،  در معرض محرک‌هاي مختلف قرار داد؛ يعني از 50سانتي‌متري به صورتشان فلش مي‌زد،‌ به کف پاهايشان شوک الکتريکي مي‌داد و دم گوش آنها هم صداهاي بلند در مي‌کرد. با همه اين اوضاع، هر سه داوطلب توانستند در عرض 12دقيقه به خواب فرو بروند.

مرز در عقل و جنون باريک است

مارتين راميرز، در سال1925 خانواده‌اش در مکزيک را رها کرد و به دنبال لقمه ناني به آمريکا رفت. اما بعد از چند سال دچار افسردگي شديد شد و گذارش به پزشکاني افتاد که در او تشخيص اسکيزوفرني غيرقابل‌درمان دادند. به همين دليل، مکزيکي بينوا 30سال آخر عمرش را در آسايشگاه‌هاي رواني گذراند. راميرز تا زمان مرگش در سال1963، ديگر حرف نزد اما زياد نقاشي کشيد. امروزه نقاشي‌هاي او جزء برجسته‌ترين نمونه‌هاي هنر قرن بيستم به شمار مي‌روند و خيلي‌ها دنبال پيدا کردن کارهاي شناخته نشده او هستند.

باور به نزديکي نبوغ و جنون،‌ اصلا مسئله جديدي نيست. ريشه اين عقيده را حتي در آثار ارسطو هم مي‌شود پيدا کرد. هنوز هم محققان زيادي روي اين موضوع کار مي‌کنند و پيشرفت‌هاي فناوري هم به کمک آنها آمده. يکي از دانشمندان - پروفسور مايکل فيتزجرالد - ادعا مي‌کند ارتباط مشخصي بين خلاقيت و اختلالات رواني پيدا کرده است.

دکتر فيتزجرالد استاد کالج ترينيتي در دوبلين (پايتخت ايرلند) و متخصص يک بيماري رواني به نام نشانگان (سندرم) اسپرگر است. اين بيماري در واقع نوع خفيفي از بيماري اوتيسم است که مبتلايان به آن در برقراري روابط اجتماعي دچار مشکل هستند و عادات و علايق خاص و تکرارشونده دارند. (مثال مشهور بيمار اوتيسمي در سينما، شخصيت داستين هافمن در فيلم Rainman است.) البته در نشانگان اسپرگر برخلاف حالات کلاسيک اوتيسم، اوضاع خيلي وخيم نيست و افراد مبتلا به آن به اختلالات حادي مثل تاخير در گفتار يا مشکلات شناختي دچار نيستند.

طبق تحقيقات فيتز جرالد، تعداد قابل‌توجهي از مشاهير و نام‌آوران دانش و هنر به نشانگان اسپرگر مبتلا بوده‌اند. او با بررسي زندگينامه و خاطرات به‌جامانده درباره شخصيت‌‌هايي مانند بتهوون، موتزارت، هانس کريستين آندرسن، ايمانوئل کانت و جورج اورول نتيجه گرفته اين افراد در عين خلاقيت زياد، به اين اختلال رواني هم گرفتار بوده‌اند و چه بسا همين بيماري باعث بروز نبوغ آنها شده است. به عقيده فيتزجرالد، همان ژن‌هايي که باعث بروز نشانگان اسپرگر مي‌شوند، منشأ بروز خلاقيت هستند و به يک عبارت: «اسپرگر و خلاقيت 2روي يک سکه هستند».

البته اين نظريه با ترديد و نگاه شک‌آلود دانشمندان نه‌چندان اندکي روبه‌روست که شواهد موجود را براي نتيجه‌گيري کافي نمي‌دانند. بحث پرهياهوي رابطه نبوغ و جنون کماکان ادامه دارد و متخصصان حوزه‌هاي اعصاب و روان با وسواس مشغول سر و كله زدن با موضوعي هستند که شايد گريبان خودشان را هم - به عنوان يک نابغه - بگيرد!

نوشته شده توسط ابوالفضل ناظمی در ساعت 15:15 | لینک  | 

در خواب مسئوليت آغاز مي‌شود

ايثار قنواتي:

 

 

در داستان‌هاي موراكامي دائما در حال رفت و برگشت ميان دنياي خيال و واقعيت هستيم.

«هاروكي موراكامي» كشف مجلات ادبي ايران بود. اولين بار چند تا از داستان‌هايش در اين مجلات و در مجموعه «خوبي خدا» (با ترجمه اميرمهدي حقيقت) منتشر شد؛ بعد يكدفعه سر و كله كتاب‌هايش در بازار پيدا شد؛ اول مجموعه داستان «كجا ممكن است پيدايش كنم؟» با ترجمه بزرگمهر شرف‌الدين (نشر چشمه) به بازار آمد و بعد به طور همزمان 3 ترجمه از رمان تحسين شده‌اش «كافكا در ساحل» (معلوم نيست تا كي بايد با اين معضل ترجمه‌هاي تكراري سر كنيم!).

تا اين لحظه ترجمه‌هاي پروانه و آسيه عزيزي (انتشارات بازتاب نگار) و گيتا گركاني (نشر كاروان) آمده‌اند و ترجمه مهدي غبرايي هم زير چاپ است و تا چندي ديگر، انتشارات نيلوفر آن را منتشر مي‌كند. جالب اينكه در ميان اين مترجم‌ها نام گركاني، به عنوان مترجم رسمي آثار موراكامي در سايت ويكي پديا ثبت شده.

موراكامي بعد از فارغ‌التحصيل شدن از دانشكده تئاتر، يك مغازه ضبط فروشي براي خودش دست و پا مي‌كند اما اين كار چندان باب ميلش نبوده، پس مغازه را به امان خدا رها مي‌كند و يك كافه راه مي‌اندازد. كافه او 7 سال دوام مي‌آورد تا اينكه ناگهان تصميم عجيب و غريبي مي‌گيرد.

 همان‌طور كه روي كاناپه لم داده بود و بازي بيسبالش را تماشا مي‌كرد، يكدفعه دلش خواست نويسنده باشد. «آواز باد را بشنو» اولين رمان او بود اما رماني كه باعث شهرت موراكامي شد، «جنگل نروژي» بود؛ رماني كه فقط در ژاپن، 2ميليون نسخه از آن فروش رفت. حالا موراكامي آدم مشهوري بود ولي اين همان چيزي نبود كه دلش مي‌خواست. او كه تحمل سيل مشتاقان‌اش را نداشت، تصميم گرفت از ژاپن فرار كند.

اما منتقدهاي ژاپني تازه كسي را پيدا كرده بودند كه آثارش بدجوري بوي غرب مي‌داد. آنها فهميده بودند آقاي موراكامي تا همان 30سالگي كه ناگهان نويسنده شده، حتي يك رمان ژاپني درست و درمان نخوانده و به جايش تا توانسته «براتيگان» و «ونه‌گات» قورت داده و اين چيزي نبود كه بشود به سادگي از كنارش گذشت. آنها او را به خاطر نوشتن رمان‌هاي پرفروش سرزنش مي‌كردند.

اوئه – يكي از نويسندگان مطرح ژاپن – موراكامي را به خاطر استفاده از فرهنگ آمريكايي و نمادهايش – مثل مك دونالد – در داستان‌هايش به شدت زير سؤال برد. آنها معتقدند هرچند موراكامي بين شرق و غرب پل زده اما داستان‌هايش ممكن است به جاي توكيو، در هر جاي ديگري اتفاق بيفتد و اين نقطه ضعف، اتفاقا به نقطه قوت موراكامي در ديگر نقاط دنيا تبديل شد.

موراكامي كه خود مترجم ادبيات داستاني غرب در ژاپن است و آثاري از كارور، پل استر، اسكات فيتز جرالد و سالينجر را ترجمه كرده است، با ترجمه مجموعه داستان «فيل غيب مي‌شود» در آمريكا به شهرت رسيد. «وال استريت ژورنال» اين مجموعه را مي‌ستايد و درباره‌اش مي‌نويسد: «داستان‌هايي درباره آدم‌هايي كه خسته شده‌اند اما خسته‌كننده نيستند».

حالا كه آقاي نويسنده حسابي معروف شده بود وقتش بود تا با ديگر نويسندگان مقايسه شود. منتقد‌ها او را با بيشتر كساني كه آثارشان را ترجمه كرده بود، مقايسه مي‌كردند. اما موراكامي كه بارها گفته «سبك من از همان اول سبك خودم بود نه هيچ‌كس ديگر»، چندان منتقدها را راضي نمي‌كند.

آنها فضاي يخ‌زده و شخصيت‌هاي بي‌كس و سرگردان او را با آثار كافكا و كارور مقايسه مي‌كنند و ظاهرا اين تنها مقايسه‌اي است كه موراكامي در برابر آن، نه‌تنها خم به ابرو نمي‌آورد كه حتي از اين مقايسه استقبال هم مي‌كند؛ «اولين باري كه داستان‌هاي ريموند كارور را خواندم، شوكه شدم. مثل رعد و برق بود. به خودم گفتم او نويسنده محبوب من است. سبك او صادق و صميمي است و اين سبكي است كه من مي‌ستايم».

زنده باد پايان باز

«كجا ممكن است پيدايش كنم؟» اولين مجموعه منسجم از داستان‌هاي موراكامي است كه ترجمه هم شده. قبل از آن تك داستان «شيريني» او در كتاب «خوبي خدا» ترجمه شده بود اما مجموعه «كجا ممكن است پيدايش كنم؟» به خوبي فضاي داستاني موراكامي را نشان مي‌دهد؛ فضايي كه مثل هر ژاپني‌نويس استاد كاري سرشار از ترس و وحشت است. او از دل رويدادهايي كه در زندگي روزمره‌مان اتفاق مي‌افتد، داستان‌اش را بيرون مي‌كشد؛ بي‌خوابي، مرگ، فراموشي و...

قهرمان‌هاي داستان موراكامي به دنبال آرامش دروني هستند؛ آرامشي كه آنها معمولا در تنهايي، با كم‌حرفي و در مكان‌هايي غيرمتعارف پيدايش مي‌كنند؛ درست مثل كارآگاه داستان «كجا ممكن است پيدايش كنم؟» كه اين آرامش را در جايي بين طبقات 24 و 26 در راه‌پله‌ها و روي كاناپه‌اي كه براي استراحت گذاشته‌اند، پيدا مي‌كند.

خود موراكامي درباره سرگرداني كاراكترهايش مي‌گويد: «همه قهرمان‌هاي داستان‌هاي من دنبال چيز مهمي مي‌گردند يا حداقل چيزي كه براي آنها مهم است و اين جست‌وجو نوعي ماجراجويي است. اما نكته مهم آن چيزي نيست كه آنها به دنبالش هستند بلكه فرايند جست‌وجو است كه اهميت دارد؛ اينكه تو تنهايي، بايد مستقل باشي و بايد تا آنجا كه مي‌تواني تلاش كني. اين قهرمان‌ها اوديسه‌هاي كوچك زندگي هستند».

موراكامي استاد روايت چند داستان در دل يك داستان است؛ روايت‌هايي كه چندان اصراري هم به سرانجام رساندن آنها ندارد. در «فاجعه معدن در نيويورك» داستان با چند معدنچي گرفتار در تونل معدن شروع مي‌شود، بعد آنها را رها مي‌كند و داستان ديگري را پيش مي‌كشد؛ يا مثل «شيريني عسل» كه اصلا با يك داستان فرعي شروع مي‌شود و درست وقتي آن را به عنوان داستان اصلي مي‌پذيري، تازه اصل ماجرا شروع مي‌شود.

اين مسئله در داستان‌هايي كه يك شخصيت ثابت دارد و يك ماجرا آن را پيش مي‌برد (مثل داستان «خواب») هم اتفاق مي‌افتد. موراكامي در جواب منتقدهايي كه با طعنه مي‌گويند اين ديگر چه‌جور داستان‌نويسي‌اي است، مي‌گويد: «من اين مدل را دوست دارم چون اين‌طوري، قصه هيچ‌وقت تمام نمي‌شود».

رؤيا واقعيت است

«كافكا در ساحل» دهمين رمان موراكامي است؛ رماني كه در عرض 2 ماه 200هزار نسخه از آن فقط در ژاپن به فروش رفت، او را برنده جايزه ادبي كافكا كرد و منتقدهايي كه تا ديروز چشم ديدنش را نداشتند، «كافكا در ساحل» را تكان‌دهنده توصيف كردند. استقبال از اين رمان آن‌قدر خود موراكامي را تحت تاثير قرار داد كه حتي آقاي نويسنده، آدرس وب‌سايت‌اش را به نام رمان (kafka on the shore) تغيير داد.

مشخصه اصلي «كافكا در ساحل» و باقي رمان‌هاي او (غير از جنگل نروژي)، رؤياپردازي قوي آنهاست؛ اصلا انگار او رمان مي‌نويسد كه خيالبافي كند؛ «براي من نوشتن رمان مثل يك رؤياست. نوشتن رمان اين اجازه را به من مي‌دهد كه وقتي بيدارم به طور ارادي به خواب و رؤيا بروم. من رؤياي ديروز را امروز هم مي‌توانم در سر بپرورانم، در حالي كه شما در عالم واقع نمي‌توانيد اين كار را بكنيد و شما نبايد آن را «خيال» بناميد. از نظر من رؤيا عين واقعيت است».

ماجراي «كافكا در ساحل» هم روايت موازي 2شخصيت است؛ داستان با پسري به نام «ناكاتا» شروع مي‌شود كه طبق پيشگويي اديپ‌وار ناپدري‌اش، او را خواهد كشت. ناكاتا هم براي فرار از اين پيشگويي، شبانه از خانه فرار مي‌كند. اما روايت دوم، روايت سرباز بازمانده از جنگي است كه پس از خلاص شدن از يك كماي طولاني، ديوانه شده و با گربه‌ها حرف مي‌زند. شخصيت‌هاي رمان «كافكا در ساحل» مدام در حركت هستند؛ يك وقت در ژاپن، گاهي در آسمان، در ناكجاآباد و حتي در زير زمين.

كافكا در ساحل چند معما دارد كه طبق معمول راه‌حلي براي آنها ارائه نشده است. در عوض چند‌تا از اين معماها با هم تركيب مي‌شوند و راه‌حلي جلوي پايمان مي‌گذارند. اين راه‌حل براي هر خواننده متفاوت خواهد بود و اين تفاوت آن‌قدر هست كه موراكامي از آن به عنوان «تجربه شخصي هر فرد» نام برده است.

قطعاتي از كتاب

كافكا در ساحل

 به سراسر ژاپن رفتم و با آدم‌هايي كه از برخورد با صاعقه جان به در برده بودند، مصاحبه كردم. چند سالي وقتم را گرفت. بيشتر مصاحبه‌ها خيلي جالب بود. ناشر كوچكي آن را چاپ كرد اما به سختي فروش رفت. كتاب هيچ نـتـيجـه‌گـيري‌اي نـمـي‌كرد و هيچ كس نمي‌خواست كتابي را كه نتيجه‌گيري نداشت بخواند؛ اگرچه براي من، نتيجه‌گيري نداشتن كاملا مناسب بود.

 رانندگي به اندازه كافي ورزش خطرناكي است. هر وقت رانندگي مي‌كنم، سعي مي‌كنم تا جايي كه مي‌توانم سرعت داشته باشم. اگر با سرعت زياد تصادف كنم، ديگر فقط يك انگشتم را نمي‌برم. اگر خون زيادي از دست بدهي، ديگر فرقي بين يك بيمار مبتلا به هموفيلي و هر آدم ديگري وجود ندارد. اين شرايط را مساوي مي‌كند چون شانس‌ آدم براي زنده ماندن يكسان است. لازم نيست براي چيزهايي مثل انعقاد خون يا هر چيزي نگران باشي و مي‌تواني بدون هيچ تأسفي بميري.

 

قطعاتي از كتاب

كجا ممكن است ...

دختر گفت: «اينجا چه كار مي‌كني؟» - «دنبال چيزي مي‌گردم... دقيقا نمي‌دانم چي . فكر كنم شبيه يك در باشد.»  - «چه جور دري؟»  - «نمي‌دانم، شايد اصلا در نباشد اما مطمئنم وقتي آن را ببينم،  مي‌شناسم‌اش و مي‌گويم آهان، خودشه!»  - «پس بايد دنبال چيزي بگردم كه نمي‌دانم چيه. اما شايد يك در باشد، شايد يك چتر يا يك فيل.»  - «دقيقا، اما وقتي آن را ببيني، مي‌فهمي خودش است.»

 گاه ما نيازي به كلمات نداريم؛ برعكس، اين كلمات هستند كه به ما نياز دارند. اگر ما اينجا نباشيم، كلمات كاركردشان را به كلي از دست مي‌دهند. آنها به كلماتي دچار مي‌شوند كه هيچ‌وقت به زبان نيامده‌اند و كلماتي هم كه به زبان نمي‌آيند، ديگر كلمه نيستند.

زندگي من قبل از آنكه ديگر نتوانستم بخوابم  هر روزش دقيقا تكرار روز قبل بود... ولي حالا شيفته بي‌مرزي روزها شده بودم؛ شيفته اينكه خودم، بخشي از اين زندگي بودم؛ نوعي از زندگي كه من را به تمامي درون خود بلعيده بود؛ شيفته اينكه باد جا پاهايم را، پيش از اينكه فرصت كنم برگردم و نگاهشان كنم، پاك مي‌كرد.

 

گزيده‌اي از چند گفت‌وگو با موراكامي

«گربه را نجات مي‌دهم»

موراكامي يك حراف به تمام معني است و كلي مصاحبه دارد. . متن زير گزيده‌اي است از چند مصاحبه با او كه از ميان مصاحبه‌هاي گاردين، تايمز ژاپن و مجله اينترنتي سالن انتخاب شده‌است.

از بچگي شيفته  ادبيات غرب بودم. به نظرم يك قسمت به پدرم برمي‌گردد.پدر و مادرم هر دو معلم ادبيات ژاپني بودند و هميشه درباره ادبيات ژاپني با هم حرف مي‌زدند. من از اين لجم مي‌گرفت و به عنوان يك جور شورش، از 16سالگي ادبيات غيرژاپني مي‌خواندم؛ بيشتر، نويسنده‌هاي قرن 19 اروپا؛ چخوف، داستايفسكي، فلوبر و ديكنز. بعد رفتم سراغ آمريكايي‌ها؛ ونه‌گات، براتيگان و كاپوتي.

اين آدم‌ها به نظرم فوق‌العاده بودند؛ خيلي خونسرد و باحال؛ چيزي كه اصلا در ژاپن پيدا نمي‌شود. تصميم گرفتم يكي از همين نويسنده‌ها   بشوم. اما در 22سالگي تلاش براي نوشتن را رها كردم.

نمي‌توانستم بنويسم؛ هيچ تجربه‌اي نداشتم. براي همين، مدتي از فكرش بيرون آمدم. از آن طرف، نمي‌خواستم حقوق بگير يا كارمند شركت بشوم؛ اين شد كه كلوب جاز راه انداختم. مي‌خواستم خودم و فقط خودم، كاري انجام بدهم و اداره آن كلوب براي 7 سال اين فرصت را به من داد. اسم كلوب را هم به خاطر علاقه‌ام به گربه‌ها گذاشته بودم «پيتركت»

تصميم من براي نوشتن، از همان كلوب شروع شد. يك شب ديدم بين مشتري‌ها چند تا سرباز سياه‌پوست آمريكايي هستند كه از دلتنگي دارند گريه مي‌كنند. تا آن شب و آن لحظه، من شيفته غرب بودم. آن شب وقتي گريه آن سياه‌پوست‌هاي آمريكايي را ديدم، فهميدم هر چقدر هم كه شيفته غرب باشم، آن فرهنگ براي اين سربازها چيز ديگري است؛ چيزي كه هيچ وقت براي من نمي‌تواند باشد. اين احساس، باعث شد دوباره بخواهم بنويسم. 29سالم بود.

· قهرمان‌هاي شما، به ژاپني‌هاي پركار بعد از جنگ جهاني دوم شباهتي ندارند. چه چيز اين شخصيت‌هاي بيكار و خانه‌نشين برايتان جالب است؟

من از وقتي فارغ التحصيل شدم، براي خودم زندگي كرده‌ام؛ به هيچ شركت يا سيستمي تعلق نداشته‌ام. اين طور زندگي كردن در ژاپن راحت نيست. آنجا شما را به واسطه شركت يا سيستمي كه عضوش هستيد، مي‌شناسند و از اين نظر من هميشه يك خارجي بوده‌ام. سخت گذشته اما اين‌طوري زندگي‌كردن را دوست دارم.

· بعضي وقت‌ها رمان‌هايتان انتزاعي و روان‌شناسانه مي‌شود. به روان‌شناسي علاقه داريد؟

به عنوان يك نويسنده، ناخودآگاه براي من خيلي مهم است. من زياد يونگ نمي‌خوانم. نوشته‌هاي او شباهت‌هايي به داستان‌‌هاي من دارد اما  براي من ناخودآگاه ،‌ناخودآگاه است. نمي‌خواهم مثل روانكاوها تحليل‌اش كنم؛ مثل يك وجود يكپارچه و بدون درز، سراغش مي‌روم. شايد غريب باشد اما احساس مي‌كنم از پس اين غرابت برمي‌آيم. هر چند بعضي وقت‌ها اداره كردن‌اش خيلي خطرناك و سخت است  اما فكر مي‌كنم اعتماد به نفس‌اش را دارم.

· مي‌شود اين اعتماد به نفس  را به دست آورد؟

زمان مي‌برد. نمي‌شود امروز قلم دست گرفت و فردا آن دنيا را تجربه كرد. بايد هر روز كار كرد. بايد تمركز داشت. به نظرم اين مهم‌ترين ويژگي يك نويسنده است. من هم براي همين، هر روز ورزش مي‌كنم. قدرت بدني مهم است؛خيلي از نويسنده‌ها به اين اهميت نمي‌دهند. اما براي من، قدرت حياتي است. مردم مي‌گويند «به نويسنده‌ها  نمي‌‌آيد».

· در مقابل اين فضاهاي  انتزاعي، گاهي موضوع‌هاي مستندي مثل انتشار گازهاي سمي در متروي توكيو را انتخاب مي‌كنيد.

يكي از چيزهايي كه زياد درباره‌اش فكر مي‌كنم «برنتابيدن» است. ما شاهد يك جور تعارض و تضاد بين سيستم‌هاي بسته و باز در جامعه هستيم. سيستم‌هاي بسته در حال قدرت گرفتن هستند و اين خطرناك است ولي نمي‌شود آنها را برنتابيد. نمي‌شود سيستم‌هاي بسته را با اسلحه از بين برد چون سيستم باقي مي‌ماند.

· چرا سيستم‌هاي بسته در حال قوي شدن هستند؟

دنياي امروز خيلي آشوبناك است؛ شما به عنوان يك آدم، بايد به خيلي‌چيزها فكر كنيد؛ به بازار سهام، به صنعت IT، به اينكه چه كامپيوتري بخريد. 50 كانال ديجيتال روي تلويزيون‌تان داريد. مي‌توانيد هر چه مي‌خواهيد در اينترنت پيدا كنيد.

خيلي پيچيده شده، آدم احساس گم شدن مي‌كند. اما اگر وارد يك مدار كوچك و بسته شويد، مجبور نيستيد به همه اينها فكر كنيد؛ استاد يا ديكتاتور به  شما مي‌گويد چه‌كار كنيد و به چه چيزهايي بينديشيد. بنابراين مردم دوست دارند وارد اين سيستم‌هاي بسته شوندولي به محض اينكه وارد اين سيستم‌ها شويد، در پشت سرتان بسته مي‌شود.

· شما عادت‌ها و تفريح‌هاي عجيبي هم داريد.

من هر روز ساعت6  از رختخواب بيرون مي‌آيم. هر روز مي‌دوم. هر روز شنا مي‌كنم. يكي دو ساعت را در فروشگاه‌هاي موسيقي دنبال صفحه‌هاي قديمي جاز مي‌گردم. هر سال يك بار، يك ماراتن كامل را مي‌دوم و در اين 20 سال ركوردم هي بدتر شده است؛ از 3ساعت و 6-25 دقيقه به 4 ساعت رسيده است. طبيعي است؛ هر چه پيرتر، بدتر.

· يك مجموعه چند هزارتايي از اين صفحه‌هاي قديمي داريد. اگر خانه‌تان آتش بگيرد و فقط بتوانيد 3 چيز را نجات بدهيد، كدام را انتخاب مي‌كنيد؟

نمي‌توانم 3 تا انتخاب كنم؛ مي‌گذارم همه‌اش بسوزد. فقط گربه را نجات مي‌دهم.

نوشته شده توسط ابوالفضل ناظمی در ساعت 15:11 | لینک  | 

از كنارشان مي‌گذريم

محمدمهدي بهمني:

اگر تا دم‌دم‌هاي غروب خودت را به شهر مي‌رساندي، مي‌توانستي وارد شوي وگرنه بايد همان بيرون شهر و پشت دروازه‌هاي بسته مي‌ماندي و شب را با ترس حمله دزدان و حرامي‌ها صبح مي‌کردي.

يا اگر دلت مي‌آمد ـ که بايد مي‌آمد ـ سرکيسه را شل و دروازه‌بانان را با سکه‌هاي زرد‌رنگ راضي مي‌کردي تا در را باز کنند و به تو اجازه ورود بدهند. به هر حال در روزگاري که براي محافظت از شهر در مقابل مهاجمان و ياغي‌ها، دور تا دور شهرهاي ايران را برج و باروهاي مرتفع و خندق‌هاي عميق گرفته بودند و دروازه‌ها تنها ورودي‌هاي شهر به حساب مي‌آمدند، دروازه‌ها از بعد از اذان صبح تا 3 ـ 2 ساعت بعد از غروب آفتاب باز بودند و تو بايد به موقع خودت را مي‌رساندي تا بتواني از زير طاق‌هاي کاشي‌کاري شده آنها رد شوي.

بد نيست بدانيد

· دروازه‌ها از نظر محل احداث‌شان به 2 دسته تقسيم مي‌شدند؛ دروازه‌هاي بيروني که در حصار شهر قرار داشتند و دروازه‌هاي داخلي که درون حصار شهر جا داشتند و ورودي کاخ‌ها و بناهاي حکومتي بودند.

· بازار بيشتر شهرها از يک دروازه اصلي شروع مي‌شد و گاهي تا دروازه‌اي ديگر ادامه پيدا مي‌کرد.

· تهران دوره ناصري به‌جز دروازه‌هاي شهري، 9 دروازه ديگر هم داشت که فقط حدود کاخ‌هاي سلطنتي و حريم شاهي را از قسمت‌هاي ديگر شهر جدا مي‌کردند. هر بار که شاه تصميم مي‌گرفت وارد شهر شود، از زير يکي از اين دروازه‌ها عبور مي‌کرد.

· دروازه‌هاي ورودي شهر معمولا 2 نوع مامور داشتند؛ مامور اخذ عوارض و مامور تفتيش کالا. عايدات دروازه‌ها همه ساله از طريق مزايده به يک نفر اجاره داده مي‌شد. برنده مزايده هم که معمولا يکي از دولتيان و منسوبان آنها بود، هر دروازه را به صورت جدا اجاره مي‌داد.

· با ورود توپ و اسلحه‌هاي آتشين ديگر، حصارهاي شهري اهميت دفاعي‌شان را از دست دادند و تنها مانعي بودند براي توسعه شهري. از اين به بعد هر جا که حصارها مانع توسعه بودند، برداشته شدند و بسياري ديگر هم بر اثر عوامل جوي تخريب شدند.

دروازه ميدان مشق:

 

 

اين بنا نماد تاريخ معاصر تهران و معماري تهران قديم است. سر در باغ ملي بعد از کودتاي 1299 و فتح تهران به دستور رضاشاه ساخته شد. تصاوير پرچم، مسلسل و کتيبه‌هاي کاشي‌کاري شده دور تا دور بنا، به خوبي تداعي‌کننده فضاي آن روزهاي تهران هستند. اين دروازه در ابتدا ورودي ميداني بود که سربازان در آن مشق و تمرين نظامي‌ مي‌کردند. بعدها که آن ميدان تبديل به اولين باغ عمومي‌تهران شد، دروازه ميدان مشق هم به سر در باغ ملي تغيير نام داد.

دروازه تبريز:

 

 

حتي اين برج و باروي محکم هم نتوانست جلوي ورود نيروهاي روس را به تبريز بگيرد. بعد از زلزله بزرگ تبريز - که همه آثار تاريخي شهر را لرزاند - عباس‌ميرزا با اين استدلال که «قلعه‌اي که مانع حمله دشمن نشود به چه دردي مي‌خورد»، ديگر هيچ توجهي به بازسازي و مرمت حصار و دروازه‌هاي شهر نكرد.

دروازه دولت:

 

 

بيشتر دروازه‌هاي قاجاري تهران تقريبا همين شکلي بودند. دروازه دولت که يکي از دروازه‌هاي حصار شهر تهران بود، به خاطر نزديکي‌اش به کاخ‌هاي سلطنتي به اين اسم مشهور شد. اولين حصار تهران را شاه‌طهماسب به دور تهران کوچک کشيد اما 200 سال بعد ناصرالدين شاه، براي تعيين حدود و کنترل بيشتر آمد و شدهاي تهراني که ديگر آن‌قدرها هم کوچک نبود، حصار صفوي را خراب کرد و دستور ساخت  حصار و خندق جديدي را  داد. حصار ناصري در هر جهت، 3 دروازه داشت که با اين حساب تهران صاحب 12 دروازه شهري مي‌شد.

دروازه بهبهان:

 

 

بهبهاني‌ها ادعا مي‌کنند که بزرگ‌ترين دروازه قرآن ايران را در ورودي شهرشان دارند. خير بهبهاني، در سال 81 با همان اعتقاد قديمي‌ ما ايراني‌ها به گذراندن مسافران‌مان از زير قرآن، باني ساخت اين دروازه شد. در سال‌هاي نه چندان دور، نمونه اين دروازه‌ها - که بناهايي ايراني اسلامي ‌به حساب مي‌آيند - در ورودي بسياري از شهرها قرار داشتند تا مسافران راه طولاني و پرخطرشان را با گذشتن از زير اين دروازه‌ها به سلامت پايان برسانند.

دروازه راكوشك:

 

 

دروازه درب کوشک يا راکوشک، زماني روي خط مرزي شهر قزوين قرار داشت اما حالا افتاده وسط شهر.دروازه‌هايي که مثل اين يکي در عهد قاجاري ساخته شدند، نه براي جنگ و لشكرکشي و نه براي حفاظت از شهر به‌وجود آمدند بلکه وسيله‌اي بودند براي کنترل ورود و خروج‌‌ها و گرفتن ماليات و عوارض.

دروازه سمنان:

 

 

از ارگ دولتي سمنان حالا همين دروازه باقي مانده؛ دروازه‌اي که استادکار قاجاري آن را با کاشي‌هاي رنگارنگ تزئين کرده. روي کاشي‌کاري‌هاي بيشتر دروازه‌هاي قاجاري، رستم با اسفنديار، افراسياب، اشکبوس يا مثل همين دروازه سمنان، با ديو سفيد گلاويز است. شير هم از نقوشي است که سر و کله‌اش روي دروازه‌ها زياد پيدا مي‌شود تا به صورت نمادين، حافظ و نگهبان شهر باشد.

دروازه قرآن:

 

 

شيرازي‌ها روز اول  هر ماه قمري کنار اين دروازه جمع مي‌شدند تا با گذشتن از زير قرآني که توي آن اتاقک بالاي طاق قرار داشت، خودشان را تا آخر ماه در برابر بلاها بيمه کنند اما اين روزها با عبور جاده از کنار دروازه، ديگر آن‌قدرها هم کسي از زير آن رد نمي‌شود. از عهد حکومت شيعي آل‌بويه تا عهد قاجار، چندين و چند دروازه قرآن در شيراز ساخته شد تا نوبت به اعتمادالتجار - بازرگان مشهور شيرازي - برسد و به همت او آخرين دروازه اين شهر ساخته شود. اگر از مسير جاده اصفهان بخواهيد وارد شيراز بشويد، حتما در تنگه ‌الله‌اکبر از کنار اين دروازه رد خواهيد شد.

دروازه باستاني:

 

 

يکي از قديمي‌ترين دروازه‌هاي ايران را هخامنشي‌ها براي ورودي مجموعه کاخ‌هاي سلطنتي‌شان ساختند. گاوهاي سنگي غول‌پيکر با آن سرهاي انساني‌شان قرار بود در دل ملاقات‌کنندگان شاه ايجاد ترس و احترام بکنند. دروازه‌هاي حکومتي و ورودي کاخ‌هاي بعدي با همين الگو، بزرگ و پر آرايش ساخته مي‌شدند.

دروازه مدرن:

 

 

شايد هيچ‌کدام از ما به اين بناي يادبود نگوييم دروازه آزادي اما آن موقع که مهندس حسين امانت داشت طرح اين برج را مي‌زد، تنها به يک دروازه شهري فکر مي‌کرد و البته اگر به موقعيت جغرافيايي برج آزادي توجه کنيم، آن‌قدرها هم درباره دروازه بودن آن پرت نگفته‌ايم؛ دروازه‌اي که بيشتر دورش مي‌چرخيم تا از زيرش بگذريم.

دروازه قزوين:

 

 

آباداني قزوين هنوز هم از همين دروازه شروع مي‌شود. اين دروازه که رو به تهران دارد، يکي از 9 ورودي شهر بزرگ  قزوين تا عهد پهلوي بوده است. تا همين 70-60 سال پيش، قزوين به خاطر قرار گرفتن بر سر راه شهرهاي شمالي و غربي به مرکز کشور، به يک بارانداز بزرگ تبديل شده بود. مهم‌ترين عامل حفاظت از ثروت انبار شده در شهر، حصار و خندق و همين دروازه‌هاي شهري بودند. از ظاهر دروازه به نظر مي‌رسد که سازندگان صفوي اين دروازه توي کارشان کم نگذاشته‌اند.

نوشته شده توسط ابوالفضل ناظمی در ساعت 11:33 | لینک  | 

جواد منتظري؛ شهر در دست سماع

رضا مختاري:

اگر بخواهيم براي شاعران و عارفان ايراني دنبال عکس بگرديم، هيچ‌کدامشان مثل مولوي تصويرخورشان خوب نيست.

همه اينها هم برمي‌گردد به مراسمي‌ به نام «سماع» که براي خودش يک نوع اجرا يا پرفورمنس است. هر سال حول و حوش آذرماه در شهر قونيه، فستيوال سماع  برگزار مي‌شود و از اطرف و اکناف دنيا يا براي سياحت يا به خاطر علاقه‌مندي به مولوي، جماعت زيادي جمع مي‌شوند.

جواد منتظري در 2 سال گذشته يکي از مسافران قونيه بوده  و امسال عکس‌هايش از اين شهر و مراسم سماع را در نگارخانه گلستان به نمايش گذاشته. عکس‌هاي نمايشگاه 2 دسته‌اند؛ يک دسته عکس‌هايي که سماع‌گران فستيوال را نشان مي‌دهند و يک دسته عکس‌هايي که به شهر قونيه پرداخته‌اند.

منتظري درباره اين نوع تجربه عکاسي‌اش از قونيه مي‌گويد: «من 2 بار رفتم قونيه. هر بار هم  2 سري عکاسي  کردم. بار اول  دنبال کادرهاي خاص بودم و ترکيب‌بندي‌هاي خوب و تصوري از چگونگي عکاسي در آنجا نداشتم.

يک بار از مراسم سماع عکس گرفتم که خب، اولين و آخرين نفر نيستم که از آنجا عکس مي‌گيرد. بار بعد هم رفتم سراغ زندگي در قونيه. جالب است که مردم قونيه دل خوشي از اين فستيوال ندارند. آنها مراسم سماع را در جمع‌هاي خصوصي خودشان انجام مي‌دهند و  ابدا اجازه نمي‌دهند کسي از مراسم آنها عکس بگيرد.

عکاسي از اين مراسم در 3 ارتفاع امکان‌پذير است؛ يکي سطح همکف و کاملا رو‌به‌روي سماع‌گران، يکي طبقه مياني و  از ديد تماشاگران و يکي هم در  طبقه بالايي و مشرف به مراسم؛ بايد مدام اين طبقات را جابه‌جا شوي، مدام بروي بالا و بيايي پايين و يک جاهايي هم هست که مي‌روي بالا و مي‌بيني نور پايين خوب شده و  اي‌کاش آنجا بودي يا برعكس».

منتظري مي‌گويد که اين مراسم هيچ چيز به حس او نسبت به مولوي اضافه نکرده است و تقريبا آنها بويي از مولوي نبرده‌اند. او از يک جشنواره عکاسي در ترکيه ياد مي‌کند که او در آنجا شعري از مولوي را خوانده است و حضار به‌شدت دلشان رفته است.

عنوان اين نمايشگاه، «رقصي چنين 000» است و شامل 30 عکس انتخابي از بين بيش از 500 عکسي است که منتظري گرفته.

بانگ گردش‌هاي چرخ

 

 

کادر عجيب و غريبي شده. به خاطر آن ستاره‌ها و حالت سماع‌گران.

- در واقع اين زاويه‌ديد مرشد است. آنها يکي يکي مي‌آيند تعظيم مي‌کنند و بعد مي‌چرخند و مي‌روند. به نظر خودم چراغ سقف مثل جهان هستي شده و تعظيم انگار خضوع و خشوع در برابر عالم است.

سماع‌فروشي

 

 

انگار همه چيز در اين شهر به سماع‌گران برمي‌گردد حتي زلم‌زيمبوهاي دست‌فروش‌ها!
- درست است. اين فروشنده، انواع و اقسام مجسمه‌ها را مي‌فروشد. آن يکي هم که فلو شده، گردنبند و جاسوئيچي و اين‌جور چيزها مي‌فروشد.

چرخ در كسري از ثانيه

 


چند تا كار ديگر نمايشگاه هم در اين حال و هوا بوده. انگار حركت سماع همين‌طور در قاب جريان دارد.

-  اين‌ها نزديك‌ترين زاويه‌ها به سماع بودند و بيشتر از هرچيز حركت آنها و زيبايي‌هاي بصري‌اش برايم مهم بود.

صبح قونيه

 


اينجا کجاست؟
-  پنجره  يک رستوران است. اولين روز ورود من به قونيه است.  تازه آفتاب داشت مي‌زد كه از آن شيشه‌هايي که آنجا بود، يکهو اين منظره را ديدم و اين عکس را انداختم. مي‌خواستم نشان دهم قضيه سماع يک  اتفاق 10روزه و محدود به روزهاي سماع نيست و در شهر جاري است.

نورها و سايه‌ها

 


اينجا هم کاملا زاويه مشرف است. سايه نفر‌بالايي خيلي خوب در آمده اما نور پاييني اينجا کدر نشده؟

-  چاره‌اي نيست. خيلي سخت است که همه نورها طبق خواسته تو باشند. اگر بروي مي‌فهمي‌ که پيدا کردن کادرهايي که اينها را در خلوت گير بياوري، کار سختي است.

پپسي بزن، بچرخ

 

 

اين هم که همان تضاد مورد علاقه عکاس‌هاست؟
-  براي من يک‌جور هجمه تبليغاتي مدرنيسم به اين شهر است. انگار پپسي دارد خودش را حقنه مي‌‌كند.

پيش از چرخيدن

 

 

اين عکس را در چه وضعيتي گرفتيد؟
- تقريبا طبقه وسطي بود. با حرکت‌هاي دوربين به دست آمده.
چه مرحله‌اي از سماع را نشان مي‌دهد؟
-  جايي است که سماع‌گران منتظر فرمان سماع‌اند تا يکي‌يکي حرکتشان را شروع کنند.

نوشته شده توسط ابوالفضل ناظمی در ساعت 10:55 | لینک  | 

نود ضربدر صفر مي‌شود؟

 

 

پانته‌آ مجيدي

اين‌ديگر به يك عادت تبديل شده كه هرازچند‌گاهي انتقادات‌از برنامه نود به بالاترين حد خود  برسد.

يعني عده‌اي كه از انتقاد‌هاي تيز وصريح عادل فردوسي‌پور در امان نمانده‌اند سعي مي‌كنند همه چيز را به گردن جنجالي بودن برنامه نود بيندازند.

اين بار علي دايي فردي است كه از نود ناراحت شده و باعث شده شايعه تعطيلي برنامه نود  به گوش همه برسد. در اين گزارش علاوه برتوضيح در مورد شايعه موجود، سعي شده جريان مخالفت‌ها با اين برنامه وعادل فردوسي‌پور هم بازگو شود.

شايعه، شرايط 3سال پيش را تداعي مي‌کند؛ زماني که عادل فردوسي‌پور در طول 16 روز حتي يک فوتبال را هم گزارش نکرد تا روزنامه شرق در گزارشي به اين مسئله بپردازد. حالا بعد از 3سال، چند بازي بدون گزارشگري فردوسي‌پور دوباره شايعه را قوت مي‌بخشد.

 «عادل فردوسي‌پور بايکوت شد»؛ اين تيتر گزارشي بود که در اسفند83 به چاپ رسيد و شرايط و دلايل بايکوت گزارشگر شبکه 3 را نشان مي‌داد. او حين بازي استقلال و پرسپوليس جمله‌اي در مورد امير قلعه‌نويي گفت که بعدا دردسرساز شد؛ در آن بازي هنگامي که دوربين چهره بسته امير قلعه‌نويي را نشان داد، نکته‌اي که براي علاقه‌مندان حرفه‌اي فوتبال تازگي داشت، تغيير چهره مربي استقلال نسبت به گذشته بود.

 فردوسي‌پور هم که عادت ندارد در برابر نکات جالب سکوت کند - و در گذشته بارها در مورد ظاهر بازيکنان و مربيان داخلي و خارجي اظهارنظر کرده است - با اشاره به محاسن قلعه‌نويي به اين تغيير قيافه اشاره کرد. مطمئنا خود، عادل هم فکر نمي‌کرد که اين اظهارنظر ساده براي او به يک معضل بزرگ تبديل شود.

 همين جمله سبب شد که عده‌اي با سوءبرداشت خود، فردوسي‌پور را به بي‌احترامي به ظواهر مذهبي در ماه محرم متهم کنند و از يک کاه کوه بسازند. اما از اجراي برنامه «نود» تاريخ 14/08/86 تا برنامه بعدي که در تاريخ  21/ 08/ 86 برگزار شد، او عملا هيچ مسابقه‌اي را گزارش نکرد تا شايعه مطرح شده، کمي جدي‌تر به نظر برسد.

اين بار مسئله هيچ ربطي به سوءتفاهمات ندارد؛ موضوع اصلي اينجاست که طي ماه گذشته انتقادهاي شديدي از برنامه نود شده و شرايط را به جايي رسانده که ممكن است براي فردوسي‌پور دردسر ساز شود؛ آخرين انتقادها هم حرف‌هاي بي‌پرده سرمربي تيم سايپاست که به برنامه نود و عادل فردوسي‌پور تاخته بود.

حالا شايعه شده که کاپيتان سابق تيم ملي با روابط نسبتا خوبش با مسئولان صدا و سيما پيگير قضيه شده تا مجري برنامه نود را سر جايش بنشاند؛ شايعه‌اي که از تلاش براي تعطيل‌کردن برنامه نود و تحت فشار گذاشتن فردوسي‌پور خبر مي‌دهد. البته تماس تلفني با اين گزارشگر مساوي بود با تکذيب شايعه؛ «من چند روزي است که دچار سرما‌خوردگي شديدي شده‌ام و به همين دليل نتوانستم گزارش کنم».

 هرچند که صداي دورگه و گرفته او نياز به تکذيب را از بين مي‌برد اما هنوز موضوع اصلي از بين نرفته؛ يعني گاهي انتقادات عليه فردوسي‌پور تا حدي زياد مي‌شود که شايعه تعطيل‌شدن برنامه نود هم به گوش مي‌رسد.

گزارشگر محبوب صداوسيما در مدت 8سال گذشته منتقداني دوره‌اي داشته است؛ يعني عده‌اي امروز و به خاطر فلان برنامه با او دشمن‌اند اما هفته بعد به خاطر مسائل داوري دوباره دست به دامن نود مي‌شوند. بنابراين آنها به خودي خود دشمن مي‌شوند و دوباره بنا به نيازشان رابطه‌اي صميمي با فردوسي‌پور و برنامه‌اش پيدا مي‌کنند.

 منتقدان برنامه نود اکثرا کساني هستند که انتقاد را بر نمي‌تابند و نمي‌خواهند مشکلات‌شان به اطلاع همه برسد؛ البته در اين ميان افرادي بوده‌اند که به‌حق در مورد نود اظهارنظر مي‌کنند و ايرادهايش را مي‌گيرند و در مقابل اين افراد هم کساني بوده‌اند که ناگهان فردوسي‌پور را دشمن خود حس کرده و اين دشمني را حتي به روزنامه‌ها هم کشانده‌اند. دشمناني که همه شخصيتي حقوقي دارند، به جز 3نفر ثابت نيستند.

·       مديران باشگاه‌ها

در اين مورد نمي شود دست روي مدير عامل خاصي گذاشت و گفت که او با فردوسي‌پور مشکل دارد. آنها معمولا دوست دارند در برنامه نود صحبت کنند و بعد از صحبت‌کردن در برنامه مي‌فهمند که چه اشتباهي کرده‌اند چون عادل فردوسي‌پور جز در موارد خاص عادت ندارد کسي را در برنامه بياورد و از او تعريف و تمجيد کند.

پس هر کسي که در برنامه حاضر مي‌شود يا با برنامه ارتباط تلفني برقرار مي‌کند، بايد در مورد حاشيه‌هاي به‌وجودآمده در تيمش صحبت کند و معمولا نمي‌تواند جان سالم به در ببرد.

البته مديران باشگاه‌ها وقتي که قرار است در مورد داوري‌ها و پس‌گرفتن حقشان از ميزباني بد تيم مقابل حرف بزنند، عاشق مجري برنامه نود هستند. اين دسته از دشمنان فردوسي‌پور همان‌هايي هستند که در جلسه مشترک با محمد علي‌آبادي حرف‌هاي انتقادي او نسبت به نود را تاييد كرده و در ادامه يک ربعي از نود بد گفتند؛ هر چند که رئيس جلسه خودش در يک جمع خصوصي تاييد کرده که برنامه نود برنامه بسيار خوبي است.

چه مي‌دانيم شايد رئيس هم از نود ترسيده! اما رابطه مديران و فردوسي‌پور مي‌تواند تيره و تار شود؛ آن هم به شرطي که برنامه نود به سراغ مبلغ اصلي قراردادها و آنچه در برگه مالياتي ثبت مي‌شود، برود.

·       کميته انضباطي

رئيس اين کميته فدراسيون فوتبال قاعدتا نمي‌تواند رابطه خوبي با فردوسي‌پور برقرار کند؛ چون نود براي ايجاد هيجان بايد حکم را قبل از صادر شدن حدس بزند. پس تحقيق و بررسي نود اگر بيشتر از کميته انضباطي باشد، اصولا مايه آبروريزي است؛ البته رئيس کميته انضباطي هميشه حاضر است در برنامه حاضر شود و با نود دوست باشد اما اگر به برنامه دعوتش نکنند، حتما يک قسمت برنامه مي‌لنگد.

 رحمان شاه‌حسيني رئيس کميته انضباطي است و اصولا با بقيه رؤسا فرقي ندارد. پس او هم به برنامه نود 14/08/86 اعتراض کرد و گفت که وقتي مسئله بررسي مي‌شود، بايد رئيس کميته انضباطي و طرفين دعوي حضور داشته باشند.

 اما خودش در کمتر از يک هفته به برنامه «ورزش و مردم» رفت و جايي در مورد پرونده استقلال، فيروز کريمي و استقلال اهواز صحبت کرد که نه مديرعامل استقلال اهواز حضور داشت و نه فيروز کريمي؛ خلاصه که براي رئيس کميته انضباطي، نود خوب است اگر با حضور خودش باشد.

·       کميته داوران

رئيس اين کميته  فدراسيون فوتبال نمي‌داند براي حضور در اين برنامه آرزو کند يا نذر چون حضور رئيس کميته داوران در نود اگر به عنوان کارشناس باشد، خيلي خوب است. او مي‌تواند در برنامه حاضر شود و خودش ايرادهاي داوران را بگيرد.

به اين ترتيب، او ضمن حضور در مقابل ميليون‌ها بيننده نشان مي‌دهد که چقدر انتقادپذير است. اين وجه حضور در نود آرزوکردن هم دارد اما در صورتي که قرار باشد رئيس کميته داوران به عنوان پاسخگو در مورد اتهام به يک داور، در مقابل مدير باشگاه قرار گيرد، برنامه نود برنامه‌اي جنجالي نام مي‌گيرد که به زعم رئيس پخش شدنش فايده‌اي هم ندارد.

·       رئيس فدراسيون، رئيس تربيت‌بدني

اگر شبکه سوم سيما يک نهاد کاملا خصوصي بود، مسلما اين دو پست حقوقي از دشمنان اصلي عادل فردوسي‌پور بودند. اما تلويزيون دولتي خطوط قرمزي دارد که سبب مي‌شود مجري برنامه نود کاري به کار اين دو پست نداشته باشد؛ پس عملا تا وقتي که او به کسي کاري نداشته باشد، دشمني هم نخواهد داشت.

·       تماشاگران

البته مشتري اصلي عادل فردوسي پور هواداران استقلال هستند كه او را پرسپوليسي مي‌دانند.يعني هواداران ساير تيم ها اصولا كاري به كار نو د  و ا و  ندارند.اين‌درحالي است كه مزدك ميرزايي هم به آبي گزارش كردن معروف است اما هيچ وقت با استقبال هواداران پرسپوليس مواجه نمي شود.خلاصه كه در اين بخش هر وقت فردوسي پور حرفي در مورد استقلال بزند، مشتري اصلي سكوهاي آبي مي‌شود.

چهره‌هايي كه با برنامه90 مشكل پيداكردند

آقايان مهاجم

قلعه‌نويي

هر جا 2 کلمه قلعه‌نويي و فردوسي‌پور با هم جمع شود، همه ناخودآگاه به ياد کلمه تاريخي «کل يوم» مي‌افتند که قلعه‌نويي در نود گفت. حتي وقتي فردوسي‌پور در برنامه «توپ طلاي فوتبال» روي سن رفت تا جوايز بهترين‌ها را بدهد، استفاده‌اش از کلمه «کلهم» چند دقيقه‌اي همه را به قهقهه واداشت.

دشمني قلعه‌نويي با برنامه نود از جايي شروع شد که فردوسي‌پور از امير خان انتقاد کرد تا سرمربي سابق تيم ملي بگويد: «او در زمان مدرسه‌اش با توپ پينگ پنگ هم بازي نکرده.» (نقل به مضمون) يا «او در زمان مدرسه‌اش پينگ پنگ بازي مي‌کرده».

 البته زياد هم مهم نيست که قلعه‌نويي چه چيزي گفت. اما آنچه اهميت دارد، اين است که دعواي اين دو نفر از همان جا آغاز شد و به جايي رسيد که انگ طرفداري بي‌جهت از پرسپوليس را هم به فردوسي‌پور زدند. اين در حالي بود که مشکل قلعه‌نويي و فردوسي‌پور ربطي به استقلال و پرسپوليس نداشت چون او در برنامه‌هاي مشابهي از پروين هم انتقاد کرده بود.

 پرده آخر دشمني قلعه‌نويي با فردوسي‌پور در برنامه نودي بود که براي دلايل حذف تيم ملي ترتيب داده شد. در اين برنامه هر دونفر علاقه‌شان را به يکديگر ثابت کردند؛ قلعه‌نويي وقتي که گفت: «آقاي فردوسي‌پور شما کارشناس آورديد پس به آنها اجازه کارشناسي بدهيد» و عادل فردوسي‌پور وقتي که گفت: «شما که همه مسئوليت شکست را برعهده مي‌گيريد، چرا استعفا نمي‌دهيد؟».

علي دايي

گزارش تاريخي فردوسي‌پور در بازي ايران و مکزيک دليل اصلي مشاجره با دايي بود؛ البته شايد گزارشگر بازي ايران بيش از حد به دايي گير داد و همه مسئوليت شکست را به گردن او انداخت اما اينها اصلا توجيهي نمي‌شود براي سيلي زدن؛ البته هنوز هم دوطرف تکذيب مي‌کنند که دايي به گوش فردوسي‌پور زده اما به هر حال مشاجره و دعواي آن روز سر فصلي شد براي رابطه بد در آينده.

 دايي دشمني‌اش با نود را از بعد از ديدار نيم فصل دوم (سال گذشته) با پرسپوليس رونمايي کرد. او در حالي که از داوري ناراحت بود، يکباره به برنامه نود بند کرد و غيرمستقيم عادل فردوسي‌پور را مورد نقد قرار داد که نمي‌خواهد سايپا قهرمان شود. با اين همه قهرماني سايپا بهترين دليل براي آشتي دايي با همه به حساب مي‌آمد.

پس او به برنامه «شب شيشه‌اي» رفت و همه کساني را که تا آن زمان مسخره‌اش مي‌کردند، بخشيد و با يک هفته تاخير در برنامه نود به کدورت‌ها پايان داد اما ادامه شکست‌هاي سايپا در فصل اخير وقتي با گزارش فردوسي‌پور از تيم دانشجويان (تيم تحت سرمربيگري دايي) همراه شد دوباره روابط به سمت تيرگي رفت؛ جايي که نقل قول دايي در مورد فردوسي‌پور تيتر يک تمام رسانه‌ها شد.

علي پروين

«عادل رو دوست دارم اما برنامه‌شو نه.» اين جمله‌اي است که علي پروين در مورد فردوسي‌پور گفته و عملا خود را از جمع دشمنان مجري برنامه نود خارج کرده است. مشکلات پروين با فردوسي‌پور البته کم‌‌کم از ذهن‌ها پاک مي‌شود. ماجراي حضور آشتياني در برنامه نود يا ترجمه اشتباه آرش فرزين از حرف‌هاي سوبل هم جزء آنها به حساب مي‌آيد. اما دليل آوردن اسم پروين در پايان گزارش جمله‌اي است که عادل فردوسي‌پور درمورد او مي‌گويد: «علي پروين در مورد اين‌گونه مسائل خيلي فهميده است».

نوشته شده توسط ابوالفضل ناظمی در ساعت 10:45 | لینک  | 

انگليسي ها: سبيلوي بلژيكي

 

 

اولين «پوآرو»ي تاريخ سينما توسط «آستين ترهور» روي پرده نقره‌اي جان گرفت.

 خيلي طبيعي است که شما اين آقا را نشناسيد چون در 1897 به دنيا آمده و در طول عمرش حتي يک بار هم برنده يا کانديداي جايزه‌اي نشده است. ترهور در 34سالگي نقش پوآرو را بازي کرد و بعد در 2 فيلم ديگر نيز اين نقش را تکرار کرد. البته خودش معتقد بود که چون لهجه فرانسوي را خوب و راحت تقليد مي‌کند، اين نقش را به او مي‌دهند.

اما تمام پوآروهاي تاريخ به اندازه ترهور گمنام و بي‌نشان نيستند و لااقل 2 اسم خيلي معروف و پرطمطراق بين آنها ديده مي‌شود؛ آلبرت فيني و پيتر يوستينوف.

اولي در عمرش 5 بار نامزد اسکار شده که يکي از آنها به خاطر همين نقش پوآرو بوده است؛ «قتل در قطار سريع السير شرق» سيدني لومت که خيلي‌ها معتقدند بهترين فيلم انگليسي تا آن زمان بود.

تا مدت‌ها تصوير فيني در اين فيلم براي همه تداعي‌کننده چهره پوآرو بود تا اينکه ديويد ساشي (يا به اشتباه مصطلح ما که نتيجه سوتي مترجم يا دوبلور است، «ديويد ساچت») جاي او را گرفت. قتل در قطار سريع‌السير شرق تحسين خود کريستي را هم برانگيخت و رسما بر اين فيلم نشان تاييد زد.

اما پوآروي پيتر يوستينوف خيلي به مذاق او خوش نيامد. کريستي از اينکه يوستينوف کارآگاه لاغر، مو مشکي و کوتاهش را تبديل به آدمي سنگين وزن، قدبلند و با موهاي جوگندمي کرده دلخور بود اما يوستينوف به اين گلايه‌ها وقعي نمي‌گذاشت؛ حتي يک بار در جواب جمله اعتراض آميز دختر کريستي که «پوآرو اين‌طور نبود»، گفت: «از حالا اين‌طور است».

يوستينوف که 2 بار - از جمله براي اسپارتاکوس- برنده اسکار شده، در 6 فيلم تلويزيوني و سينمايي نقش پوآرو را بازي کرد که در يكي از آنها، ديويد ساشي سر بازرس جپ بود؛ نقشي که بعدا ساشي از آن به‌عنوان بدترين بازي تاريخ نقش‌حرفه‌ايش ياد کرد!

به جز اينها، آلفرد مولينا، يان هولم (بازيگر ارابه‌هاي آتش و ارباب حلقه‌ها) و توني رندال هم هرکدام يک بار پوآروهايي ساخته و روي پرده سينما يا صفحه تلويزيون برده‌اند؛ گرچه پوآروي اين آخري بيشتر هجويه‌اي بر داستان اصلي کريستي بود و به جاي يک کارآگاه باهوش و ذکاوت، ماجراهاي دلقکي خرشانس را روايت مي‌کرد که از سر اتفاق پي به راز جنايت‌ها مي‌برد.

اما ما ايراني‌ها - مثل خيلي ديگر از مردم دنيا - با شنيدن اسم پوآرو ياد ديويد ساشي مي‌افتيم؛ نقش اول سريال تلويزيوني 57قسمتي‌اي كه از LWT (شبکه تلويزيوني «آخر هفته لندن») از 1989 تا 1991 پخش مي‌شد و مجموعه جديد 4 قسمتي آن هم توسط يک تهيه‌کننده آمريکايي براي سال2008 در حال آماده شدن است. اين پوآرو تا به حال نامزد 14 جايزه در بفتا شده که 4 تا از آنها را هم برده است.

ظاهرا ساشي در 60سالگي تمام زندگي و هم و غم خود را روي نقش پوآرو گذاشته و از اين طريق مي‌خواهد راه جاودانگي را بپيمايد. او در قرارداد خود قيد کرده که در صورت ادامه سريال، تا آخر فقط خودش بايد اين نقش را بازي کند.

در عين حال با وجود همه انتقادات به نظر مي‌رسد پوآروي او بيش از ساير هنرپيشه‌ها به شخصيت خلق شده در کتاب‌هاي کريستي نزديک باشد؛ البته عمر خود کريستي به تماشاي هيچ‌کدام از پوآروهاي ساشي قد نداد تا بتواند در اين‌باره نظري بدهد.

ساشي گفته که تمام رمان‌ها و داستان کوتاه‌هاي مربوط به پوآرو را دقيق و موبه‌مو خوانده و همه جزئيات و توصيفات اين شخصيت را از دل آنها بيرون کشيده است تا به درک بهتري از او برسد. او حتي براي جبران لاغري خود و رسيدن به هيکل خپل پوآرو کلي سختي کشيده است و البته در نتيجه همين تلاش‌ها و نيز برنده شدن يا کانديداتوري کلي جايزه در تئاتر انگليس، توانسته نشان افتخاري «طبقه امپراتوري بريتانيا» را از ملکه اليزابت بگيرد.

پيرزن متهم مي‌كند

استعداد خاصي مي‌خواهد که يک زن ميانسال را روي سن تئاتر ببيني و احساس کني که چقدر «انگ» نقش کارآگاه پير و چروک خورده‌ات است.

بيخود نيست که آگاتا کريستي يکي از نابغه‌هاي قرن بيستم شده. او بعد از اينکه در 1946 نمايش «ملاقات با مرگ» را ديد، نامه‌اي به جوان هيکسون 40ساله نوشت و آرزو کرد کاش او يک روز خانم مارپل‌اش را بازي کند.

 آن موقع کريستي فقط 3 جلد از رمان‌هاي دوازده‌گانه خانم مارپل را نوشته بود. حدود 40 سال بايد مي‌گذشت تا آرزوي کوچک او عملي شود.

اما در اين مدت، چند تايي خانم مارپل ديگر در آمريکا و انگليس، رنگ پرده سينما يا صفحه تلويزيون را به‌خود ديدند. اولينش گريس فيلدز - بازيگر و خواننده افسانه‌اي انگليس - بود که در 1956 «جنايت از پيش اعلام شده» را در تلويزيون بازي کرد. بعد از او نوبت به مارگارت راتفورد رسيد. خانم مارپل، اين هنرپيشه اسکاري، حسابي کريستي را نااميد کرد. راتفورد کمدين شکوهمندي بود اما براي ظرافت و آراستگي پيرزن انگليسي زيادي زمخت و خشن به نظر مي‌رسيد.

هرچند در آلمان، هنوز هم مارپل را با سيماي او مي‌شناسند. راتفورد در 4 فيلم نقش خانم مارپل را داشت که البته فقط يکي از آنها بر اساس رمان‌هاي کريستي بود و بقيه فقط نام مارپل را يدک مي‌کشيدند.

آنجلا لانزبري، دومين خانم مارپل هاليوود است؛ آن هم فقط در يک فيلم «آينه شکست». او گرچه 3 بار کانديداي اسکار شده، اما در اين فيلم حضور پررنگ و نقش چنداني نداشت و به‌شدت زير سايه نام‌هايي چون اليزابت تايلور، توني کرتيس و کيم نوواک محو شده بود. هلن هيز معروف با 2اسکاري که در کارنامه‌اش دارد هم 2 بار در تلويزيون سي‌بي‌اس در جلد خانم مارپل رفت؛ يک بار در «معماي کارائيب» و بار دوم در «جنايت با آينه‌ها» که دومي آخرين فيلم خود هيز بود و 8سال بعد از آن در 93سالگي به رحمت ايزدي رفت. مارپل هيز با شخصيت مهربان و البته پرحرفش کمابيش توانست نظرها را به‌خود جلب کند البته تا زماني که رقيب اصليش پا به‌ميدان نگذاشته بود.

اما خانم مارپل سيماي خودمان، مجموعه‌اي از 12فيلم تلويزيوني بي‌بي‌سي بود که از 1984 تا 1992 روي آنتن رفت؛ وفادارترين اقتباس تصويري از اين شاهکار کريستي که هر 12عنوان کتاب مربوط به اين پيرزن دوست‌داشتني را فيلم کرده بود. نقش اول اين سريال - چنان که گفته شد - مرحوم سرکار خانم جوان هيکسون بودند که امروز در اغلب جاهاي دنيا، نام و ياد خانم مارپل با چهره آرام، کمي ابله و پر از چين و چروک ايشان گره خورده است. موسيقي متن فاخر تيتراژ اول و آخر هم کار کن هاوارد بود که در فيلم آخر تارانتينو هم يکي از قطعه‌ها را نوشته است.

خانم مارپل بي‌بي‌سي با تمام موفقيت‌هايش، يک حسرت بزرگ به همراه داشت؛ اينکه خيلي دير آمد؛ آن‌قدر دير که 8سال از زير خاک رفتن کريستي مي‌گذشت و اجل مهلتش نداده بود تا عملي شدن يکي از آرزوهايش را به چشم ببيند.

به‌جز مارپل‌هايي که شرحش رفت، يک اقتباس تلويزيوني جديد هم 3 - 2 سالي است که در شبکه آي‌تي‌وي در حال پخش است که نقش اول آن را جرالدين مکاوان بازي مي‌کند. البته نام اين سريال، به خاطر ژانگولر بازي‌هايي مثل همجنس بازي شخصيت‌ها يا زياد و کم شدن و تغيير هويتشان در طول نمايش(!) به فضيحت و رسوايي معروف شده است!

و آخرين نکته هم اينکه شبکه تلويزيوني معروف ان‌اچ‌ك ژاپن طي سال‌هاي 2004 و 2005، يک انيميشن 39قسمتي بر اساس داستان‌هاي آگاتا کريستي ساخت و به نمايش درآورد که کارآگاهان‌اش هرکول پوارو و خانم مارپل بودند.

 

كمپيون: ماجراجوي خونسرد

 

مجموعه «كمپيون» يك سريال انگليسي كاملا كلاسيك است كه طبق معمول مي‌توان رگ و ريشه‌اش را در يك مجموعه داستان پليسي پيدا كرد. در حقيقت، كمپيون يك اقتباس نعل به نعل از مجموعه داستان‌هايي با محوريت آلبرت كمپيون است كه مارگري آلينگهام در  ابتداي قرن بيستم نوشته است؛ منتها طبق معمول آن زمان، شخصيت جسور و چالاك كمپيون باز هم زير سايه شرلوك هلمز افسانه‌اي باقي ماند.

 شخصيت كمپيون براي اولين بار در رمان «جنايت در دادلي سياه» به عنوان يك شخصيت فرعي ظاهر شد. اما با توجه به اينكه خود آلينگهام به شدت به اين شخصيت علاقه‌مند شده بود، 17 رمان ديگر با محوريت اين شخصيت نوشت و او را معروف كرد.

آن طور كه خود آلينگهام در كتاب‌هايش مي‌نويسد، كمپيون نام مستعار مردي است كه در سال 1900 به دنيا آمده و در يك خانواده بسيار متمول انگليسي رشد كرده است. او در كمبريج درس خوانده و هوش سرشارش، استادانش را سر در گم كرده است. از 20سالگي براي خودش اسم كمپيون را انتخاب مي‌كند و به دنبال حادثه‌جويي و كارآگاه بازي مي‌رود. كمپيون اين كار را فقط براي لذتش انجام مي‌دهد.

كمپيون لاغر، بور و عينكي است و اغلب مهربان به نظر مي‌رسد. گاهي غلط و عاميانه صحبت مي‌كند و بين دوستان نزديك‌اش به «عمو آلبرت» معروف است اما با وجود اين، سرش براي دردسر و هيجان به شدت درد مي‌كند. خانه‌اش (كه روبه‌روي كلانتري ميدان پيكادلي لندن است) جايي است كه كمپيون به همراه زاغ خانگي‌اش سعي مي‌كند پرده از سخت‌ترين معماهاي جنايي بردارد. از رمان‌هاي كمپيون دو بار اقتباس تلويزيوني شده است؛ يك بار مجموعه‌اي كه در سال‌هاي 60-56 پخش شد و ديگري همان مجموعه‌اي كه همه‌مان ديده‌ايم؛ كار پر خرجي كه در سال‌هاي 90-89 روي آنتن رفت.

كار در فيلمنامه و اجرا، آن قدر تر و تميز و محكم از آب درآمده بود كه عدم استقبال مخاطبان انگليسي از آن آدم را به شگفتي مي‌اندازد. روش حل معماها توسط كمپيون چيزي بين روش پوآرو و شرلوك هلمز بود. او به اندازه پوآرو تئوريسين و دقيق و به اندازه هلمز ماجراجو و بي‌كله نشان مي‌داد.

همين هم مي‌شد كه وقتي تمام شهر از حمله «بز غول‌پيكر» مي‌ترسيدند، او شبانه به ديدار اين هيولا مي‌رود و نشان مي‌دهد تمام ترس ملت از «بز غول‌پيكر» به خاطر ژانگولر بازي‌هاي يك دزد مبتكر است كه از اين حيله براي خالي كردن خانه مردم استفاده مي‌كند، اما با وجود اين، بعضي از معماهاي كمپيون آن‌قدر سخت و دشوار به نظر مي‌رسيدند كه امكان ندارد با يك بار ديدن از آنها سر در بياوريد؛ مثل آن قسمتي كه كمپيون قاتل را با رجوع به كتاب «سفرهاي سندباد» گير مي‌اندازد؛ يادتان هست؟

 

هني: پدر جد جيمزباند

خيلي قبل‌تر از اينكه «رابرت پاول» در نقش شخصيت «ريچارد هني» با آن چشمان به‌شدت آبي و موهاي به شدت فرفري، پايش توي تلويزيون‌هاي ما باز شود، هيچكاك اين كاراكتر را در فيلم «39 پله»‌اش تصوير كرده بود؛ منتها آن كسي كه نقش اين جاسوس مارمولك انگليسي را  در فيلم هيچكاك بازي كرد، رابرت دونات بود. در حقيقت «39 پله» مشهورترين رمان جان‌بوشان -جنايي‌نويس اسكاتلندي- است كه باز هم در ابتداي قرن بيستم نوشته شده است.

او در كارهايي كه با محوريت هني نوشته (و مخصوصا همين 39 پله) سعي كرده از فضاي مرسوم رمان‌هاي پليسي آن سال‌ها فاصله بگيرد و يك جور فضاي جاسوسي  را به داستان‌هايش تزريق كند.  قصه 39 پله آن قدر جذاب بود كه يك بار ديگر و اين بار در سال 78 با بازي رابرت پاول دوباره بازسازي شد.

 فيلم فروش بسيار خوبي كرد و رابرت پاول هم كه تا قبل از اين بيشتر روي صحنه تئاتر ديده مي‌شد، بسيار مشهور شد. همين شد كه 10 سال بعد بي‌بي‌سي تصميم گرفت كليه كتاب‌هاي بوشان با محوريت هني را تبديل به سريال كند؛ اقتباس‌هايي بسيار وفادارانه كه تمام و كمال از تلويزيون خودمان پخش شد. شخصيت هني دقيقا همان چيزي بود كه بوشان در كتاب‌هايش توصيف كرده بود.

ژنرال «سر» ريچارد هني يك جاسوس انگليسي همه فن حريف است كه حتي قهرمان كاراته هم شده است، اسكاتلندي است و اول مهندس كشتي بوده اما در جنگ جهاني اول به عنوان كاپيتان كشتي ناوهاي دشمن را شكار مي‌كند. چند وقت بعد به عنوان جاسوس انگليسي‌ها در تركيه مشغول به كار مي‌شود.

 اما درست بعد از جنگ – به خاطر اينكه ديگر حالش از جاسوسي به هم مي‌خورد– استعفا مي‌دهد و تبديل به يك كارآگاه خصوصي مي‌شود اما پيشينه جاسوسي‌اش دست از سر او بر نمي‌دارد و دشمنانش هميشه او را درگير ماجراهاي بزرگ و ترس‌آور مي‌كنند.

به نظر مي‌رسد با اين مواد خام هيجان‌انگيز، بي‌بي‌سي بايد كار دندان‌گيري را ارائه كند اما آن چيزي كه ما ديديم، مجموعه‌اي بسيار بي‌رمق و گاهي خنده‌دار بود كه منطق تعقيب و گريزهاي بچگانه و فرمول هميشگي نجات در آخرين لحظه، روح آدم را به سوهان مي‌بست.  با اين حال، بعيد است تيتراژ عجيب و تقريبا بي‌ربط مجموعه هني- كه با اسم من درآوردي «ماجراجو» برايمان پخش مي‌شد- حالا حالاها از ذهنمان دور شود؛ همان كبريتي كه توي رودخانه براي خودش وول مي‌خورد و همان«رابرت پاولي» كه در نقش «ريچارد هني» به دوربين زل زده بود.

 

1-99 : يك توده خميري شكل

«1-99» يك مجموعه دنباله‌دار پليسي جاسوسي فوق‌العاده بود كه انگليسي‌ها در سال 94 آن را روي آنتن فرستادند. فيلمنامه بي‌نقص و پر تعليق كار و همچنين كارگرداني روان و فوق‌العاده آن – كه توسط يك گروه كارگرداني 6 نفره انجام شده است – به علاوه بازي حيرت‌انگيز لسلي گراندام در نقش ميك رينر- پليس عصبي و بسيار باهوشي كه حتي مي‌توانست مثل يك توده خمير تا حد مرگ هم مشت و لگد بخورد و به عنوان نفوذي وارد باند تبهكاران شود– باعث شده بود كه مجموعه 1-99 تبديل به يكي از ماندگارترين مجموعه‌هاي  اين سال‌ها شود؛ منتها كم بودن قسمت‌هاي اين مجموعه و داستان بسيار با چفت و بستش (كه حتي از دست دادن يك قسمتش هم مي‌توانست به فنا شدن كل سريال بينجامد) باعث شد كه اين مجموعه در ايران كمتر طرفدار پيدا كند.

 

صياد شيطان

در بين سريال‌هاي پليسي‌اي كه ديده‌ايم، انگليسي‌ها بيشترين تعداد (يا حداقل بيشترين تعداد سريال‌هاي ماندگار) را داشته‌اند و حق هم همين است.

 داستان‌هاي پليسي اصلا ابتكار انگليسي‌ها هستند و آنها از دهه 1890، ادبيات پليسي داشته‌اند. طبيعي است كه با چنين سابقه‌اي در تعريف كردن داستان‌ها و معماهاي پليسي، سينماگران انگليس هم داستان‌هاي بهتر و كاراكترهاي جاندارتري بسازند؛ به‌خصوص كه تعدادي از اين سريال‌ها، از روي كتاب‌هايي ساخته شده كه همه‌شان به عنوان شاهكارهاي ادبيات پليسي شناخته مي‌شوند.

 شرلوك هلمز، هركول پوآرو، دوشيزه مارپل، ريچارد هني و آلبرت كمپيون، همه‌شان قبل از صفحه تلويزيون، روي ورق‌هاي كتاب به دست ما رسيده بودند و همين، خودش يكي از عوامل جذابيت اين سريال‌ها بود.

«شرلوك هلمز از دكتر واتسن پرسيد: واتسن! بالاي سرت چي مي‌بيني؟ واتسن گفت: ستاره‌ها را. هلمز گفت: حالا از آن چي مي‌فهمي؟ واتسن جواب داد: خب، خيلي چيزها. مثلا ما مي‌توانيم جهت شمال را بفهميم يا موقعيت جغرافيايي‌مان را، يا مثلا اينكه الان چندم ماه است و... هلمز گفت: نه، نه! واتسن! ما مي‌فهميم كه چادرمان را دزديده‌اند.»

احتمالا شما هم اين جوك بي‌مزه را شنيده‌ايد و با توجه به اينكه در مملكت ما فقط براي چيزهاي پرطرفدار جوك درست مي‌شود، به همين يك جوك براي اثبات محبوبيت سريال شرلوك هلمز اكتفا مي‌كنيم و به جاي تعريف كردن باقي جوك‌ها، مي‌رويم سراغ ماجراهاي سريال «شرلوك هلمز».

در ايران، شرلوك هلمز كارآگاه بسيار شناخته‌شده‌اي است و اولين ترجمه‌هايش به حوالي 1303 برمي‌گردد اما برعكس كتاب‌هاي هلمز، تصاوير سينمايي او خيلي دير به ما رسيد؛ اولين تصويري كه ما از معروف‌ترين كارآگاه همه تاريخ ديديم، مربوط به زمستان 1373 بود؛ با سريال ساخته تلويزيون گرانادا.

از شانس، اين بار ما بهترين سريال هلمز را توانستيم ببينيم. تلويزيون گرانادا، شبكه‌اي محلي در شمال انگليس است كه سال‌هاست با ساير شبكه‌هاي انگليسي رقابت دارد و در دهه 1980 آخرين ترفندش براي جلوگيري از ورشكستگي را رو كرد. آنها سراغ داستان‌هاي كانن‌دويل رفتند كه در انگليس به شدت محبوب است.

 اين بزرگ‌ترين ريسك شبكه در تمام سال‌هايش بود؛ اگر كار مي‌گرفت، مي‌توانستند از ورشكستگي دربيايند و اگر نمي‌گرفت، با سر مي‌خوردند زمين. همين شد كه مسئولان شبكه تمام سعي‌شان را كردند تا كار بهتري ارائه كنند. فقط 5 ماه وقت صرف تحقيق براي چيدمان وسايل خانه هلمز شد. 6 ماه صرف خريد اشياء، مبلمان و كتاب‌هاي ويكتوريايي براي خانه هلمز شد و يك ماه هم صرف ساختن خانه. تازه بعد از همه اين ماجراها، خانه سوخت و كار از اول شروع شد.

 اين خانه در شهر منچستر ساخته شده بود و هنوز هم سرپاست و ملت از آن بازديد مي‌كنند. بعد نوبت وسواس سر انتخاب بازيگر رسيد؛ از بين 200 نفري كه تست دادند، فقط جرمي برت توانست نظر مسئولان شبكه را جلب كند و تازه، هنوز سر موفقيت او شك و ترديد بود اما خود برت آن‌قدر اصرار كرد تا گرانادايي‌ها راضي شدند.

مجموعه اول در 1984 با 13 قسمت ساخته شد. ترتيب داستان‌ها، دقيقا هماني بود كه كانن دويل تعريف كرده بود و قسمت آخر مجموعه اول هم همان قسمتي بود كه هلمز و مورياتي درون آبشار سقوط مي‌كردند.

 موفقيت جرمي برت در نقش شرلوك هلمز، به حدي بود كه كانال‌هاي بي‌بي‌سي2 و كانال4 سريال را خريدند و دوباره پخش كردند. تلويزيون گرانادا نجات پيدا كرده بود. 2سال بعد، مجموعه دوم يا «بازگشت شرلوك هلمز» ساخته شد. تنها فرق اين مجموعه 11تايي با مجموعه اول، در بازيگر نقش واتسن بود.

 اين بار ادوارد هاردويك – پسر سدريك هاردويك، بازيگر مشهور – نقش واتسن را بازي مي‌كرد كه مسن‌تر، آرام‌تر و محبوب‌تر از ديويد بورك – بازيگر واتسن در مجموعه اول - بود. قسمت سوم يا «خاطرات شرلوك هلمز» سال 1990 ساخته شد كه بنا به مثل مشهور «پول زياد، تباهي مي‌آورد»، پرخرج‌ترين و در عين حال بي‌كيفيت‌ترين مجموعه بود. اين مجموعه 6 قسمت داشت.

مجموعه چهارم يا «پرونده‌هاي شرلوك هلمز» هم در 1991 با 8 قسمت ساخته شد كه موفقيت مجموعه‌هاي اول و دوم را داشت. به جز اينها، تلويزيون گرانادا 5 فيلم سينمايي هم با همين مجموعه بازيگران ساخت. سال 1995 قرار بود كار ساخت مجموعه پنجم سريال شروع شود كه جرمي برت، در جريان كار سكته كرد و بر اثر آن مرد.

 اين مجموعه شرلوك هلمز، هم به خاطر دقت و وسواس شديدي كه سازندگانش به خرج داده بودند و هم به خاطر نوع بازي جرمي برت در نقش هلمز – كه با آن نگاه خيره‌اش توانسته بود شخصيت پيچيده آقاي كارآگاه را به خوبي تصوير كند – در سراسر جهان محبوبيت پيدا كرد. بينندگان معمولا اين نكته را هم در نظر گرفتند كه اين سريال كاملا به داستان‌هاي كانن دويل وفادار است.

در كل سريال فقط يك نكته بود كه خارج از داستان‌هاي كانن دويل بود و آن هم در قسمت «پاي شيطان» (از مجموعه دوم) بود كه هلمز كوكايين مصرف مي‌كرد. جالب است كه سازندگان براي همين تغيير، از دفتر كانن دويل مجوز گرفته بودند. پخش اين مجموعه، در ايران از زمستان 73 و با نمايش قسمت «ياقوت آبي» شروع شد. مجموعه اول اين قسمت را شبكه3 پخش مي‌كرد.

مدير دوبلاژ، بهرام زند بود كه خودش هم شرلوك هلمز را مي‌گفت. دوبله اين مجموعه، به‌رغم اشكالاتي مثل اينكه نقش خانم هادسن (صاحبخانه شرلوك هلمز) را در هر قسمت يك نفر مي‌گفت، يكي از بهترين نمونه‌هاي دوبله در سيما بود.

سينك صدا و حركت لب بازيگران فوق‌العاده بود و در قسمت‌هايي مثل «مردان رقصان» - كه تم اصلي ماجرا، رمزنگاري با حروف انگليسي بود – به اوج خودش مي‌رسيد. پخش مجموعه دوم، سال74 از شبكه2 شروع شد. اين بار شرلوك هلمز را جلال مقامي مي‌گفت. زمستان همان سال، شبكه3 مجددا مجموعه اول را پخش كرد. پاييز75، شبكه 2، مجموعه سوم يا «خاطرات شرلوك هلمز» را پخش كرد و در زمستان 76، آخرين مجموعه با 5 فيلم سينمايي (هر كدام در 2 قسمت) روي آنتن رفت.

 در مجموعه‌هاي سوم و چهارم، دوباره بهرام زند، صداي هلمز بود. امسال بهار هم كه شبكه3 مجددا سري اول را پخش كرد. پخش تلويزيوني اين مجموعه در ايران، نكات بامزه و در عين حال عجيب و زيادي داشت. شبكه3 از همان ابتدا، 2 قسمت از 13قسمت مجموعه اول را كنار گذاشت، اما بقيه را درست و حسابي نشان داد. اما شبكه2 بلاهاي عجيب و غريبي سر سريال درآورد. مثلا در قسمت «جعبه مقوايي» سكانس اصلي داستان، به طور كامل